مهرو
ساسان خندید عشق ...سک..س.ی من ...
صدف خندید
ساسان گفت بدو تا داداشت نیومده حتما رسیدی خونه بسته رو ببین ...
صدف از ماشین پیاده شد دل تو دلش نبود بفهمه ساسان چه هدیه ای براش خرید
رسید خونه کیان احتمالا تو اتاقش بود بسته رو برد اتاقش بازش کرد ..
لباس زیر خودش بود لباشو آویزون کرد یعنی چی لباس خودمو به خودم هدیه داده .. نوار سی دی برداشت این چیه ...
گذاشت تو کامپیوتر اتاقش پلی کرد ... اولش خونه خالی بود بعد شخصیت ها به فلییم افزوده شدن دوتا شخصیت اصلی داشت نقش اولش خود صدف بود ...
خنده هاش ناله هاش .... تنش ... زیباییش .. همه جلو فیلم بود قلبش میکوبید از همه رابط...ه های که داشت فیلم گرفته شده ...
صدای تلفن تو خونه پیچید صدف با پای چسبیده ایستاده بود مغزش دستور نمیداد
کیان از پذیرایی داد زد آبجی یه آقای با تو کار داره ...
سریع کامپیوتر خاموش کرد خودش به پای تلفن رسوند ...
ساسان بود ...
سرکیف شدی صدف ...عشقممممم...
چرا فیلم گرفتی ...
ولی خدا وکیلی خیلی خوب افتادی .... س..کس.ی
چی میگی ساسان ...
چندتا کپی هم دارم فردا بیا میگم چکار کنیم ...
الو ...ساسان... الو قطع کرده بود
گوشی گذاشت بلافاصله دوباره زنگ خورد
صدف سریع جواب داد الووو ...
صدای مجتبی بود ..
صدف امشب میریم خونه آصف... خندید خواستگاریه ...
داداش من ...
کیان هم حاضر کن ...
گوشی گذاشت رفت اتاقش ...
دوباره فیلم رو نگاه کرد خیلی واضح بود قصد ساسان چیه آخه از این فیلم ..
****
در خونه باز شد مهرو با وحشت پرید ..
مامان ..
مستانه کفشش درآورد... برو حاضر شو امشب خواستگاری...
به دخترش نگاه نمیکرد
مامان ...
به کسیی چیزی نگو بزار این رسوایی جمع بشه ... آصف نباید بفهمه...
مکث کرد مهرو عزیزدونه اش بود ... با بغض گفت امشب خواستگاریه ... فردا عقد ... یه ماه دیگه جدا میشین تا مجتبی بره دنبال عشقش ...
عشقش؟؟
بازم نگاهش نکرد برووو دیگه ...
ازم بدت میاد مامان ... فکر میکنی من کثیفم ... نگام نمیکنی ؟
مستانه گریه اش گرفت گلایه کرد چرا بهم نگفتی ... دوماه هیچ حرفی نزدی خودتو زندونی کردی اینقدر موندی تا کار اینجا برسه ..
من ترسیدم بگم مامان بخدا ترسیدم مجتبی میگفت عاشقمه ... میگفت دوستم داره ... من باورش کردم ولی گولم میزد ...کاش میشد این مشتی به شکمش زد از بین برد ...
مستانه دست رو بینش گذشت میخای آدم بکشی؟؟ قاتل بشی ... اون بچه چه گناهی داره ؟
مهرو رفت اتاقش با صدای بلند گریه کرد ..
مستانه داد زد آماده شو...
مهرو رفت کمد اتاقش پیرهن دامن بیرون آورد صورتش شست ...
آصف اومد ...
مستانه با عجله میز شام چید ...
آصف گفت مهرو چشه اون نمیاد ...
مستانه سرشو تکون داد نه گشنه اش نیست .....
میز شام جمع کرد آصف جلو تلویزون لم داد چرت میزد که صدای زنگ اومد ...
بلاخره اومدن...
آصف چشماشو مالید کیه مستانه؟ ...
نمیدونم چادرش سرش کرد رفت در باز کرد فقط مجتبی اومده بود بدون رضا بدون صدف ...
مستانه آروم گفت بقیه کو ...
مجتبی با غرور گفت صدف حالش خوب نبود نیومد... لازمم نبود بیاد
مستانه سریع پرسید
رضا .؟؟..
مجتبی پوزخند زد نسبتی باهام نداره ...
مجتبی با دسته گل رفت داخل ...
مستانه رفت اتاق مهرو ...
گفت امشب تو روی بابات میایستی میگی باید باهاش ازدواج کنی هر جور شده نظر بابات میگیری باید زودتر تموم شه اینهارو گفت و رفت بیرون ...
#مهرو
صدف خندید
ساسان گفت بدو تا داداشت نیومده حتما رسیدی خونه بسته رو ببین ...
صدف از ماشین پیاده شد دل تو دلش نبود بفهمه ساسان چه هدیه ای براش خرید
رسید خونه کیان احتمالا تو اتاقش بود بسته رو برد اتاقش بازش کرد ..
لباس زیر خودش بود لباشو آویزون کرد یعنی چی لباس خودمو به خودم هدیه داده .. نوار سی دی برداشت این چیه ...
گذاشت تو کامپیوتر اتاقش پلی کرد ... اولش خونه خالی بود بعد شخصیت ها به فلییم افزوده شدن دوتا شخصیت اصلی داشت نقش اولش خود صدف بود ...
خنده هاش ناله هاش .... تنش ... زیباییش .. همه جلو فیلم بود قلبش میکوبید از همه رابط...ه های که داشت فیلم گرفته شده ...
صدای تلفن تو خونه پیچید صدف با پای چسبیده ایستاده بود مغزش دستور نمیداد
کیان از پذیرایی داد زد آبجی یه آقای با تو کار داره ...
سریع کامپیوتر خاموش کرد خودش به پای تلفن رسوند ...
ساسان بود ...
سرکیف شدی صدف ...عشقممممم...
چرا فیلم گرفتی ...
ولی خدا وکیلی خیلی خوب افتادی .... س..کس.ی
چی میگی ساسان ...
چندتا کپی هم دارم فردا بیا میگم چکار کنیم ...
الو ...ساسان... الو قطع کرده بود
گوشی گذاشت بلافاصله دوباره زنگ خورد
صدف سریع جواب داد الووو ...
صدای مجتبی بود ..
صدف امشب میریم خونه آصف... خندید خواستگاریه ...
داداش من ...
کیان هم حاضر کن ...
گوشی گذاشت رفت اتاقش ...
دوباره فیلم رو نگاه کرد خیلی واضح بود قصد ساسان چیه آخه از این فیلم ..
****
در خونه باز شد مهرو با وحشت پرید ..
مامان ..
مستانه کفشش درآورد... برو حاضر شو امشب خواستگاری...
به دخترش نگاه نمیکرد
مامان ...
به کسیی چیزی نگو بزار این رسوایی جمع بشه ... آصف نباید بفهمه...
مکث کرد مهرو عزیزدونه اش بود ... با بغض گفت امشب خواستگاریه ... فردا عقد ... یه ماه دیگه جدا میشین تا مجتبی بره دنبال عشقش ...
عشقش؟؟
بازم نگاهش نکرد برووو دیگه ...
ازم بدت میاد مامان ... فکر میکنی من کثیفم ... نگام نمیکنی ؟
مستانه گریه اش گرفت گلایه کرد چرا بهم نگفتی ... دوماه هیچ حرفی نزدی خودتو زندونی کردی اینقدر موندی تا کار اینجا برسه ..
من ترسیدم بگم مامان بخدا ترسیدم مجتبی میگفت عاشقمه ... میگفت دوستم داره ... من باورش کردم ولی گولم میزد ...کاش میشد این مشتی به شکمش زد از بین برد ...
مستانه دست رو بینش گذشت میخای آدم بکشی؟؟ قاتل بشی ... اون بچه چه گناهی داره ؟
مهرو رفت اتاقش با صدای بلند گریه کرد ..
مستانه داد زد آماده شو...
مهرو رفت کمد اتاقش پیرهن دامن بیرون آورد صورتش شست ...
آصف اومد ...
مستانه با عجله میز شام چید ...
آصف گفت مهرو چشه اون نمیاد ...
مستانه سرشو تکون داد نه گشنه اش نیست .....
میز شام جمع کرد آصف جلو تلویزون لم داد چرت میزد که صدای زنگ اومد ...
بلاخره اومدن...
آصف چشماشو مالید کیه مستانه؟ ...
نمیدونم چادرش سرش کرد رفت در باز کرد فقط مجتبی اومده بود بدون رضا بدون صدف ...
مستانه آروم گفت بقیه کو ...
مجتبی با غرور گفت صدف حالش خوب نبود نیومد... لازمم نبود بیاد
مستانه سریع پرسید
رضا .؟؟..
مجتبی پوزخند زد نسبتی باهام نداره ...
مجتبی با دسته گل رفت داخل ...
مستانه رفت اتاق مهرو ...
گفت امشب تو روی بابات میایستی میگی باید باهاش ازدواج کنی هر جور شده نظر بابات میگیری باید زودتر تموم شه اینهارو گفت و رفت بیرون ...
#مهرو
- ۱.۱k
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط