P42
(چند ساعت بعد)
چشمام رو باز کردم ، روی تخت خوابیده بودم و ساعت تقریبا 11 شب بود ، احساس گیجی میکردم که یکدفعه یاد چند ساعت پیش افتادم ، حرفای اون مرد توی ذهنم پیچید و باعجله از جام بلند شدم که تهیونگ اومد تو اتاق ، قیافش خیلی ناراحت بود بنظر میرسید گریه کرده .
جونگ کوک : چته ؟
میدونستم چی شده اما باورش نمیکردم نه چون حقیقت نداشت نمیتونه اینطوری باشه اخه من بدون ا/ت چیکار کنم ، تهیونگ اومد و کنارم نشست بعدم دستش رو روی شونم گذاشت انگار میخواست چیزی بگه اما نتونست و دستش رو روی صورتش گذاشت تا گریشو نبینم ، نتونستم تحمل کنم ، شونه هاش رو گرفتم گفتم : گریه نکن ، میگم گریه نکن (باداد)
کار ساز نبود بلکه خودمم گریم گرفت و درونم برای وجود ا/ت التماس میکرد .
جونگ کوک : تهیونگ ... تهیونگ هق ا/ت رو برگردون ، تهیونگ تروخدا برش گردون
تهیونگ با لحن غمگینی گفت : جونگ کوک آروم باش
جونگ کوک : من بدون ا/ت چیکار کنم ، تهیونگ یه کاری بکن
صورتم از اشک خیس شد که پاشدم و از تو اتاق رفتم بیرون نمیدونستم چیکار کنم فقط رفتم به سمت پذیرایی نباید میذاشتم تنها بمونه ، نباید اینکارو میکردم الان ا/ت من کجاست یکی بهم بگه اون کجاست ، من بدون ا/ت میمیرم ، چرا الان که یکی اومد تو زندگیم و دوباره از نو ساختم باید اینجوری بشه چرا الان که خواستم تا اخرش با یکی بمونم باید اینطوری بشه ، درحالی که صورتم خیس شده بود رفتم تو پذیرایی که اولین چیزی که دیدم قیافه ی جیسو بود ، با قدم های تن اومد سمتم و گفت : ا/ت کجاست ؟
جوابی براش نداشتم و فقط با چشای خیس نگاهش میکردم احساس کردم میتونه درموندگی رو تو وجودم حس کنه تقریبا همو درک میکردیم اون از بچگی با ا/ت بوده و برای منم ا/ت دنیام بود ، چیزی نگفت و سرش رو انداخت پایین که قطرهای اشکش رو زمین چکید رفتم و بغلش کردم میدونستم این کار از ناراحتیه هیچ کدوممون کم نمیکنه اما طاقت نداشتم یکی رو مثل خودم غمگین ببینم
چشمام رو باز کردم ، روی تخت خوابیده بودم و ساعت تقریبا 11 شب بود ، احساس گیجی میکردم که یکدفعه یاد چند ساعت پیش افتادم ، حرفای اون مرد توی ذهنم پیچید و باعجله از جام بلند شدم که تهیونگ اومد تو اتاق ، قیافش خیلی ناراحت بود بنظر میرسید گریه کرده .
جونگ کوک : چته ؟
میدونستم چی شده اما باورش نمیکردم نه چون حقیقت نداشت نمیتونه اینطوری باشه اخه من بدون ا/ت چیکار کنم ، تهیونگ اومد و کنارم نشست بعدم دستش رو روی شونم گذاشت انگار میخواست چیزی بگه اما نتونست و دستش رو روی صورتش گذاشت تا گریشو نبینم ، نتونستم تحمل کنم ، شونه هاش رو گرفتم گفتم : گریه نکن ، میگم گریه نکن (باداد)
کار ساز نبود بلکه خودمم گریم گرفت و درونم برای وجود ا/ت التماس میکرد .
جونگ کوک : تهیونگ ... تهیونگ هق ا/ت رو برگردون ، تهیونگ تروخدا برش گردون
تهیونگ با لحن غمگینی گفت : جونگ کوک آروم باش
جونگ کوک : من بدون ا/ت چیکار کنم ، تهیونگ یه کاری بکن
صورتم از اشک خیس شد که پاشدم و از تو اتاق رفتم بیرون نمیدونستم چیکار کنم فقط رفتم به سمت پذیرایی نباید میذاشتم تنها بمونه ، نباید اینکارو میکردم الان ا/ت من کجاست یکی بهم بگه اون کجاست ، من بدون ا/ت میمیرم ، چرا الان که یکی اومد تو زندگیم و دوباره از نو ساختم باید اینجوری بشه چرا الان که خواستم تا اخرش با یکی بمونم باید اینطوری بشه ، درحالی که صورتم خیس شده بود رفتم تو پذیرایی که اولین چیزی که دیدم قیافه ی جیسو بود ، با قدم های تن اومد سمتم و گفت : ا/ت کجاست ؟
جوابی براش نداشتم و فقط با چشای خیس نگاهش میکردم احساس کردم میتونه درموندگی رو تو وجودم حس کنه تقریبا همو درک میکردیم اون از بچگی با ا/ت بوده و برای منم ا/ت دنیام بود ، چیزی نگفت و سرش رو انداخت پایین که قطرهای اشکش رو زمین چکید رفتم و بغلش کردم میدونستم این کار از ناراحتیه هیچ کدوممون کم نمیکنه اما طاقت نداشتم یکی رو مثل خودم غمگین ببینم
- ۴۹.۹k
- ۰۷ آذر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط