MUTED SOUND (صدای خاموش)
P¹⁴
علامت ها: یونا+/ تهیونگ-/ سوجین&/ جیون×/ هانول@/ سیون¢/ کیوم£
بله سعی کردم این گذشته لعنتی رو با لباس های خوب و زیبا، چهره جدید و پول پاک کنم، نابود کنم، حذف کنم ولی نتونستم چون شما اولین و واقعی ترین خانواده من هستید. شما چهره خواب آلود، کثیف و موهای چرب منو دیدید نه کس دیگری! شما همه بداخلاقی های سر صبح، غرغر های شب و ژولیدگی منو تحمل کردید و با بدترین حالتم کنار اومدید چون ما یه خانواده بزرگ و پر جمعیت بودیم و قسم میخورم من اینو نخواستم!
نخواستم که خانواده مون از هم بپاشه چون ما تا ته دنیا هم فقط همو داریم، حتی اون بیرون هم هیچکس یه دختر یتیم زیبای خوش لباس و نمیپذیره. پس امیدوار بودم هنوز عضوی از یک خانواده باشیم و شما منو ببخشید!
دقایقی جیک هیچ کس و هیچ چیز در نمی اومد حتی ساعت خراب آویزون به دیوار. سوجین کاملا مطمئن بود که دست های یونا برفک زده. یونا قلم قوی داشت و برای همین همیشه متون سخنرانی، تشکرات و شکر گزاری رو خودش مینوشت و میخوند و هر دفعه هم داخل یونا زمستان میشد. دست های گرمش سردی رو به خودشون گرفتن و دور دست های سرد یونا محکم شدن.
& نه! ما ازت معذرت میخوایم یونا.. تو همیشه تو جمع کردن وسیله های بچه ها کمک می کردی و تا آخرین لحظه با خوش قلبی و گشاده رویی راهیشون می کردی. ادعایی ندارم که درکت میکردم چون اینطور نبود ولی وقتی تو رفتی.. وقتی بهترین دوستت داره از جلوی چشم هات برای همیشه میره و حتی مطمئن نیستی که دوباره میبینیش یا نه تازه اونجا می فهمی که چه حس مزخرفی میتونه داشته باشه؛ دردناکه که مجبور باشی رفتن دوستات و تماشا کنی، میدونی احتمالا این آخرین باریه که میبینیشون ولی باز هم امیدواری برای اثبات خلافش. اگر هرکدوم از ما اون روز انتخاب میشدیم تو باز هم همین کارو برای ما میکردی، تو بهمون تبریک میگفتی و پشتمون و خالی نمیکردی..کاری که ما باید اون روز متقابلاً برای تو انجام میدادیم! این ما بودیم که درحقت بی انصافی کردیم و مهم ترین روز زندگیت روزی که سرنوشتت یکبار و برای همیشه متحول میشد کنارت نبودیم و پشتت و خالی کردیم. تو باید مارو ببخشی!
آبشاری از عواطف و احساسات در جریان بود. پرورشگاه همیشه سرد برای لحظه ای هم که شده شعله ور از احساسات بود. آتشفشانی که سرد و خاموش شده بود ولی برای فوران هم لحظه شماری میکرد. نگاه مطمئن سوجین دلش رو قرص میکرد. امیلی با اشک های بی امانش به سمتظ دوید و پاهاشو محکم بغل کرد.
: یونا دلم برات تنگ..تنگ شده بود..فکر میکردم دیگه نمیبینمت!
خم شد و متقابلا محکم در آغوش کشیدش
+ امیلی کوچولوی من..!
علامت ها: یونا+/ تهیونگ-/ سوجین&/ جیون×/ هانول@/ سیون¢/ کیوم£
بله سعی کردم این گذشته لعنتی رو با لباس های خوب و زیبا، چهره جدید و پول پاک کنم، نابود کنم، حذف کنم ولی نتونستم چون شما اولین و واقعی ترین خانواده من هستید. شما چهره خواب آلود، کثیف و موهای چرب منو دیدید نه کس دیگری! شما همه بداخلاقی های سر صبح، غرغر های شب و ژولیدگی منو تحمل کردید و با بدترین حالتم کنار اومدید چون ما یه خانواده بزرگ و پر جمعیت بودیم و قسم میخورم من اینو نخواستم!
نخواستم که خانواده مون از هم بپاشه چون ما تا ته دنیا هم فقط همو داریم، حتی اون بیرون هم هیچکس یه دختر یتیم زیبای خوش لباس و نمیپذیره. پس امیدوار بودم هنوز عضوی از یک خانواده باشیم و شما منو ببخشید!
دقایقی جیک هیچ کس و هیچ چیز در نمی اومد حتی ساعت خراب آویزون به دیوار. سوجین کاملا مطمئن بود که دست های یونا برفک زده. یونا قلم قوی داشت و برای همین همیشه متون سخنرانی، تشکرات و شکر گزاری رو خودش مینوشت و میخوند و هر دفعه هم داخل یونا زمستان میشد. دست های گرمش سردی رو به خودشون گرفتن و دور دست های سرد یونا محکم شدن.
& نه! ما ازت معذرت میخوایم یونا.. تو همیشه تو جمع کردن وسیله های بچه ها کمک می کردی و تا آخرین لحظه با خوش قلبی و گشاده رویی راهیشون می کردی. ادعایی ندارم که درکت میکردم چون اینطور نبود ولی وقتی تو رفتی.. وقتی بهترین دوستت داره از جلوی چشم هات برای همیشه میره و حتی مطمئن نیستی که دوباره میبینیش یا نه تازه اونجا می فهمی که چه حس مزخرفی میتونه داشته باشه؛ دردناکه که مجبور باشی رفتن دوستات و تماشا کنی، میدونی احتمالا این آخرین باریه که میبینیشون ولی باز هم امیدواری برای اثبات خلافش. اگر هرکدوم از ما اون روز انتخاب میشدیم تو باز هم همین کارو برای ما میکردی، تو بهمون تبریک میگفتی و پشتمون و خالی نمیکردی..کاری که ما باید اون روز متقابلاً برای تو انجام میدادیم! این ما بودیم که درحقت بی انصافی کردیم و مهم ترین روز زندگیت روزی که سرنوشتت یکبار و برای همیشه متحول میشد کنارت نبودیم و پشتت و خالی کردیم. تو باید مارو ببخشی!
آبشاری از عواطف و احساسات در جریان بود. پرورشگاه همیشه سرد برای لحظه ای هم که شده شعله ور از احساسات بود. آتشفشانی که سرد و خاموش شده بود ولی برای فوران هم لحظه شماری میکرد. نگاه مطمئن سوجین دلش رو قرص میکرد. امیلی با اشک های بی امانش به سمتظ دوید و پاهاشو محکم بغل کرد.
: یونا دلم برات تنگ..تنگ شده بود..فکر میکردم دیگه نمیبینمت!
خم شد و متقابلا محکم در آغوش کشیدش
+ امیلی کوچولوی من..!
- ۲۱.۰k
- ۱۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط