BTS Reaction | وقتی شب دیر میای خونه
BTS Reaction | وقتی شب دیر میای خونه
نامجون:
همین که وارد میشی، با اخم نگات میکنه.
نامجون: «ساعت چنده؟»
تو: «نامجون... ببخشید—»
نامجون: «نه، اول بگو کجا بودی.»
تو چیزی نمیگی.
با عصبانیت نفسش رو بیرون میده: «حداقل یه پیام میدادی! میدونی چقدر منتظرت موندم؟» 😐
....
جین:
دست به سینه جلوی در وایساده.
جین: «خیلی خوش گذشت؟»
تو: «جین من—»
جین: «نه! الان نگو ببخشید.»
چند لحظه نگات میکنه: «من تا این ساعت منتظرت بودم و تو حتی یه پیام هم ندادی؟!» 😑
یونگی:
روی مبل نشسته، اما از قیافهش معلومه اصلاً حالش خوب نیست.
تو: «یونگی...»
یونگی: «چی؟»
تو: «عصبانیای؟»
یونگی: «فکر میکنی نیستم؟»
گوشیش رو کنار میذاره: «دفعه بعد بدون خبر دیر نیا. من قرار نیست تا صبح منتظر بمونم.» 😐
هوپی:
اول با صدای بلند میگه: «بالاخره اومدی؟!»
تو جا میخوری.
هوپی: «گوشیت برای چی ساخته شده؟! زنگ میزدم جواب نمیدادی!»
بعد آرومتر میگه: «من فقط میخواستم بدونم سالمی...» 🥲
جیمین:
در رو که باز میکنی، مستقیم میاد سمتت.
جیمین: «کجا بودی؟»
تو: «یه جایی بودم...»
جیمین: «یه جایی کجا؟»
تو سکوت میکنی.
جیمین با اخم: «من نگرانتم، بعد تو حتی زحمت یه پیام دادن رو هم به خودت نمیدی؟» 😑
تهیونگ:
همین که وارد میشی، بدون اینکه چیزی بگه ساعت رو نشونت میده.
تو: «تهیونگ...»
تهیونگ: «هیچی نگو.»
تو: «ولی—»
تهیونگ: «گفتم هیچی نگو.»
چند ثانیه سکوت...
«فقط یه سؤال. اگه میدونستی دیر میکنی، چرا خبرم نکردی؟» 👀
جونگکوک:
جلوی در منتظرت بوده و به محض دیدنت اخماش میره تو هم.
جونگکوک: «بالاخره اومدی!»
تو: «کوکی ببخشید—»
جونگکوک: «من چند بار زنگ زدم؟!»
تو: «نمیدونم...»
جونگکوک: «دقیقاً! چون حتی گوشیتو چک نکردی!» 😭
بعد با عصبانیت آروم میگه: «فقط دیگه اینطوری بیخبرم نذار
نامجون:
همین که وارد میشی، با اخم نگات میکنه.
نامجون: «ساعت چنده؟»
تو: «نامجون... ببخشید—»
نامجون: «نه، اول بگو کجا بودی.»
تو چیزی نمیگی.
با عصبانیت نفسش رو بیرون میده: «حداقل یه پیام میدادی! میدونی چقدر منتظرت موندم؟» 😐
....
جین:
دست به سینه جلوی در وایساده.
جین: «خیلی خوش گذشت؟»
تو: «جین من—»
جین: «نه! الان نگو ببخشید.»
چند لحظه نگات میکنه: «من تا این ساعت منتظرت بودم و تو حتی یه پیام هم ندادی؟!» 😑
یونگی:
روی مبل نشسته، اما از قیافهش معلومه اصلاً حالش خوب نیست.
تو: «یونگی...»
یونگی: «چی؟»
تو: «عصبانیای؟»
یونگی: «فکر میکنی نیستم؟»
گوشیش رو کنار میذاره: «دفعه بعد بدون خبر دیر نیا. من قرار نیست تا صبح منتظر بمونم.» 😐
هوپی:
اول با صدای بلند میگه: «بالاخره اومدی؟!»
تو جا میخوری.
هوپی: «گوشیت برای چی ساخته شده؟! زنگ میزدم جواب نمیدادی!»
بعد آرومتر میگه: «من فقط میخواستم بدونم سالمی...» 🥲
جیمین:
در رو که باز میکنی، مستقیم میاد سمتت.
جیمین: «کجا بودی؟»
تو: «یه جایی بودم...»
جیمین: «یه جایی کجا؟»
تو سکوت میکنی.
جیمین با اخم: «من نگرانتم، بعد تو حتی زحمت یه پیام دادن رو هم به خودت نمیدی؟» 😑
تهیونگ:
همین که وارد میشی، بدون اینکه چیزی بگه ساعت رو نشونت میده.
تو: «تهیونگ...»
تهیونگ: «هیچی نگو.»
تو: «ولی—»
تهیونگ: «گفتم هیچی نگو.»
چند ثانیه سکوت...
«فقط یه سؤال. اگه میدونستی دیر میکنی، چرا خبرم نکردی؟» 👀
جونگکوک:
جلوی در منتظرت بوده و به محض دیدنت اخماش میره تو هم.
جونگکوک: «بالاخره اومدی!»
تو: «کوکی ببخشید—»
جونگکوک: «من چند بار زنگ زدم؟!»
تو: «نمیدونم...»
جونگکوک: «دقیقاً! چون حتی گوشیتو چک نکردی!» 😭
بعد با عصبانیت آروم میگه: «فقط دیگه اینطوری بیخبرم نذار
- ۴۵۲
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط