عمارت اون مافیای ترسناک. پارت۳۳
عمارت اون مافیای ترسناک. پارت۳۳
ات ویو:
اسم شخص رو که دیدم لبخند رو لبام اومد یول بور البته تماس از واتسپ اپ بود و خب تصویری به همراه یونا بود جواب دادم ، یول گفت:
یول: هلووووووو ات
یونا:سیلام سلام
ات: های یوروبون(به کره ای هست یعنی بچه ها که های یوروبون میشه سلام بچه ها) چه خبرا ؟ خیلی وقته صحبت نکرده بودیم نه؟
یونا:وای آره خیلی وقته قبلا ها هر وقت تماس از طرف شما ها تصویری میومد واسم میخواستن خودکشی کنم چون بیش از ۱ ساعت توی سه تایم مختلف توی روز حرف میزدیم.
ات و یول سر تکون دادن
ات:یول بیا بکشیمش🔪
یول :اوکی ولی اون کمه⚔⚔🗡🗡🗡
ات:موافقم
ات یه چوب بزرگ از اطراف پیدا کرد و آورد سمت دوربین و گفت این پهناش خوبه نه؟
یول:عالییی
یونا : ایم ساری. ای ایت گوه.
ات: دیگه دیره دیگه دیره .
یونا: میگم یه آهنگه بود میگفت گذشته ها گذشته
یول:داری میگی اهنگ
خوشگل خانم ویو🤡😂:
خب این بحث ادامه داره دیگه قطع که میکنن ات تصمیم میگیره چون دیره سریع برگرده و میره تا ببینه کاری مونده یا نه کاری قراره بدن بهش دوباره یا نه؟
ته ویو:
بلاخره کارهای شرکت تموم شد فقط مونده اعتراف کشیدن از اون مردک احمق کمی صندلیم رو از میز فاصله دادم و پاهام رو روی میز گذاشتم و با تلفن روی میزم منشی رو گرفتم و دونگ جو رو صدا زدم که بیاد.
صدای در زدن به گوش خورد و بعد:
دونگ جو: منم قربان اجازه میدید داخل شم؟
ته: بیا تو .
یول: کارم داشتین.
ته بدون مقدمه گفت: کجاست ؟
دونگ جو هم یه کاغذ به پ ج ج داد : این هست .
ته: باشه پس ، مرخصی .
بعد از این که کمی استراحت کردم گفتم واسم قهوه بیارن ساعت پنج و نیم بود وقتش بود برم که کار باقی موندم رو انجام بدم ولی تو تایم استراحتم واسم سوال شد ات کجاست و داره چی کار میکنه بلند شدم و پرده های اتاق. رو کامل کشیدم و دوبار دست زدم و یه چیزی مثل اینه ی شناور ظاهر شد بعد صورت ات در اینه نمایان شد و کم کم اون رو به طور کامل از دور نشون داد داشت میخندید از ته دل ، مثل اینکه داشت با تلفن صحبت میکرد دوبار دیگه هم دست زدم تا اینکه به دو قسمت تقسیم بشه و صفحه ی گوشیش رو هم کامل ببینم مثل اینکه داشت تصویری با یول و عه اون خدمتکاره آها یونا صحبت میکرد شوخی میکردن یه چیز جالب هم بود اونا ات صداش نمیزن اون ها نابی صدا میکردن ات رو ...
بعد از پنج دقیقه ات گفت دیر شده و خداحافظ بعد از قطع کردن ات تازه به جایی که ات بود دقت کردم ات باغ مخفی بود فکر کنم زیاد بیاد اینجا خب منطقی هست جای آرامش بخشیه منم زیاد اونجا میرم ولی هیچ جا ماه نمیشه تصور کنید واقعا روی ماه نشستین توی سکوت مطلق و با چشمان قوی میتونین همه جا رو ببین حتی یه دوستی هم هست که بهت کمک میکنه نمیشه گفت دوست ولی خب باهم بد هم نیستیم مثل رابطه ی خالق و مخلوق رو داریم خب دقیقا همین دیگه .
وا دیر شد بزار برم اون مردک رو آدم کنم کتم رو پوشیدم و از شرکت خارج شدم همه دوباره تا کمر خم بودن وارد پارکینگ که شوم سوار بنز سیاه رنگم شدم و یه اون آدرس رفتم رسیدم یه جای متروکه بود از ماشین پیاده شدم و اون کاغذ رک به عقب پرت کردم جوری که بعد از پرت کردنم آتیش گرفت و غیب شد حتی قبل از اینکه به زمین برسه
سلام دوستان مدتی گذشته نه؟ امیدوارم خوب باشین دیر گذاشتنم به خاطر این بود که دیر ۱۷۵ نفر شدیم و حالا که شدیم۱۸۰ نفر جایزه این هست
ماشین ته اسلاید دوم
ات ویو:
اسم شخص رو که دیدم لبخند رو لبام اومد یول بور البته تماس از واتسپ اپ بود و خب تصویری به همراه یونا بود جواب دادم ، یول گفت:
یول: هلووووووو ات
یونا:سیلام سلام
ات: های یوروبون(به کره ای هست یعنی بچه ها که های یوروبون میشه سلام بچه ها) چه خبرا ؟ خیلی وقته صحبت نکرده بودیم نه؟
یونا:وای آره خیلی وقته قبلا ها هر وقت تماس از طرف شما ها تصویری میومد واسم میخواستن خودکشی کنم چون بیش از ۱ ساعت توی سه تایم مختلف توی روز حرف میزدیم.
ات و یول سر تکون دادن
ات:یول بیا بکشیمش🔪
یول :اوکی ولی اون کمه⚔⚔🗡🗡🗡
ات:موافقم
ات یه چوب بزرگ از اطراف پیدا کرد و آورد سمت دوربین و گفت این پهناش خوبه نه؟
یول:عالییی
یونا : ایم ساری. ای ایت گوه.
ات: دیگه دیره دیگه دیره .
یونا: میگم یه آهنگه بود میگفت گذشته ها گذشته
یول:داری میگی اهنگ
خوشگل خانم ویو🤡😂:
خب این بحث ادامه داره دیگه قطع که میکنن ات تصمیم میگیره چون دیره سریع برگرده و میره تا ببینه کاری مونده یا نه کاری قراره بدن بهش دوباره یا نه؟
ته ویو:
بلاخره کارهای شرکت تموم شد فقط مونده اعتراف کشیدن از اون مردک احمق کمی صندلیم رو از میز فاصله دادم و پاهام رو روی میز گذاشتم و با تلفن روی میزم منشی رو گرفتم و دونگ جو رو صدا زدم که بیاد.
صدای در زدن به گوش خورد و بعد:
دونگ جو: منم قربان اجازه میدید داخل شم؟
ته: بیا تو .
یول: کارم داشتین.
ته بدون مقدمه گفت: کجاست ؟
دونگ جو هم یه کاغذ به پ ج ج داد : این هست .
ته: باشه پس ، مرخصی .
بعد از این که کمی استراحت کردم گفتم واسم قهوه بیارن ساعت پنج و نیم بود وقتش بود برم که کار باقی موندم رو انجام بدم ولی تو تایم استراحتم واسم سوال شد ات کجاست و داره چی کار میکنه بلند شدم و پرده های اتاق. رو کامل کشیدم و دوبار دست زدم و یه چیزی مثل اینه ی شناور ظاهر شد بعد صورت ات در اینه نمایان شد و کم کم اون رو به طور کامل از دور نشون داد داشت میخندید از ته دل ، مثل اینکه داشت با تلفن صحبت میکرد دوبار دیگه هم دست زدم تا اینکه به دو قسمت تقسیم بشه و صفحه ی گوشیش رو هم کامل ببینم مثل اینکه داشت تصویری با یول و عه اون خدمتکاره آها یونا صحبت میکرد شوخی میکردن یه چیز جالب هم بود اونا ات صداش نمیزن اون ها نابی صدا میکردن ات رو ...
بعد از پنج دقیقه ات گفت دیر شده و خداحافظ بعد از قطع کردن ات تازه به جایی که ات بود دقت کردم ات باغ مخفی بود فکر کنم زیاد بیاد اینجا خب منطقی هست جای آرامش بخشیه منم زیاد اونجا میرم ولی هیچ جا ماه نمیشه تصور کنید واقعا روی ماه نشستین توی سکوت مطلق و با چشمان قوی میتونین همه جا رو ببین حتی یه دوستی هم هست که بهت کمک میکنه نمیشه گفت دوست ولی خب باهم بد هم نیستیم مثل رابطه ی خالق و مخلوق رو داریم خب دقیقا همین دیگه .
وا دیر شد بزار برم اون مردک رو آدم کنم کتم رو پوشیدم و از شرکت خارج شدم همه دوباره تا کمر خم بودن وارد پارکینگ که شوم سوار بنز سیاه رنگم شدم و یه اون آدرس رفتم رسیدم یه جای متروکه بود از ماشین پیاده شدم و اون کاغذ رک به عقب پرت کردم جوری که بعد از پرت کردنم آتیش گرفت و غیب شد حتی قبل از اینکه به زمین برسه
سلام دوستان مدتی گذشته نه؟ امیدوارم خوب باشین دیر گذاشتنم به خاطر این بود که دیر ۱۷۵ نفر شدیم و حالا که شدیم۱۸۰ نفر جایزه این هست
ماشین ته اسلاید دوم
- ۷.۸k
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط