خودکار ابری

پارت چهار

نامجون ویو:
هر روز صبح سر ترم جدید قبل از این که برم سر کلاسم لیست دانش آموز هایی که سر کلاسم بودن و معدل پارسالشون رو چک میکردم.
اهمیت خیلی زیادی میدادم به این موضوع.
در حال چک کردن اسامی بودم به خوردم به یک نام
«سوزی برون»
همین باعث شد که خنده ای از ته گلوم بیرون بیاد و قهقهه ی آرومی بزنم.
زمین همین قدر کوچیکه...
بعد از خواندن این اسم لیست رو جمع کردم تا سر کلاس برم.
اشتیاق طوری درونم شعله میکشید که نمی‌تونستم صبر کنم تا لیست تموم بشه، بقیه اش رو میشد سر کلاس هم انجام داد.
از دفترم بیرون اومدم و به سمت کلاس راه افتادم، بیشتر درس های پزشکی و دندون با من بود، برای همین با بچه های پزشکی رابطه ی نزدیکی داشتم.
بعد از برداشتن حدود ۱۵ قدم یا شاید هم بیشتر به در کلاس شیمی رسیدم.
بعد از باز کردن در قهوه ای رنگی که با چوب گردو ساخته شده بود و رنگی روش زده بودن، وارد کلاس شد و بعد از چشم چرخوندن قیافه ای که مد نظرم بود رو پیدا کردم.
بدون توجه به این که من وارد کلاس شدم همچنان داشت به صحبت کردن یا دوستش ادامه می‌داد. با شنیدن اسم سارا، چیزی که توی لیست در موردش خونده بودم یادم اومد.
پارسال با معدل ۱۹ از دبیرستان فارغ التحصیل شده بود و وارد این دانشگاه شده بود.
نگاهم دوباره به سوزی افتاد، دختر نابغه ای که اسمش از همون روز ورود سر زبون همه افتاده بود.
بعد از این که دیدم متوجه حضورم نشدن و هنوز دارن به حرف زدن ادامه میدن، ترجیح دادم کلامی اعلام حضور کنم.
بعد از شنیدن این که جمله ی «کاش نمی‌شناختمش» از دهنش بیرون اومد پوزخندی روی لب هام نشست.
لجبازی کردن هاش مثل دختر سه ساله ای بود که بستنی موردها علاقش رو گذاشته بودن جلوش و اون داشت مقاومت می‌کرد که اون رو نخوره.

_خانم محترم، اگر خاله بازی تون تموم شد بگید که بریم سر درس!

سوزی ویو:

حسابش از دستم در رفته بود، سومین بار بود یا دومین بار که خانم محترم صدام می‌کرد؟
هر چندبار که بود خیلی خوب بلد بود که روی مخ من راه بره.
بعد از تموم شدن تیکه انداختن هاش، شروع به درس دادن کرد.
با این که جلسه ی اول بود، حتی معرفی از خودش ارائه نداد.
شروع کردم به جزو برداری از مطالبی که میگفت و یادداشت می‌کرد پای تخته.
ده دقیقه مونده بود به پایان کلاس که ماژیک هاش رو روی میز گذاشت و رفت روی سکو تا به قیافه ی همه ی بچه ها نگاه کنه.

-هر سال ترجیح میدم که اول درس بدم و بعد خودم رو معرفی کنم چون اعتقاد دارم از همون درس دادن آدم خیلی چیزا رو میشه فهمید.
کیم هستم، کیم نامجون. با امسال،‌ میشه ۵ سال که سابقه ی تدریس دارم و خودم هم از همین دانشگاه فارغ التحصیل شدم

یکی از بچه ها دست بالا برد

_بگو یانگ

×ببخشید، میخواستم بگم قرار نیست ما خودمون رو معرف کنیم؟

-خیر، پرونده ی تک تک تون مورد برسی قرار گرفته و اون قدری که نیاز هست من همه تون رو میشناسم

نگاهی به ساعت مچیش انداخت

-پنج دقیقا از کلاس مونده، ولی چون جلسه ی اوله میتونید برید

برگشتم سمت ساراتا در مورد «استاد کیم» بهش بگم که خود آقای کیم زودتر اقدام کرد

-خانم برون. خوشحال میشم پنج دقیقه ی بعدی رو باهم بگذرونیم

ولی از لحنش کاملا مشخص بود که دستوری هست وجایی برای تصمیم گیری نبود

#کیم_نامجون
#پارت۴
دیدگاه ها (۰)

بریم برای پارت گذاری ؟لتس گوویو «ا/ت»که همون پسره یعنی استاد...

پارت اول :رمان رویای عشق در بازی خبیث ..سلام من جنی کیم هستم...

📖 قلدرِ منپارت اول | تازه‌واردصدای همهمه‌ی کلاس از چند دقیقه...

سناریو تهیونگ

Part7ا.ت رو مایا می نویسمویو مایاجیمین منو از خواب بلند کرد ...

《اسیر یک قرارداد》پارت ¹¹ویو سومیاورفتیم طبقه پایین و روی مبل...

رمان :«پسر عموی جذابم»part:4ویو «سلین»که مدیر گفت :-بفرمایید...

Part:1🐣بعد از اینکه تدریس معلم ریاضی تموم شد سونا *هوفی*از س...

نخ هایی که دلم رو بهت دوخت

دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط