{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

(#قرمز_ممنوع ❤️

(#قرمز_ممنوع ❤️

#part⁹

﴿ویو ات﴾

چند بار اسمم را روی برگه خواندم.

اشتباه نمی‌دیدم.

کلاس ویژه — ساعت ۱۵:۰۰

محل برگزاری: ساختمان قدیمی

با تعجب به لیا نگاه کردم.

ات: این یه شوخیه؟

لیا با نگرانی سرش را تکان داد.

لیا: نه... ولی یه چیزی درست نیست.

ات: چرا؟

لیا: ساختمان قدیمی سال‌هاست که هیچ کلاسی توش برگزار نمی‌شه.

اخم کردم.

ات: پس اسم من اونجا چیکار می‌کنه؟

لیا شانه بالا انداخت.

لیا: نمی‌دونم...

ولی اگه جای تو بودم، بدون اینکه مطمئن بشم، نمی‌رفتم.

...

تمام روز حواسم به ساعت بود.

هرچه زمان می‌گذشت، حس بدی بیشتر سراغم می‌آمد.

بالاخره ساعت سه شد.

کیفم را برداشتم و از کلاس بیرون آمدم.

هنوز چند قدم برنداشته بودم که صدایی از پشت سرم آمد.

جین: کجا؟

برگشتم.

جین کنار پنجره ایستاده بود.

ات: کلاس ویژه.

نگاهش برای لحظه‌ای روی کیفم ماند.

بعد با تعجب گفت:

جین: کلاس ویژه؟

سرم را تکان دادم.

برگه را از کیفم بیرون آوردم و نشانش دادم.

جین با دیدن برگه اخم کرد.

چند ثانیه بعد، بدون اینکه چیزی بگوید، برگه را به جونگکوک نشان داد.

جونگکوک هم با دقت نوشته‌ها را خواند.

لبخندش محو شد.

برای اولین بار، هر دو هم‌زمان به هم نگاه کردند.

انگار موضوعی را فهمیده بودند.

ات: چیه؟ مگه مشکلی هست؟

جین با لحنی جدی گفت:

جین: این برگه رو از کجا گرفتی؟

ات: روی تابلو اعلانات بود.

جونگکوک آرام گفت:

جونگکوک: روی تابلو...؟

جین بدون معطلی گوشی‌اش را از جیبش بیرون آورد.

چند قدم آن‌طرف‌تر رفت و با کسی تماس گرفت.

صدایش آرام بود و چیزی از حرف‌هایش نشنیدم.

چند لحظه بعد برگشت.

جین: هیچ کلاس ویژه‌ای امروز برگزار نمی‌شه.

خون در رگ‌هایم یخ زد.

ات: یعنی...؟

جونگکوک این بار مستقیم گفت:

جونگکوک: یکی خواسته تو رو به ساختمان قدیمی بکشونه.

قبل از اینکه چیزی بپرسم...

صدای زنگ پایان کلاس در مدرسه پیچید.

همان لحظه، تهیونگ از انتهای راهرو پیدا شد.

نگاهش بین من، جین و جونگکوک چرخید.

تهیونگ: چه خبر شده؟

جین برگه را به سمتش گرفت.

تهیونگ آن را گرفت.

فقط چند ثانیه برای خواندنش وقت گذاشت.

بعد...

برگه را از وسط پاره کرد.

نگاهش کاملاً جدی شده بود.

تهیونگ: هیچ‌کس...

حق نداره امروز نزدیک ساختمان قدیمی بره.

اما...

در همان لحظه، از بلندگوی مدرسه صدایی پخش شد.

«دانش‌آموز ات لی، لطفاً فوراً به ساختمان قدیمی مراجعه کنید. این آخرین اعلام است.»

تمام راهرو در سکوت فرو رفت.

همه به من خیره شده بودند...

)
دیدگاه ها (۰)

(#قرمز_ممنوع ❤️#part¹⁰﴿ویو ات﴾صدای بلندگو که قطع شد، تمام را...

😍😍😍😍#عاشق_دلباخته

(#قرمز_ممنوع ❤️#part⁸﴿ویو ات﴾دستم را محکم به نرده گرفتم و دو...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part⁷﴿ویو ات﴾زنگ آخر مدرسه به صدا درآمد.با ب...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part⁶﴿ویو ات﴾چند لحظه همان‌جا خشکم زده بود.ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط