اجبار به بدبختی پارت۴۱
از بانه جونگ کوک...
چند روزه که دیار بیهوشه بچه رو مادرم برده خونه ولی خودم همش میرم پیشه دیار باهاش حرف میزنم که شاید بیدار شه
بازم رفتم پیشه دیار با یه دسته گل روز سفید
کوک... سلام دیدی بهت قول داده بودم زودی میام
کوک... دیار بیدارشو بچمون بهت نیاز داره.... منم .. هق بهت نیاز دارم
کوک... من .. من باهات چیکار کردم دیارم هق چشماتو بازکن قول میدم باهات خوب باشم قول میدم همیشه کنارت باشم دیار قفط بیدارشو
کوک... دیار اسمه دخترمون گزاشتم دلین باهات هم اسمه نمیدونی چقدر خوشگله مثله خودت دیار من .. من خیلی دوست دارم هق
کوک... من... من عاشقتم منه لعنتی دوست دارم دیار
داشتم باهاش حرف میزدم و بیصدا اشک میریختم که دستش که تو دستم بود یهو تکون خورد
کوک... دیار دیار دکتر کمک دکتر
دکتر... بله چیشده
کوک... دستش تکون خودر من خودم دیدم
دکتر... باشه شما آروم باشید
دکتر رفت بالای سره دیار چشماشو با دست باز کردو نگاه کرد چند دقیقه بعد دوباره دستش تکون خورد دکتر برگشت گفت
دکتر... خوشبختانه داره بیدار میشه داره با خودش می جنگه که برگرده
کوک... خیلی ممنونم خیلی
دکتر... خواهش میکنم تا چند دقیقه دیگه کاملا بیدارمیشه
کوک... خدارو شکر دیار دیار چشماتو باز کن ببین من اینجام کنارتم
نشستمو با خوشحال داشتم باهاش حرف میزدم
از زبانه دیار ...
همه دنیا برام تاریک بود بدنم خیلی سرد شده بود کمکم چشمامو باز کردم ولی دنیا برام تار بودو خوب نمیدیدم که یه صدای میگفت
دیار دیار بیدار شدی دیار چشماتو باز کردی دکتر دکتر
کم کم دیدم بهتر میشد وقتی به دورو برم نگاه کردم جونگ کوک کنارم بود داشت دستامو میفشرد
کوک... دیار خوبی قوربونت بشم الان دکتر میاد
دکتر اومدو گفت
دکتر... دیار خانوم حالتون خوبه صدامو میشنوی
دیار... ا .. اره
دستشو سمت جونگ کوک کردو گفت
دکتر... ایشونو میشناسی
به جونگ کوک نگاه کردم داشت با چشمای اشکی نگاهم میکرد
دیار... شوهرمه
کوک... خوبی
دیار... اره بچه چیشد
کوک... بچه نه دلین اسمش دلینه
دیار... دلین
کوک... اره نفسم
چند روزه که دیار بیهوشه بچه رو مادرم برده خونه ولی خودم همش میرم پیشه دیار باهاش حرف میزنم که شاید بیدار شه
بازم رفتم پیشه دیار با یه دسته گل روز سفید
کوک... سلام دیدی بهت قول داده بودم زودی میام
کوک... دیار بیدارشو بچمون بهت نیاز داره.... منم .. هق بهت نیاز دارم
کوک... من .. من باهات چیکار کردم دیارم هق چشماتو بازکن قول میدم باهات خوب باشم قول میدم همیشه کنارت باشم دیار قفط بیدارشو
کوک... دیار اسمه دخترمون گزاشتم دلین باهات هم اسمه نمیدونی چقدر خوشگله مثله خودت دیار من .. من خیلی دوست دارم هق
کوک... من... من عاشقتم منه لعنتی دوست دارم دیار
داشتم باهاش حرف میزدم و بیصدا اشک میریختم که دستش که تو دستم بود یهو تکون خورد
کوک... دیار دیار دکتر کمک دکتر
دکتر... بله چیشده
کوک... دستش تکون خودر من خودم دیدم
دکتر... باشه شما آروم باشید
دکتر رفت بالای سره دیار چشماشو با دست باز کردو نگاه کرد چند دقیقه بعد دوباره دستش تکون خورد دکتر برگشت گفت
دکتر... خوشبختانه داره بیدار میشه داره با خودش می جنگه که برگرده
کوک... خیلی ممنونم خیلی
دکتر... خواهش میکنم تا چند دقیقه دیگه کاملا بیدارمیشه
کوک... خدارو شکر دیار دیار چشماتو باز کن ببین من اینجام کنارتم
نشستمو با خوشحال داشتم باهاش حرف میزدم
از زبانه دیار ...
همه دنیا برام تاریک بود بدنم خیلی سرد شده بود کمکم چشمامو باز کردم ولی دنیا برام تار بودو خوب نمیدیدم که یه صدای میگفت
دیار دیار بیدار شدی دیار چشماتو باز کردی دکتر دکتر
کم کم دیدم بهتر میشد وقتی به دورو برم نگاه کردم جونگ کوک کنارم بود داشت دستامو میفشرد
کوک... دیار خوبی قوربونت بشم الان دکتر میاد
دکتر اومدو گفت
دکتر... دیار خانوم حالتون خوبه صدامو میشنوی
دیار... ا .. اره
دستشو سمت جونگ کوک کردو گفت
دکتر... ایشونو میشناسی
به جونگ کوک نگاه کردم داشت با چشمای اشکی نگاهم میکرد
دیار... شوهرمه
کوک... خوبی
دیار... اره بچه چیشد
کوک... بچه نه دلین اسمش دلینه
دیار... دلین
کوک... اره نفسم
- ۱۷۰
- ۱۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط