آینه 55
#آینه
𝓟𝓪𝓻𝓽 55:
"چویا"
بلاخره..
بلاخره این دریای لعنتی رو تموم کردیم..
دیگه هیچ جونی واسمون نمونده بود
دازای خودشو روی ماسه ها انداخت و شروع کرد به سرفه کردن
کنارش نشستم و موهاشو بالا زدم
+ هی.. خوبی؟
- اره فقط.. یخورده توی راه.. اب خوردم
+ هوفف مگه نگفتم دهنتو ببند؟!
دستاشو گرفتم و بلندش کردم
+ زود باش.. باید قبل اینکه نیروهای اینجا رو خبر کنن بریم
- کجا میریم؟ اصلا.. کجا هستیم؟
+ بین دو تا شهر.. توی یکیشون یه خونه گرفتیم.. فعلا میریم اونجا و واسه اخر هفته بلیت گرفتم تا کلا از این نزدیکیا بریم و راستی..
دستمو توی جیبش بردم و گوشیشو انداختم توی اب
- چیکار—
+ گوشیت.. تمام مدت توی این چهار سال یه ردیاب داشته
با تعجب بهم خیره شد و دیگه چیزی نگفت.. فقط دستی لابلای موهاش کشید و همراهم راه افتاد
ـ ـ ـ ـ ـ
نزدیک ظهر شده بود که بلاخره رسیدیم..
دازای تمام مدت توی ماشین خوابیده بود و من و ورلاین برای رانندگی جا به جا میشدیم
از ماشین پیاده شدم و در عقبو باز کردم
+ دازای..؟ بیدار شو دیگه رسیدیم
چشماشو باز کرد و نگاهی به دور و بر انداخت و بعد اروم از ماشین پیاده شد
ورلاین: پس من فعلا میرم، شما دو تا استراحت کنید..
لبخند زدم
+ یکی طلبت، داداش
خندید
- نمیخاد، دیشب به اندازه کافی به دستم کتک خوردی
اینو گفت و ازمون دور شد..
دازای: اون بهت زده؟
+ اره.. خیر سرش قرار بود اروم بزنتم.. ولی خب.. به عنوان نگهبان، بدجوری داشت دخلمو میاورد
مکث کردم و رومو سمت ساختمون برگردوندم
+ زود باش، بیا بریم..
پشت سرم راه افتاد و همینکه در خونه رو پشت سر جفتمون بستم، بغضش شکست و خودشو توی بغلم انداخت
- نمیدونی چقدر دلم واست تنگ شده بود..
با وجود پرده اشکی که جلوی چشمامو گرفته بود، لبخند زدم
+ منم.. منم دلم واست تنگ شده بود.. و نمیدونی چقد واسم سخت بود که ببینم اون فئودور لعنتیو داری به شکل من میبینی و.. دوسش داری..
سرشو یه کم ازم فاصله داد و بدون گفتن چیزی، فهمیدم میخاد چیکار کنه..
چشمامو بستم و دو طرف صورتشو توی دستام قاب کردم.. و به اندازه تک تک لحظه های اون یه سالی که واسه جفتمون مثل شکنجه بود، بو//سیدمش..
𝓟𝓪𝓻𝓽 55:
"چویا"
بلاخره..
بلاخره این دریای لعنتی رو تموم کردیم..
دیگه هیچ جونی واسمون نمونده بود
دازای خودشو روی ماسه ها انداخت و شروع کرد به سرفه کردن
کنارش نشستم و موهاشو بالا زدم
+ هی.. خوبی؟
- اره فقط.. یخورده توی راه.. اب خوردم
+ هوفف مگه نگفتم دهنتو ببند؟!
دستاشو گرفتم و بلندش کردم
+ زود باش.. باید قبل اینکه نیروهای اینجا رو خبر کنن بریم
- کجا میریم؟ اصلا.. کجا هستیم؟
+ بین دو تا شهر.. توی یکیشون یه خونه گرفتیم.. فعلا میریم اونجا و واسه اخر هفته بلیت گرفتم تا کلا از این نزدیکیا بریم و راستی..
دستمو توی جیبش بردم و گوشیشو انداختم توی اب
- چیکار—
+ گوشیت.. تمام مدت توی این چهار سال یه ردیاب داشته
با تعجب بهم خیره شد و دیگه چیزی نگفت.. فقط دستی لابلای موهاش کشید و همراهم راه افتاد
ـ ـ ـ ـ ـ
نزدیک ظهر شده بود که بلاخره رسیدیم..
دازای تمام مدت توی ماشین خوابیده بود و من و ورلاین برای رانندگی جا به جا میشدیم
از ماشین پیاده شدم و در عقبو باز کردم
+ دازای..؟ بیدار شو دیگه رسیدیم
چشماشو باز کرد و نگاهی به دور و بر انداخت و بعد اروم از ماشین پیاده شد
ورلاین: پس من فعلا میرم، شما دو تا استراحت کنید..
لبخند زدم
+ یکی طلبت، داداش
خندید
- نمیخاد، دیشب به اندازه کافی به دستم کتک خوردی
اینو گفت و ازمون دور شد..
دازای: اون بهت زده؟
+ اره.. خیر سرش قرار بود اروم بزنتم.. ولی خب.. به عنوان نگهبان، بدجوری داشت دخلمو میاورد
مکث کردم و رومو سمت ساختمون برگردوندم
+ زود باش، بیا بریم..
پشت سرم راه افتاد و همینکه در خونه رو پشت سر جفتمون بستم، بغضش شکست و خودشو توی بغلم انداخت
- نمیدونی چقدر دلم واست تنگ شده بود..
با وجود پرده اشکی که جلوی چشمامو گرفته بود، لبخند زدم
+ منم.. منم دلم واست تنگ شده بود.. و نمیدونی چقد واسم سخت بود که ببینم اون فئودور لعنتیو داری به شکل من میبینی و.. دوسش داری..
سرشو یه کم ازم فاصله داد و بدون گفتن چیزی، فهمیدم میخاد چیکار کنه..
چشمامو بستم و دو طرف صورتشو توی دستام قاب کردم.. و به اندازه تک تک لحظه های اون یه سالی که واسه جفتمون مثل شکنجه بود، بو//سیدمش..
- ۱۲.۲k
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط