{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part8

﴿۶ سال بعد ﴾
سونلی: باصدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم رفتم یه دوش گرفتم آماده شدم یه تیپ ساده زدم، امروز کار خاصی نداشتم، فقط به تهیونگ قول داده بودم یونتان رو ببرم هواخوری، خودش سرش شلوغ بود برای همین من اینکارو میکردم، کلاهمو گذاشتم سرم و سوار ماشین شدم ، به پنجره ماشین تکیه داده بودمو بیرون رو نگاه میکردم هرجا رو که نگاه میکردم عکسا و پوستر هاو وسایل مربوط به گروهمون بود، توی این ۶سال کلی پیشرفت کردیمو موفقیت کسب کردیم حالا دیگه یه گروه ناشناخته ورشکسته نیستیم الان ما بزرگترین بند دنیاییم و قوی ترین فندوم رو داریم ، دیری دیری دیری دیری(صدای زنگ تلفن):
+بله؟
=کجایی دختر؟
+تو راهم دارم میام چطور؟
=من یه عالمه کار دارم باید برم پس یونتان رو میزارم پیش جونگ کوک تو باشگاه برو پیشش مواظب یونتانم باشیا میدونی که چقد شیطونه ؟
+اهوم باشه نگران نباش مراقبشم
=ممنون ببخشید روز تعطیلتم خراب کردم
+نه اشکال نداره بیکار بودم
=باشه پس مرسی مواظب خودت باش خدافظ
+خدافظ
رسیدم باشگاه رفتم تو دیدم جونگ کوک نشسته روی صندلی و با یونتان مشغوله :
+سلام
-سلام جوجهههه
+نگفتم جوجه نگو
-اخه وقتی جوجه ای چرا نگم؟ ://
+هووووفففففففف باشه اصلا
-خب چخبر؟ کجا میری؟
+قراره یونتان رو ببرم هوا خوری
-عاااووو پس منم میام
+کجا؟
-باهم بریم
+چرا اون وقت؟
-خب نمیتونم مکنه گروه رو تنها بزارم
+عجب.
(بعد از کلی جروبحث)
+باشه باشه بیا بریم
- اوکییی بریم
(بعد نیم ساعت جونگ کوک آماده شد)
-آماده ام بریم
+اوکی حله
از زبان سون لی
یهو سرمو بالا کردم دیدم جونگ کوک جلومه خیلی خوشتیپ شده بود. توراه همینجوری داشتیم میرفتیم که جونگ کوک بستنی فروشی دید و واس چن دقیقه ناپدید شد. بعد چن دقیقه دیدم دوتا بستنی شکلاتی دستشه و داره سمتم میاد. یکی از بستنی هارو داد بهم
-بخور تا آب نشده
+اوهوم.مرسی
-فقط سون لی؟
+بله؟
از زبان سون لی:یهو دیدم با اینکه بستنی خودش دستشه ی گاز بزرگی از بستنیم زد.
+یااااامرتیکه خرگوش چرا بستنیمو خوردی؟
-آخ ک نمیدونی چقد چسبید
+عههه چسبید؟
-اره خییلییی
+اگه چسبید مشکلی نیس میکَنیم
و چون راه کمی مونده بود تا برسیم ب کمپانی کل مسیر رو با یونتان دنبالش دویدیم
بعد از کلی دوییدن تازه متوجه شدیم ک بستنی هارو انداختیم زمین
-عه عه دیدی چی شد؟ بستنی هارو نخوردیم:/پولام رفت به دیار باقی😞
+اَح اَح چندشششش خوبه دوتا بستنی خریدی ها
-میدونی واسه اون بستنی ها گاوا چقد زحمت کشیدن. بجا اینکه شیر درست کنن میتونستن شیرموز درست کنن. اصلا خیلی نالاحت شدم😔😔
+ت هم با این شیرموز هات
-تقصیر توعه دیگه مث اسب منو دنبال کردی
+ب من چه تو مثل گاو بستنی منو خوردی
از زبان جونگ کوک:انقد ت راه جروبحث کردیم که متوجه نشدیم رسیدیم کمپانی اخه بحث کردن با سون لی و سر به سرش گذاشتن جور دیگه ای حال میداد اونقد بحث کردیم که نفهمیدیم کی کمپانی رسیدیم....
@fake_bt_s مرسی از کمکت 😉
دیدگاه ها (۱۲)

رمان:تا وقتی که عاشقت شدم

شب تولدم فصل 3 پارت 5ات: خب....... تهیونگ و جیمین........ او...

پارت ۲۶

پسر بد (61)

شب تولدم فصل 3پارت 19اسماتاز لباس کوک گرفتمو کشیدمش تو اتاق ...

#عشق_بعد_نفرت ادامه پارت 5پرش زمانی به فردا صبحویو اتاز خواب...

وقتی استادت بودP:1ویو ا.ت:صبح بیدار شدم دیدم بوی قهوه میاد س...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁴ویو: ات_ باشه.جونگ‌کوک ازم فاصله...

رئیس دوست داشتنی پارت چهاردهم صبح بود ومن از تخت خوابم بلند ...

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.57(روایت از زبان ا.ت)صب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط