پسر بد (9)
خانم پارک برگشت. اما انگار تو فکر بود. قیافه نگران و پریشون داشت. به روی خودم نیاوردم و مشغول گوش کردن به جونگ کوک شدم. بعد چند دقیقه دکتر اومد و جونگ کوک رو معاینه کرد..
دکتر : خب.. ظاهرا خوبه خوبه... یه سریع قرص برای درمان سریع سرش مینویسم حتما سر تایم بخوره و یه سری دارو برای پیشگیری.. جونگ کوک ممنونم پسر خوبی بودی.. حالا میتونی مرخص بشی..
جونگ کوک : واقعا!.. میتونم برم؟!..
دکتر : البته.. تو الان حالت خوبه..
جونگ کوک : هورااااا... تهیونگ بلاخره مرخص میشم!..
تهیونگ : عالیه..
دکتر : ولی خب.. تهیونگ مراقب دوستت بیشتر باش.. و ازش مراقبت کن تا زود تر خوب بشه..
تهیونگ : حتما..
جونگ کوک : خب باید اول لباسامو عوض کنم.. خانم پارک لباسای من کجاست!..
جونگ کوک از تخت پایین رفت و دنبال لباساش میگشت. بلاخره لباس پوشید و خیلی شاد و خرم به پرورشگاه برگشتیم. وقتی رسیدیم بچه ها همه ناهار خورده بودن و فقط منو جونگ کوک مونده بودیم برا همین رفتیم سمت سالن ناهار خوری. به جونگ کوک کمک کردم و براش غذا کشیدمو سر یه میز کنارش نشستم و بهش نگاه میکردم و اون داشت غذا میخورد...
جونگ کوک : چته چرا اینجوری نگاه میکنی...
تهیونگ : هیچی..
جونگ کوک : مشکوک میزنی... واستا..!. فهمیدم..
تهیونگ : چی رو؟
جونگ کوک : تو از دیشب تا حالا درست غذا نخوردی!.. از قیافت مشخصه.. آخه چرا غذا نمیخوری بچه پرو ببینم یه بار دیگه غذا نخوردی تیکه تیکت میکنم.. فهمیدی!..
تهیونگ : اوهوم..
جونگ کوک : بیا بخور.. بگو عاااا..
تهیونگ : نمیخوام.. بچه پنج ساله نیستم..
جونگ کوک : باید بخوای... ببین عصاب منو بهم نزن الان مهربونم دو دقیقه دیگه میزنم به چوخت میدماااا... بخور..
تهیونگ : عه توهم عصاب داری؟..
جونگ کوک : تهیونگااا..
تهیونگ : باشه باشه.. میخورم..
جونگ کوک : آفرین..
جونگ کوک به زور بهم غذا میداد. در حدی خوردم که میخواستم بالا بیارم. ولی نمیخواستم دل جونگ کوک بشکنه برا همین رد نمیکردم. بعد اینکه غذا خوردیم جونگ کوک رو بردم اتاق تا استراحت کنه...
تهیونگ : خب.. جونگ کوک خوب گوش کن.. اینا دارو هایی هستند که باید بخوری.. اینو باید هر دوازده ساعت بخوری.. اینم وقتی درد داشتی باید بخوری... این یکی ویتامین هست روزی یکی بخور.. و...
جونگ کوک : دکتره قصد مرگمو کرده... یه خراش کوچیک روی سرمه بخاطرش باید قرص کوفت و دردو زهرمار بخورم آخه این همه قرص؟
تهیونگ : این برای اینه که زود تر خوب بشی.. به موقع بخور الانم استراحت کن من میرم کتابخونه..
جونگ کوک : خوابم نمیاد زیادی استراحت کردم میخوام بیام کتابخونه..
تهیونگ : نه.. استراحت کن..
جونگ کوک : نمیخوام..
تهیونگ : باید بخوای..
جونگ کوک : اصلا به خودم مربوطه..
تهیونگ : باشه... برا منم دیگه اهمیت نداره ولی اگه بد تر شدی تقصیر خودته به من ربطی نداره..
جونگ کوک : ایش.. نخواستم اصلا خودت برو..روانی..
تهیونگ : روز خوش..
رفتم سمت کتاب خونه. یه کتاب درستی برداشتم و شروع به تمرین کردم. بعد دو ساعت برگشتم تو اتاق.. جونگ کوک اونجا نبود....
دکتر : خب.. ظاهرا خوبه خوبه... یه سریع قرص برای درمان سریع سرش مینویسم حتما سر تایم بخوره و یه سری دارو برای پیشگیری.. جونگ کوک ممنونم پسر خوبی بودی.. حالا میتونی مرخص بشی..
جونگ کوک : واقعا!.. میتونم برم؟!..
دکتر : البته.. تو الان حالت خوبه..
جونگ کوک : هورااااا... تهیونگ بلاخره مرخص میشم!..
تهیونگ : عالیه..
دکتر : ولی خب.. تهیونگ مراقب دوستت بیشتر باش.. و ازش مراقبت کن تا زود تر خوب بشه..
تهیونگ : حتما..
جونگ کوک : خب باید اول لباسامو عوض کنم.. خانم پارک لباسای من کجاست!..
جونگ کوک از تخت پایین رفت و دنبال لباساش میگشت. بلاخره لباس پوشید و خیلی شاد و خرم به پرورشگاه برگشتیم. وقتی رسیدیم بچه ها همه ناهار خورده بودن و فقط منو جونگ کوک مونده بودیم برا همین رفتیم سمت سالن ناهار خوری. به جونگ کوک کمک کردم و براش غذا کشیدمو سر یه میز کنارش نشستم و بهش نگاه میکردم و اون داشت غذا میخورد...
جونگ کوک : چته چرا اینجوری نگاه میکنی...
تهیونگ : هیچی..
جونگ کوک : مشکوک میزنی... واستا..!. فهمیدم..
تهیونگ : چی رو؟
جونگ کوک : تو از دیشب تا حالا درست غذا نخوردی!.. از قیافت مشخصه.. آخه چرا غذا نمیخوری بچه پرو ببینم یه بار دیگه غذا نخوردی تیکه تیکت میکنم.. فهمیدی!..
تهیونگ : اوهوم..
جونگ کوک : بیا بخور.. بگو عاااا..
تهیونگ : نمیخوام.. بچه پنج ساله نیستم..
جونگ کوک : باید بخوای... ببین عصاب منو بهم نزن الان مهربونم دو دقیقه دیگه میزنم به چوخت میدماااا... بخور..
تهیونگ : عه توهم عصاب داری؟..
جونگ کوک : تهیونگااا..
تهیونگ : باشه باشه.. میخورم..
جونگ کوک : آفرین..
جونگ کوک به زور بهم غذا میداد. در حدی خوردم که میخواستم بالا بیارم. ولی نمیخواستم دل جونگ کوک بشکنه برا همین رد نمیکردم. بعد اینکه غذا خوردیم جونگ کوک رو بردم اتاق تا استراحت کنه...
تهیونگ : خب.. جونگ کوک خوب گوش کن.. اینا دارو هایی هستند که باید بخوری.. اینو باید هر دوازده ساعت بخوری.. اینم وقتی درد داشتی باید بخوری... این یکی ویتامین هست روزی یکی بخور.. و...
جونگ کوک : دکتره قصد مرگمو کرده... یه خراش کوچیک روی سرمه بخاطرش باید قرص کوفت و دردو زهرمار بخورم آخه این همه قرص؟
تهیونگ : این برای اینه که زود تر خوب بشی.. به موقع بخور الانم استراحت کن من میرم کتابخونه..
جونگ کوک : خوابم نمیاد زیادی استراحت کردم میخوام بیام کتابخونه..
تهیونگ : نه.. استراحت کن..
جونگ کوک : نمیخوام..
تهیونگ : باید بخوای..
جونگ کوک : اصلا به خودم مربوطه..
تهیونگ : باشه... برا منم دیگه اهمیت نداره ولی اگه بد تر شدی تقصیر خودته به من ربطی نداره..
جونگ کوک : ایش.. نخواستم اصلا خودت برو..روانی..
تهیونگ : روز خوش..
رفتم سمت کتاب خونه. یه کتاب درستی برداشتم و شروع به تمرین کردم. بعد دو ساعت برگشتم تو اتاق.. جونگ کوک اونجا نبود....
- ۹.۳k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط