☆مدرسه جادویی☆ ~پارت۹~

شب شده بود و ا.ت. توی اتاق کوچیک و ساده‌اش تنها بود. گربه‌ی سفید، که اسمش رو گذاشته بود “برفی”، روی پنجره نشسته بود و به آسمون پر ستاره نگاه می‌کرد. ا.ت. با چشم‌های گود افتاده از خستگی و ناراحتی، سعی می‌کرد اتفاقات روز رو از ذهنش بیرون کنه. اون لبخندهای پوزخند مانند جونگ‌کوک، نگاه‌های سرد و بی‌تفاوت تهیونگ، و تمسخرهای بقیه‌ی اعضای گروه… انگار همشون دست به یکی کرده بودن تا بهش ثابت کنن اینجا جای اون نیست.

صدای تقه‌ای به در اومد. ا.ت. با ترس قلبش تندتر زد. کی می‌تونست باشه؟

وقتی در رو باز کرد، جونگ‌کوک اونجا ایستاده بود. نه با اون لبخند مسخره، بلکه با صورتی جدی و چشم‌هایی که انگار توی تاریکی برق می‌زدن. پشت سرش، تهیونگ با اون حالت خاص خودش ایستاده بود، انگار که از یه دنیای دیگه اومده باشه.

جونگ‌کوک گفت: «فکر کردی می‌تونی همین‌جوری بیای اینجا و زندگی کنی؟» صداش سرد و بدون هیچ احساسی بود، انگار با یه غریبه حرف می‌زد.

ا.ت. فقط تونست نفس عمیقی بکشه و سرش رو به معنی “نه” تکون بده. زبونش بند اومده بود.

تهیونگ جلوتر اومد. چشماش به برفی که روی پنجره بود افتاد. لبخند کمرنگی زد، ولی این لبخند هم سرد بود، پر از نیش و کنایه. «گربه‌ی بامزه‌ای داری. حتماً خیلی به درد می‌خوره، نه؟ مخصوصاً وقتی می‌خوای حمله کنی.😂»

لحنش پر از تمسخر بود. ا.ت. احساس کرد گونه‌هاش داغ شد. می‌خواست جواب بده، ولی کلمات تو گلوش گیر کرده بودن.

جونگ‌کوک ادامه داد: «اینجا جای بچه‌بازی نیست. هر کسی که ضعیف باشه، له می‌شه.» نگاهش رو به ا.ت. دوخت، انگار داشت قدرت درونش رو می‌سنجید. «و تو… خیلی ضعیفی.»

این حرف مثل یه سیلی خوردن بود. ا.ت. سرش رو انداخت پایین. نمی‌خواست اشک بریزه. نمی‌خواست به اونا نشون بده چقدر حرفاشون روشون اثر گذاشته.

جونگ‌کوک یه قدم دیگه نزدیک شد. «مدیر فکر کرده خاصی که..... فعک نعکنم.....، می‌تونی دووم بیاری. ولی اشتباه می‌کنه.»

تهیونگ با صدای آرومی که تو سکوت شب می‌پیچید، گفت: «بعضی‌ها برای این مدرسه ساخته نشدن. شاید بهتر باشه همون‌جایی که بودی بمونی.»

حرف‌هاشون مثل خنجر به قلب ا.ت. فرو می‌رفت. ساکت موند، فقط به کفش‌های خودش نگاه می‌کرد. هیچ کلمه‌ای برای دفاع نداشت. انگار تمام قدرت و اراده‌اش رو از دست داده بود.

جونگ‌کوک به سمت در برگشت. «فردا روز سختی در پیش داری. امیدوارم بتونی تحمل کنی.»

و با هم رفتن. ا.ت. همون‌جا ایستاد، توی سکوت اتاقش. فقط صدای نفس کشیدن برفی و ضربان قلب خودش رو می‌شنید. حس می‌کرد توی یه باتلاق گیر افتاده و هر چی بیشتر دست و پا می‌زنه، بیشتر فرو می‌ره.

ا.ت با استرس و ناراحتی و مهربونی که در نگاهش بود، روبه برفی کرد و گفت.

ا.ت:.............
.
.
.
.
.
.
.
شرطا: ♡۱۳ لایک♡ ♡۱۵ لایک♡


و اگه 5 فالور پیدا کنیم که این پست رو لایک کنن و منو فالو کنن ( که لایک برای اینه که بگید من بخاطر این پست فالوت کردم که من بفهمم) یعنی به ۶۵. ۶۶ فالور برسیم.


راستی ۶۰ تاییمون مبارککککککک 🎀🧸🩵👈🏻👉🏻




دوستتون دارم شدید به مدت مدید 🎀🤭🫠😂


#وانشات
#رمان
#اسمات
#ا.ت
#تهیونگ
#جونگکوک
دیدگاه ها (۱۶)

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

«قراردادسیاه»صبح روز بعد، ا/ت با صدای ضربه‌ای آرام به در اتا...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

🖤 قسمت سوم: برخورد دوباره ژانر: مافیایی | عاشقانه | کمدی | ا...

تکپارتی جونگ کوک

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

معامله p30آن روز، بالاخره صبر تهیونگ تمام شد.در اتاق با صدای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط