چند پارتی بازی ممنوع
چند پارتی ۷
سه روز از آن شب لعنتی گذشته بود. سه روز بود که توی تاریکیِ کما دستوپا میزدم. پزشکان گفته بودند ضربه به سر و از دست رفتن خون زیاد، بدنم را در وضعیت بحرانی قرار داده و معلوم نیست کی یا اصلا چه زمانی بیدار شوم.
اما اتاق بیمارستان لحظهای خالی نشده بود.
جونگکوک و تهیونگ؛ دو نفری که تا دیروز سر کوچکترین نگاه و حرفی به خون همدیگر تشنه بودند، حالا کنار تخت من، روی صندلیهای روبهروی هم خشکشان زده بود. هیچکدام به خانهشان نرفته بودند. لباسهای چروکیده، ته ریشهای نشانه خستگی و چشمهای قرمز و کبود از بیخوابی، گواه این بود که هر دو از درون متلاشی شدهاند.
حوالی نیمهشب بود. راهروهای بیمارستان در سکوت مطلق فرو رفته بود. فقط صدای تپش مانیتور قلب من بود که سکوت را میشکست.
جونگکوک آرام از جایش بلند شد. کلافه و عصبی بود. دستهایش را توی جیب شلوارش برد و با صدایی که از فرط بغض و خشم دورگه شده بود، رو به تهیونگ گفت:
ـ بلند شو گمشو بیرون. داری خفهم میکنی.
تهیونگ حتی سرش را بلند نکرد. همانطور که سرش را روی لبهی تخت گذاشته بود و انگشتهای بیحس من را توی دستش میفشرد، آرام لب زد:
ـ تا وقتی ا.ت چشمهاشو باز نکنه، از اینجا تکون نمیخورم. تو هم اگه حالت به هم میخوره، راه خروج رو بلدی.
جونگکوک دندانهایش را روی هم فشرد. رگهای گردنش متورم شده بود. ناگهان خم شد، یقهی لباس تهیونگ را گرفت و با خشونت او را از صندلی بلند کرد:
ـ فکر کردی خیلی برات مهمه، مگه نه؟! همهچیز زیر سر تو و لجبازیهات شروع شد! اگر اون روز توی سالن مدرسه گند نزده بودی...
تهیونگ بیتفاوت یقهی خودش را از دست جونگکوک بیرون کشید، با چشمهای پر از اشک و نگاهی خشمگین به تیرگیِ شب به جونگکوک خیره شد و فریاد خفهای کشید:
ـ خفه شو، جونگکوک! خفه شو! فکر کردی فقط تو عذاب میکشی؟! فکر کردی من از درون نسوختم؟! من هر ثانیه دارم دق میکنم که چرا زودتر نرسیدم تا نجاتش بدم! تو حتی نتونستی از دختر مورد علاقهت محافظت کنی، حالا سر من داد میزنی؟!
ـ دختر مورد علاقه من؟!**
صدای جونگکوک لرزید. دستش مشت شد و چنان محکم به دیوار کوبید که گچ دیوار پودر شد و از دستش خون چکید. صدایش دیگر غرش نبود؛ التماسِ یک مرد شکسته بود که همهی غرورش را زیر پا گذاشته بود:
ـ ا.ت همهی زندگی من بود... فهمیدی؟ همهی زندگیام! اگه اتفاقی براش بیفته، من این شهر رو روی سر همهشون خراب میکنم... من بدون اون دووم نمیآرم، تهیونگ... قسم میخورم نمیتونم...
تهیونگ با شنیدن این حرف، برای لحظهای نگاه خشنش به نگاهی پر از درد و فهم عمیق تبدیل شد. او هم جونگکوک را دوست داشت؟ نه، نه به عنوان رقیب، بلکه به عنوان کسی که مثل خودش داشت برای یک نفر پرپر میزد.
اما ناگهان...
*بیییییییییییییپ...*
صدای مانیتور تغییر کرد. خطِ روی صفحهی نمایشگر، صاف شد.
یک خط ممتد و سرد که تمام امید دنیا را در آن اتاق منجمد کرد.
قلبم... از تپش ایستاده بود.
تهیونگ با چشمهای گشاد شده از وحشت به مانیتور خیره شد. رنگ از رخسارش پرید:
ـ ا.ت؟! ا.ت!
جونگکوک انگار که صاعقه به سرش خورده باشد، به سمت تخت هجوم آورد. تمام دنیا برایش تیره و تار شد. دستهای لرزانش را روی سینهام گذاشت و با فریادی که از ته دل و با تمام وجودش کشید، بیمارستان را روی سرش گذاشت:
ـ دکتر! پرستار! لعنت بهتون، بیایید اینجا! ا.ت! چشمهات رو باز کن... حق نداری بری! شنیدی؟! حق نداری تنهام بذاری!
دکتر و پرستارها با سراسیمگی به داخل اتاق ریختند. دستگاه شوک را آوردند. فضای اتاق پر از داد و فریاد، گریه، و بوی مرگ شد. تهیونگ به دیوار تکیه داد، زانوهایش خالی شد و آرام روی زمین سر خورد، در حالی که دستش هنوز لرزان گوشهی ملحفهی خونی من را چنگ زده بود.
جونگکوک با چشمهایی که دیگر برایشان اشکی نمانده بود، به بدن بیجان من نگاه کرد و زیر لب، با صدایی که از عمق جهنم برمیخاست، زمزمه کرد:
ـ اگه بری... منم با خودت میبرم، ا.ت... قسم میخورم...
سه روز از آن شب لعنتی گذشته بود. سه روز بود که توی تاریکیِ کما دستوپا میزدم. پزشکان گفته بودند ضربه به سر و از دست رفتن خون زیاد، بدنم را در وضعیت بحرانی قرار داده و معلوم نیست کی یا اصلا چه زمانی بیدار شوم.
اما اتاق بیمارستان لحظهای خالی نشده بود.
جونگکوک و تهیونگ؛ دو نفری که تا دیروز سر کوچکترین نگاه و حرفی به خون همدیگر تشنه بودند، حالا کنار تخت من، روی صندلیهای روبهروی هم خشکشان زده بود. هیچکدام به خانهشان نرفته بودند. لباسهای چروکیده، ته ریشهای نشانه خستگی و چشمهای قرمز و کبود از بیخوابی، گواه این بود که هر دو از درون متلاشی شدهاند.
حوالی نیمهشب بود. راهروهای بیمارستان در سکوت مطلق فرو رفته بود. فقط صدای تپش مانیتور قلب من بود که سکوت را میشکست.
جونگکوک آرام از جایش بلند شد. کلافه و عصبی بود. دستهایش را توی جیب شلوارش برد و با صدایی که از فرط بغض و خشم دورگه شده بود، رو به تهیونگ گفت:
ـ بلند شو گمشو بیرون. داری خفهم میکنی.
تهیونگ حتی سرش را بلند نکرد. همانطور که سرش را روی لبهی تخت گذاشته بود و انگشتهای بیحس من را توی دستش میفشرد، آرام لب زد:
ـ تا وقتی ا.ت چشمهاشو باز نکنه، از اینجا تکون نمیخورم. تو هم اگه حالت به هم میخوره، راه خروج رو بلدی.
جونگکوک دندانهایش را روی هم فشرد. رگهای گردنش متورم شده بود. ناگهان خم شد، یقهی لباس تهیونگ را گرفت و با خشونت او را از صندلی بلند کرد:
ـ فکر کردی خیلی برات مهمه، مگه نه؟! همهچیز زیر سر تو و لجبازیهات شروع شد! اگر اون روز توی سالن مدرسه گند نزده بودی...
تهیونگ بیتفاوت یقهی خودش را از دست جونگکوک بیرون کشید، با چشمهای پر از اشک و نگاهی خشمگین به تیرگیِ شب به جونگکوک خیره شد و فریاد خفهای کشید:
ـ خفه شو، جونگکوک! خفه شو! فکر کردی فقط تو عذاب میکشی؟! فکر کردی من از درون نسوختم؟! من هر ثانیه دارم دق میکنم که چرا زودتر نرسیدم تا نجاتش بدم! تو حتی نتونستی از دختر مورد علاقهت محافظت کنی، حالا سر من داد میزنی؟!
ـ دختر مورد علاقه من؟!**
صدای جونگکوک لرزید. دستش مشت شد و چنان محکم به دیوار کوبید که گچ دیوار پودر شد و از دستش خون چکید. صدایش دیگر غرش نبود؛ التماسِ یک مرد شکسته بود که همهی غرورش را زیر پا گذاشته بود:
ـ ا.ت همهی زندگی من بود... فهمیدی؟ همهی زندگیام! اگه اتفاقی براش بیفته، من این شهر رو روی سر همهشون خراب میکنم... من بدون اون دووم نمیآرم، تهیونگ... قسم میخورم نمیتونم...
تهیونگ با شنیدن این حرف، برای لحظهای نگاه خشنش به نگاهی پر از درد و فهم عمیق تبدیل شد. او هم جونگکوک را دوست داشت؟ نه، نه به عنوان رقیب، بلکه به عنوان کسی که مثل خودش داشت برای یک نفر پرپر میزد.
اما ناگهان...
*بیییییییییییییپ...*
صدای مانیتور تغییر کرد. خطِ روی صفحهی نمایشگر، صاف شد.
یک خط ممتد و سرد که تمام امید دنیا را در آن اتاق منجمد کرد.
قلبم... از تپش ایستاده بود.
تهیونگ با چشمهای گشاد شده از وحشت به مانیتور خیره شد. رنگ از رخسارش پرید:
ـ ا.ت؟! ا.ت!
جونگکوک انگار که صاعقه به سرش خورده باشد، به سمت تخت هجوم آورد. تمام دنیا برایش تیره و تار شد. دستهای لرزانش را روی سینهام گذاشت و با فریادی که از ته دل و با تمام وجودش کشید، بیمارستان را روی سرش گذاشت:
ـ دکتر! پرستار! لعنت بهتون، بیایید اینجا! ا.ت! چشمهات رو باز کن... حق نداری بری! شنیدی؟! حق نداری تنهام بذاری!
دکتر و پرستارها با سراسیمگی به داخل اتاق ریختند. دستگاه شوک را آوردند. فضای اتاق پر از داد و فریاد، گریه، و بوی مرگ شد. تهیونگ به دیوار تکیه داد، زانوهایش خالی شد و آرام روی زمین سر خورد، در حالی که دستش هنوز لرزان گوشهی ملحفهی خونی من را چنگ زده بود.
جونگکوک با چشمهایی که دیگر برایشان اشکی نمانده بود، به بدن بیجان من نگاه کرد و زیر لب، با صدایی که از عمق جهنم برمیخاست، زمزمه کرد:
ـ اگه بری... منم با خودت میبرم، ا.ت... قسم میخورم...
- ۱۳.۱k
- ۲۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط