Part:44
Part:44
1ساعت نیم بعد
ویوات:بعد از 2 ساعت بالاخره به خونه رسیدیم ، نامجون با عصبانیت در رو باز کرد همه وارد خونه شدن(منظورم از همه جین ، جونگ کوک، تهیونگ، جیهوپ ، جیمین ، شوگا،میرن، ات و نامجون)همه اعضا بجز نامجون با ترس به من و میرن نگاه میکردن اما برخلاف تصور من و میرن انگار چیزی نشده به نامجون نگاه میکردیم و نامجون جلوی من با عصبانیت راه میرفت و فکر میکرد
چند ثانیه
ویو: ات
نامجون بالاخره جلوی من ایستاد و با عصبانیت نگاهم کرد.
نامجون: ات! میتونی بهم بگی امشب دقیقاً چه غلطی میکردی؟!
ات: مسابقه میدادم. مگه معلوم نبود؟
با شنیدن جوابم، جین دستش رو روی پیشونیش گذاشت و جیهوپ با نگرانی به نامجون نگاه کرد.
نامجون: داری باهام شوخی میکنی؟! تو نزدیک بود از اون پرتگاه بیفتی! اصلاً میفهمی چه اتفاقی میتونست بیفته؟!
ات: ولی نیفتادم.
نامجون: ات!
ات: چیه؟ میخوای برات جشن بگیرم که زنده برگشتم؟
میرن کنارم ایستاده بود و سعی میکرد جلوی خندهش رو بگیره. تهیونگ با ناباوری نگاهم میکرد و شوگا زیر لب گفت:
شوگا: این دختر واقعاً ترس نداره؟!
جین: فکر کنم اصلاً نمیدونه ترس چیه!
ات: میشنوم چی میگین.
جین سریع ساکت شد. منم بدون اینکه اهمیت بدم، روی مبل نشستم و پام رو روی پای دیگهم انداختم.
نامجون با دیدن رفتارم دستش رو با کلافگی توی موهاش فرو برد.
نامجون: واقعاً نمیفهمم با تو باید چیکار کنم! چرا اصلاً رفتی اونجا؟ از کی مسابقه میدی؟!
چند لحظه سکوت کردم، بعد شونههام رو بالا انداختم.
ات: «دوستام پیشنهادش رو دادن. میدونستن رانندگیم خوبه، گفتن امتحانش کنم. منم رفتم ببینم واقعاً میتونم یا نه.»
نامجون: و تو هم قبول کردی بدون اینکه به عواقبش فکر کنی؟!
ات: من برای امتحان کردن رانندگیم رفتم، نه برای اینکه وسط جاده نزدیک بود بمیرم.
نامجون: پس قرارداد چی؟! مگه نگفتی مسابقه میدی؟
لبخند کمرنگی زدم و نگاهم رو بهش دوختم.
ات: بعد از اون مسابقه، مجبورم کردن قرارداد ببندم.
همه با تعجب نگاهم کردن.
جونگکوک: مجبورت کردن؟ چطوری؟
ات: همونطوری که شنیدی. من فقط میخواستم امتحان کنم، ولی اونا نمیخواستن به همین راحتی بذارن برم.
تهیونگ: یعنی از همون اول نمیخواستی رانندهی مسابقهها بشی؟
ات: نه. ولی حالا که شدم، قرار نیست بشینم یه گوشه و گریه کنم.
نامجون: ات، این موضوع خندهدار نیست!
ات: منم نخندیدم.
نامجون چند ثانیه خیره نگاهم کرد؛ انگار دنبال جوابی میگشت که نمیتونست پیداش کنه.
نامجون: تو حتی یه ذره هم به حرف بقیه اهمیت نمیدی، نه؟
ات: بالاخره فهمیدی
میرن این بار نتونست جلوی خندهش رو بگیره و دستش رو جلوی دهنش گذاشت.
نامجون: من دارم جدی باهات حرف میزنم!
ات: منم جدی جواب میدم
برای چند لحظه هیچکس حرفی نزد.
نگاهم ناخودآگاه به سمت جونگکوک رفت. اون هنوز ساکت بود و با چهرهای ناراحت نگاهم میکرد. میدونستم هنوز از اتفاق امشب شوکهست؛ بالاخره ترمزهای ماشینش بریده شده بود و من هم خودم رو وسط اون ماجرا انداخته بودم.
جونگکوک: ات... اگه تو امشب اونجا نبودی، نمیدونم چی میشد
ات: «ولی بودم. پس دیگه بهش فکر نکن.»
جونگکوک: چطور میتونم بهش فکر نکنم؟ تو داشتی به خاطر من ....
ات: جونگکوک، تمومش کن. من خودم تصمیم گرفتم کمکت کنم. قرار نیست بابتش ازم عذرخواهی کنی
جیمین که تا اون لحظه حتی یک کلمه هم نگفته بود، نگاهم میکرد. نگاهش رو حس میکردم، اما حتی سرم رو هم به طرفش نچرخوندم.
نامجون بالاخره روی مبل روبهروم نشست و با صدایی جدی گفت:
ادامه دارد...
۱۴لایک
۱۶کامنت
دوستون دارم
1ساعت نیم بعد
ویوات:بعد از 2 ساعت بالاخره به خونه رسیدیم ، نامجون با عصبانیت در رو باز کرد همه وارد خونه شدن(منظورم از همه جین ، جونگ کوک، تهیونگ، جیهوپ ، جیمین ، شوگا،میرن، ات و نامجون)همه اعضا بجز نامجون با ترس به من و میرن نگاه میکردن اما برخلاف تصور من و میرن انگار چیزی نشده به نامجون نگاه میکردیم و نامجون جلوی من با عصبانیت راه میرفت و فکر میکرد
چند ثانیه
ویو: ات
نامجون بالاخره جلوی من ایستاد و با عصبانیت نگاهم کرد.
نامجون: ات! میتونی بهم بگی امشب دقیقاً چه غلطی میکردی؟!
ات: مسابقه میدادم. مگه معلوم نبود؟
با شنیدن جوابم، جین دستش رو روی پیشونیش گذاشت و جیهوپ با نگرانی به نامجون نگاه کرد.
نامجون: داری باهام شوخی میکنی؟! تو نزدیک بود از اون پرتگاه بیفتی! اصلاً میفهمی چه اتفاقی میتونست بیفته؟!
ات: ولی نیفتادم.
نامجون: ات!
ات: چیه؟ میخوای برات جشن بگیرم که زنده برگشتم؟
میرن کنارم ایستاده بود و سعی میکرد جلوی خندهش رو بگیره. تهیونگ با ناباوری نگاهم میکرد و شوگا زیر لب گفت:
شوگا: این دختر واقعاً ترس نداره؟!
جین: فکر کنم اصلاً نمیدونه ترس چیه!
ات: میشنوم چی میگین.
جین سریع ساکت شد. منم بدون اینکه اهمیت بدم، روی مبل نشستم و پام رو روی پای دیگهم انداختم.
نامجون با دیدن رفتارم دستش رو با کلافگی توی موهاش فرو برد.
نامجون: واقعاً نمیفهمم با تو باید چیکار کنم! چرا اصلاً رفتی اونجا؟ از کی مسابقه میدی؟!
چند لحظه سکوت کردم، بعد شونههام رو بالا انداختم.
ات: «دوستام پیشنهادش رو دادن. میدونستن رانندگیم خوبه، گفتن امتحانش کنم. منم رفتم ببینم واقعاً میتونم یا نه.»
نامجون: و تو هم قبول کردی بدون اینکه به عواقبش فکر کنی؟!
ات: من برای امتحان کردن رانندگیم رفتم، نه برای اینکه وسط جاده نزدیک بود بمیرم.
نامجون: پس قرارداد چی؟! مگه نگفتی مسابقه میدی؟
لبخند کمرنگی زدم و نگاهم رو بهش دوختم.
ات: بعد از اون مسابقه، مجبورم کردن قرارداد ببندم.
همه با تعجب نگاهم کردن.
جونگکوک: مجبورت کردن؟ چطوری؟
ات: همونطوری که شنیدی. من فقط میخواستم امتحان کنم، ولی اونا نمیخواستن به همین راحتی بذارن برم.
تهیونگ: یعنی از همون اول نمیخواستی رانندهی مسابقهها بشی؟
ات: نه. ولی حالا که شدم، قرار نیست بشینم یه گوشه و گریه کنم.
نامجون: ات، این موضوع خندهدار نیست!
ات: منم نخندیدم.
نامجون چند ثانیه خیره نگاهم کرد؛ انگار دنبال جوابی میگشت که نمیتونست پیداش کنه.
نامجون: تو حتی یه ذره هم به حرف بقیه اهمیت نمیدی، نه؟
ات: بالاخره فهمیدی
میرن این بار نتونست جلوی خندهش رو بگیره و دستش رو جلوی دهنش گذاشت.
نامجون: من دارم جدی باهات حرف میزنم!
ات: منم جدی جواب میدم
برای چند لحظه هیچکس حرفی نزد.
نگاهم ناخودآگاه به سمت جونگکوک رفت. اون هنوز ساکت بود و با چهرهای ناراحت نگاهم میکرد. میدونستم هنوز از اتفاق امشب شوکهست؛ بالاخره ترمزهای ماشینش بریده شده بود و من هم خودم رو وسط اون ماجرا انداخته بودم.
جونگکوک: ات... اگه تو امشب اونجا نبودی، نمیدونم چی میشد
ات: «ولی بودم. پس دیگه بهش فکر نکن.»
جونگکوک: چطور میتونم بهش فکر نکنم؟ تو داشتی به خاطر من ....
ات: جونگکوک، تمومش کن. من خودم تصمیم گرفتم کمکت کنم. قرار نیست بابتش ازم عذرخواهی کنی
جیمین که تا اون لحظه حتی یک کلمه هم نگفته بود، نگاهم میکرد. نگاهش رو حس میکردم، اما حتی سرم رو هم به طرفش نچرخوندم.
نامجون بالاخره روی مبل روبهروم نشست و با صدایی جدی گفت:
ادامه دارد...
۱۴لایک
۱۶کامنت
دوستون دارم
- ۱۳۷
- ۰۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط