𝖕𝖆𝖗𝖙۵
𝖕𝖆𝖗𝖙۵
سه روز بعد، قصر مروارید غرق در چراغهای طلایی شد.
ملکه تصمیم گرفته بود به مناسبت بهبودیاش، جشنی کوچک برگزار کند. اما «کوچک» در زبان قصر مروارید، یعنی صد و پنجاه مهمان، بیست میز چوب گردو، و آنقدر غذا که مارال فکر کرد تمام روستایشان تا یک سال میتوانست بخورد.
مارال هیچوقت لباس مجلسی نداشته. وقتی خدمتکار جوانی به نام لنا، با لبخندی پهن، یک لباس ابریشمی آبی کمرنگ برایش آورد، اولش قبول نکرد. اما لنا آنقدر اصرار کرد که آخر مارال تسلیم شد.
وقتی در آینه به خودش نگاه کرد، نفسش گرفت.
لباس، مثل آب روی تنش مینشست. موهای بلوندش را بالا بسته بود، اما چند تار آزاد مانده بود که گردنش را قاب میگرفت. لنا گوشوارههای کوچک مرواریدی را هم به گوشش آویزان کرده بود و پشت سرش زمزمه کرد: «دخترها فردا صبح تا بیفتن از پلهها پایین، تقصیر توئه.»
مارال خندید. اما خندهاش وقتی در آستانهی سالن بزرگ ایستاد، در گلویش ماسید.
سالن، مثل دهان اژدهایی بود که تمام طلاهای دنیا را بلعیده بود. لوسترها، پردهها، میزها، آدمها. همه در حرکت بودند. همه میدرخشیدند.
آرتور کنارش ایستاد و بازویش را آرام فشار داد. «فقط یه ساعتم بمونیم و میریم. قول میدم.»
مارال سرش را تکان داد. اما هنوز چند قدم برنداشته بود که چشمش به آنها افتاد.
جیمین در انتهای سالن ایستاده بود، با یک جام در دست. لباس سرمهای پوشیده بود و موهای بلوندش را مرتب کرده بود. وقتی مارال را دید، دستش وسط راه به جام یخ زد. لبخندش، آن لبخند همیشگی، محو شد. جایش را چیزی گرفت که مارال نمیتوانست اسمش را بگذارد.
آرام. لطیف. کمی ترسیده.
اما فقط یک لحظه بود.
جیمین به سمتش آمد. بلند. مطمئن. همانطور که یک شاهزاده باید باشد.
«خانم مارال.» گفت و دستش را دراز کرد. «اجازه میدید؟»
مارال به دستش نگاه کرد. بعد به چشمانش. بعد به دستش.
«من... من نمیرقصم.»
جیمین ابرویی بالا انداخت. «حتی یه قدم؟»
مارال سرش را تکان داد. «حتی یه قدم.»
جیمین دستش را پایین آورد، اما لبخندش برگشت. آن لبخند شیطنتآمیز همیشگی.
«باشه. پس همونجا وایسا. من از اینجا نگات میکنم.»
مارال سرخ شد. «شما... شما همیشه اینقدر بیادبید؟»
«فقط وقتی کسی از رقصیدن با من فرار میکنه.»
مارال خندید. کوتاه. اما واقعی. و جیمین، وقتی خندهاش را دید، یک لحظه، انگار دنیا دور سرش چرخید. خودش هم نفهمید چرا. فقط فهمید که میخواهد این دختر بیشتر بخندد.
بعد، پشت سرش، صدای قدمهایی آمد.
«چه صحنهی قشنگی.»
سوهو بود. با لباس مشکی، موهای تیرهاش کمی به هم ریخته، و نگاهی که بین جیمین و مارال میچرخید.
«برادر.» جیمین گفت. صدایش آرام بود، اما فکهایش قفل شده بودند. «دیر اومدی.»
«من همیشه سر وقت میام.» سوهو گفت. «فقط بعضیها زودتر از من شروع میکنن.»
نگاهش روی مارال ماند. طولانی. سنگین.
مارال حس کرد نفسش در سینهاش حبس شد.
«خانم مارال.» سوهو گفت. «امشب خیلی...» مکث کرد. کلمهای را که میخواست، در ذهنش چرخاند. «...درخشندهای.»
جیمین قدمی جلو آمد. «سوهو، فکر میکنم ملکه منتظرته.»
«ملکه همیشه منتظر من هست.» سوهو گفت. «مهمتر از این حرفها نیست؟»
سکوت. مثل برشی از شیشه. مارال بین دو برادر ایستاده بود. یکی با لبخندی که نگران بود. یکی با نگاهی که میسوزاند.
و دقیقاً همان لحظه، در آن طرف سالن، پادشاه وارد شد.
همه سر خم کردند. موسیقی قطع شد. سکوت، مثل پردهای، روی سالن افتاد.
پادشاه پیرمردی بود با چشمانی سرد که انگار هیچوقت نمیخندیدند. ردایش مشکی بود و تاجی نقرهای روی سرش میدرخشید. کنارش، ملکه با لباس طلایی میآمد و لبخند میزد. اما مارال فقط به پادشاه نگاه میکرد.
و پادشاه، دقیقاً همان لحظه، به او نگاه کرد.
نگاهش از جیمین به مارال چرخید. بعد به سوهو. بعد دوباره به مارال. ابروهایش در هم رفتند. صورتش تیرهتر شد.
و بعد، رو به ملکه چیزی گفت. آرام. طوری که کسی نشنود.
مارال حس کرد چیزی در شکمش فرو ریخت.
از همان لحظه، فهمید که این جشن، جشن او نیست.
جشن پایان آرامش اوست.
💛👑
شرط
لایک ۱۵
کامنت۲۰
بازنشر ۵
سه روز بعد، قصر مروارید غرق در چراغهای طلایی شد.
ملکه تصمیم گرفته بود به مناسبت بهبودیاش، جشنی کوچک برگزار کند. اما «کوچک» در زبان قصر مروارید، یعنی صد و پنجاه مهمان، بیست میز چوب گردو، و آنقدر غذا که مارال فکر کرد تمام روستایشان تا یک سال میتوانست بخورد.
مارال هیچوقت لباس مجلسی نداشته. وقتی خدمتکار جوانی به نام لنا، با لبخندی پهن، یک لباس ابریشمی آبی کمرنگ برایش آورد، اولش قبول نکرد. اما لنا آنقدر اصرار کرد که آخر مارال تسلیم شد.
وقتی در آینه به خودش نگاه کرد، نفسش گرفت.
لباس، مثل آب روی تنش مینشست. موهای بلوندش را بالا بسته بود، اما چند تار آزاد مانده بود که گردنش را قاب میگرفت. لنا گوشوارههای کوچک مرواریدی را هم به گوشش آویزان کرده بود و پشت سرش زمزمه کرد: «دخترها فردا صبح تا بیفتن از پلهها پایین، تقصیر توئه.»
مارال خندید. اما خندهاش وقتی در آستانهی سالن بزرگ ایستاد، در گلویش ماسید.
سالن، مثل دهان اژدهایی بود که تمام طلاهای دنیا را بلعیده بود. لوسترها، پردهها، میزها، آدمها. همه در حرکت بودند. همه میدرخشیدند.
آرتور کنارش ایستاد و بازویش را آرام فشار داد. «فقط یه ساعتم بمونیم و میریم. قول میدم.»
مارال سرش را تکان داد. اما هنوز چند قدم برنداشته بود که چشمش به آنها افتاد.
جیمین در انتهای سالن ایستاده بود، با یک جام در دست. لباس سرمهای پوشیده بود و موهای بلوندش را مرتب کرده بود. وقتی مارال را دید، دستش وسط راه به جام یخ زد. لبخندش، آن لبخند همیشگی، محو شد. جایش را چیزی گرفت که مارال نمیتوانست اسمش را بگذارد.
آرام. لطیف. کمی ترسیده.
اما فقط یک لحظه بود.
جیمین به سمتش آمد. بلند. مطمئن. همانطور که یک شاهزاده باید باشد.
«خانم مارال.» گفت و دستش را دراز کرد. «اجازه میدید؟»
مارال به دستش نگاه کرد. بعد به چشمانش. بعد به دستش.
«من... من نمیرقصم.»
جیمین ابرویی بالا انداخت. «حتی یه قدم؟»
مارال سرش را تکان داد. «حتی یه قدم.»
جیمین دستش را پایین آورد، اما لبخندش برگشت. آن لبخند شیطنتآمیز همیشگی.
«باشه. پس همونجا وایسا. من از اینجا نگات میکنم.»
مارال سرخ شد. «شما... شما همیشه اینقدر بیادبید؟»
«فقط وقتی کسی از رقصیدن با من فرار میکنه.»
مارال خندید. کوتاه. اما واقعی. و جیمین، وقتی خندهاش را دید، یک لحظه، انگار دنیا دور سرش چرخید. خودش هم نفهمید چرا. فقط فهمید که میخواهد این دختر بیشتر بخندد.
بعد، پشت سرش، صدای قدمهایی آمد.
«چه صحنهی قشنگی.»
سوهو بود. با لباس مشکی، موهای تیرهاش کمی به هم ریخته، و نگاهی که بین جیمین و مارال میچرخید.
«برادر.» جیمین گفت. صدایش آرام بود، اما فکهایش قفل شده بودند. «دیر اومدی.»
«من همیشه سر وقت میام.» سوهو گفت. «فقط بعضیها زودتر از من شروع میکنن.»
نگاهش روی مارال ماند. طولانی. سنگین.
مارال حس کرد نفسش در سینهاش حبس شد.
«خانم مارال.» سوهو گفت. «امشب خیلی...» مکث کرد. کلمهای را که میخواست، در ذهنش چرخاند. «...درخشندهای.»
جیمین قدمی جلو آمد. «سوهو، فکر میکنم ملکه منتظرته.»
«ملکه همیشه منتظر من هست.» سوهو گفت. «مهمتر از این حرفها نیست؟»
سکوت. مثل برشی از شیشه. مارال بین دو برادر ایستاده بود. یکی با لبخندی که نگران بود. یکی با نگاهی که میسوزاند.
و دقیقاً همان لحظه، در آن طرف سالن، پادشاه وارد شد.
همه سر خم کردند. موسیقی قطع شد. سکوت، مثل پردهای، روی سالن افتاد.
پادشاه پیرمردی بود با چشمانی سرد که انگار هیچوقت نمیخندیدند. ردایش مشکی بود و تاجی نقرهای روی سرش میدرخشید. کنارش، ملکه با لباس طلایی میآمد و لبخند میزد. اما مارال فقط به پادشاه نگاه میکرد.
و پادشاه، دقیقاً همان لحظه، به او نگاه کرد.
نگاهش از جیمین به مارال چرخید. بعد به سوهو. بعد دوباره به مارال. ابروهایش در هم رفتند. صورتش تیرهتر شد.
و بعد، رو به ملکه چیزی گفت. آرام. طوری که کسی نشنود.
مارال حس کرد چیزی در شکمش فرو ریخت.
از همان لحظه، فهمید که این جشن، جشن او نیست.
جشن پایان آرامش اوست.
💛👑
شرط
لایک ۱۵
کامنت۲۰
بازنشر ۵
- ۱.۵k
- ۳۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط