The lost love-part 1

تا حالا شده برای بدست آوردن کسی یه عالمه تلاش کنی یهو به خودت بیای ببینی خیلی وقته از دستش دادی و تمام تلاش هات بیهوده بوده؟شاید اگر انقدر درگیر تلاش کردن نمیشد، اونو از دست نمیاد. ولی حالا اون مونده و عشق از دست رفته اش...
※※※※※※※※※※※※※
◆12 آوریل_سیدنی
منشی:رئیس پروازتون شد برای دو روز دیگه
با گرفتن تایید،منشی از اتاق خارج شد و در رو پشت سرش بست. با تنها شدنش، کرواتش رو کمی شل کرد و روی صندلیش لم داد. بالاخره بعد از این همه مدت قراره برگرده به سئول. چشمش به بیرون از ساختمان افتاد. بارون میبارید و قطره های بارون به شیشه برخورد میکرد. با یاداوری خاطراتی جمله ای رو زیر لب زمزمه کرد
«یعنی الان سئول هم بارون میباره؟»
زمان گذشت و کم کم هوا تاریک شد. هنوز بارون میبارید و حتی شدید تر از قبل شده بود. رئیس بنگ وسایلش رو جمع و جور کرده بود که بره به خونه اش که منشی اش در زد.
بنگ:بیا داخل
منشی:براتون چتر اوردم رئیس
بنگ:من که با ماشین میرم چتر نیاز ندارم
منشی:رئیس من چندین ساله شما رو میشناسم. میدونم میخواید پیاده برید تا خونه پس لطفا این چتر رو ببرید با خودتون تا سرما نخورید. شما که نمیخواید وقتی رسیدید سئول سرما خورده باشید،میخواید؟
بنگ:عه وا لو رفتم که. باشه چتر میبرم با خودم که سرما نخورم.
منشی چتر رو به دست رئیسش داد
منشی:راستی رئیس، اقای کیم فردا برمیگردن سر کار؟
بنگ:اره.امشب میرسه از فردا هم برمیگرده سر کار
منشی:باز قراره غر غر هاشون رو بشنویم
بنگ:هر وقت غرغر کرد بهم زنگ بزن
منشی سری به نشانه ی چشم تکون داد. بعد این مکالمه ی کوتاه رئیس بنگ از شرکت خارج شد و راه افتاد سمت خونه. همینجوری که قطرات به چترش میخورد یاد سئول افتاد. شایدم این سئول مجاز بود. مجاز از فردی خاص که توی سئول زندگی میکرد و فکر و ذکر رئیس بنگ بود...

"این فیک چند قسمتیه اگر خیلی طولانی بشه که احتمال زیاد میشه تا چند پارت اینجا میذارم بعد فایل کاملش رو توی چنل روبیکام میذارم. امیدوارم خوشتون بیاد"
#استری_کیدز، #فیکشن، #سناریو
دیدگاه ها (۰)

intertwined fate of two enemies-part 7

پارت۵#تو راز شب های منیسه‌تایی هنوز توی کتابخونه نشسته بودن....

#pain#P¹¹⁰#Season²لباساش شامل یک پیراهن سفید بود که دو تا دک...

Fabric of Love~P1صدای چرخ ها و اتو توی تولیدی میچرخیدچویا:هو...

Why Did I Fall in Love with You? P²⁹ | Don't Make Me WorryVi...

پزشک انتقال خون سیدنیEp1

پارت ۶ | اتفاقی؟ساعت کاری تموم شده بود.تهیونگ کیفش رو برداشت...

dark life= 42ات لبخند زد. «هیچی. فقط... بوی بارون رو دوست دا...

رمان:(تا وقتی که عاشقت شدم )^_^

ادامه تک پارتی تهیونگبارون توی سئول شدت گرفته بود. تهیونگ دس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط