اخرین دعا 33
#آخرین_دعا
𝙿𝚊𝚛𝚝 33:
با تعجب از اتاق پدرم بیرون اومدم
هنوز مطمئن نبودم که چی شنیدم.. اصلا.. درست شنیدم؟
یعنی بعد از اینهمه سال.. بلاخره قرار بود این تظاهر تموم بشه..؟!
با خودم لبخندی زدم و دستی روی گونهم کشیدم
اکو: بانوی من، حالتون خوبه؟
سرمو بالا اوردم و با شوق بهش خیره شدم
+ اکو.. باورت نمیشه پدرم چی گفت
- چی شده، بانوی من؟
با چشمایی که مطمئن بودم از شدت ذوق دارن برق میزنن بهش خیره شدم
+ زود باش بریم به گلخونه.. اونجا همه چیو واست میگم
با چهره متعجبی بهم نگاه انداخت ولی چیزی نگفت و همراهم راه افتاد
بین راه بودیم که با رسیدن به فئودور لبخندم خشک شد
مثل همیشه لبخند پر از اعتماد بنفسی به لبش اورد و تعظیم کرد
- بانوی من.. جایی تشریف میبرید؟
با اینکه نمیخواستم اصلا جوابشو بدم، گفتم: گلخونه سلطنتی..
- اگه مایل باشید میتونم همراهیتون کنم
با لبخند مصنوعی ای جواب دادم: مطمئنم کار های مهمتری نسبت به همراهی کردن من دارید.. درست نمیگم؟
مکث کردم و دستمو سمت راهرویی که به اتاق دازای میرسید دراز کردم
+ جناب اوسامو توی اتاقشون منتظرتونند
اینو گفتم و خواستم از کنارش رد بشم که..
+ و در ضمن
واسه یه لحظه دیگه بهش نگاه انداختم
+ سه روز دیگه مراسم بالماسکه در پیش داریم.. اونجا احتمالا ازدواجمون رسمی بشه.. واسش اماده باشید
رومو برگردوندم و به راهم ادامه دادم تا به گلخونه رسیدیم..
طبق معمول نگهبان ها اونجا بودن اما نمیخواستم چیزی اتفاقی به گوششون بخوره پس فرستادمشون تا فعلا برن و با اکو رفتیم داخل
بااینکه بخاطر دیدن فئودور ذوقم یه کم رفته بود اما هنوز هم واسه تعریف کردن چیزی که از پدرم شنیدم به اندازه کافی ذوق داشتم
اکو: خب.. چیشده؟
+ عمرا اگه باورت بشه اکو..
مکث کردم و با صدای مردونه خودم ادامه دادم: پدرم میخواد سه روز دیگه یه جشن بالماسکه راه بندازه و اونجا بلاخره میخواد به همه هویت واقعیمو بگه
لبخند زد
- واستون خیلی خوشحالم، سرورم..
از لبخندش منم خندیدم..
کم پیش میومد که اونو این شکلی ببینم
به کمد پشتم تکیه دادم
+ واقعا امیدوارم زودتر موقعش برسه..
"فئودور"
تقه ای به در زدم
- بیا داخل، فئودور..
با نیشخندی رفتم داخل و درو بستم
- خب؟
+ حق با شما بود.. فرمانروا و شاهدخت یه راز مهمی رو دارن مخفی میکنن..
𝙿𝚊𝚛𝚝 33:
با تعجب از اتاق پدرم بیرون اومدم
هنوز مطمئن نبودم که چی شنیدم.. اصلا.. درست شنیدم؟
یعنی بعد از اینهمه سال.. بلاخره قرار بود این تظاهر تموم بشه..؟!
با خودم لبخندی زدم و دستی روی گونهم کشیدم
اکو: بانوی من، حالتون خوبه؟
سرمو بالا اوردم و با شوق بهش خیره شدم
+ اکو.. باورت نمیشه پدرم چی گفت
- چی شده، بانوی من؟
با چشمایی که مطمئن بودم از شدت ذوق دارن برق میزنن بهش خیره شدم
+ زود باش بریم به گلخونه.. اونجا همه چیو واست میگم
با چهره متعجبی بهم نگاه انداخت ولی چیزی نگفت و همراهم راه افتاد
بین راه بودیم که با رسیدن به فئودور لبخندم خشک شد
مثل همیشه لبخند پر از اعتماد بنفسی به لبش اورد و تعظیم کرد
- بانوی من.. جایی تشریف میبرید؟
با اینکه نمیخواستم اصلا جوابشو بدم، گفتم: گلخونه سلطنتی..
- اگه مایل باشید میتونم همراهیتون کنم
با لبخند مصنوعی ای جواب دادم: مطمئنم کار های مهمتری نسبت به همراهی کردن من دارید.. درست نمیگم؟
مکث کردم و دستمو سمت راهرویی که به اتاق دازای میرسید دراز کردم
+ جناب اوسامو توی اتاقشون منتظرتونند
اینو گفتم و خواستم از کنارش رد بشم که..
+ و در ضمن
واسه یه لحظه دیگه بهش نگاه انداختم
+ سه روز دیگه مراسم بالماسکه در پیش داریم.. اونجا احتمالا ازدواجمون رسمی بشه.. واسش اماده باشید
رومو برگردوندم و به راهم ادامه دادم تا به گلخونه رسیدیم..
طبق معمول نگهبان ها اونجا بودن اما نمیخواستم چیزی اتفاقی به گوششون بخوره پس فرستادمشون تا فعلا برن و با اکو رفتیم داخل
بااینکه بخاطر دیدن فئودور ذوقم یه کم رفته بود اما هنوز هم واسه تعریف کردن چیزی که از پدرم شنیدم به اندازه کافی ذوق داشتم
اکو: خب.. چیشده؟
+ عمرا اگه باورت بشه اکو..
مکث کردم و با صدای مردونه خودم ادامه دادم: پدرم میخواد سه روز دیگه یه جشن بالماسکه راه بندازه و اونجا بلاخره میخواد به همه هویت واقعیمو بگه
لبخند زد
- واستون خیلی خوشحالم، سرورم..
از لبخندش منم خندیدم..
کم پیش میومد که اونو این شکلی ببینم
به کمد پشتم تکیه دادم
+ واقعا امیدوارم زودتر موقعش برسه..
"فئودور"
تقه ای به در زدم
- بیا داخل، فئودور..
با نیشخندی رفتم داخل و درو بستم
- خب؟
+ حق با شما بود.. فرمانروا و شاهدخت یه راز مهمی رو دارن مخفی میکنن..
- ۱۰.۰k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط