زیر نور ماه2 پارت 51
#زیر_نور_ماه
ᴘᴀʀᴛ 132:
«چند دقیقه قبل، ویو دازای»
+ امیدوارم دیر نشده باشه..
سرعتمو بیشتر کردم و بلاخره رسیدم به ساختمون..
البته..
الان دیگه شده بود ساختمون متروکه..
همینکه چویا رو دیدم فوری دویدم سمتش و دستشو گرفتم
+ استراحت کن، چویا..
شوکه شده بود
با چشمای خمار و لرزون بهم خیره شد و زیرل/ب زمزمه کرد: اومدی..
قبل از اینکه بیوفته بغلش کردم و سرشو به شونم چسبوندم
+ مگه قرار بود نیام..؟
خودشو از توی بغلم بیرون کشید و با چشمای پر از اشک بهم خیره شد
- ورلاین..اون کجاست..
+ ورلاین؟..
فوری ازم جدا شد و یکی یکی اوار هارو جا به جا کرد تا بلاخره دیدش
کنارش نشست و دستی به صورتش کشید
چویا: نفس میکشه..هنوز زندس..
مکث کرد و صداشو برد بالاتر
- ورلاین..هی..صدامو میشنوی..
اروم چشماشو باز کرد و به چویا خیره شد
پل: انگار..م..موفق شدی..داداش..کوچو..لو
بغض کرده بود ولی با این حال لبخند زد و دستاشو گرفت
چویا: با هم..موفق شدیم..
پل: خ..خوبه..خیلی خوبه..
نیگرو از توی جیبش دراورد
چویا: نگران نباش..با این..دوباره..
دستشو پس زد و همونطور که خون از گوشه لبش به پایین می غلتید، لبخند زد
پل: دیگه.. منو بیخیال شو..چویا
رفتم جلوتر و دستمو رو شونش گذاشتم
فوری بهم نگاه کرد و نیگرو بهم داد
چویا: دازای..میتونی فعالش کنی..؟ نه، تو باید فعالش کنی.. هوم..؟ دازای..
چاقوشو از توی جیبش برداشتم و نیگرو ازش گرفتم
+ اره..میتونم..
دستمو پاره کردم و خونمو ریختم توی شیشه و ایندفعه..
کامل فعال شد
دازای: بگیرش..گردن اولین نفری که بیوفته..تا وقتی بمیره تنها صاحبش میشه..و کسی غیر از اون..نمیتونه ازش استفاده کنه..
چویا: فهمیدم
گردنبندو ازم گرفت و بردش سمت پل و اونم دستشو اورد جلو و گردنبندو ازش گرفت
پل: خودم..اینکارو میکنم
یه ذره از جاش بلند شد و نگاهی به نیگر انداخت
لبخند زد و یدفعه..
انداختش گردن چویا..
چویا: چ..چیکار کردی..
پل: دیگه..واسه فساد.. مشکلی نداری.. داداش کوچولو
چویا(باداد): چیکار کردی احمق؟؟ اخه واسه چی.. چراا.. چراااا
پل: از وقتی دوستامون توی حادثه ده سال پیش مردن..من..خیلی اذیتت کردم.. بخاطر همین..اینجا واست جبرانش کردم هـ..هرچی نباشه..تو برادرمی..
سرفه ای کرد و بعد.. ارومتر و ضعیفتر از قبل، ادامه داد: خ..خوشحالم که..لحظه اخر..با هم..توی شکست دادن یه سازمان..موفق شدیم..
اینو گفت و..چشماشو بست
چویا(داد): نهههه...تو نباید بمیری.. نه تازه وقتی که حس کردم یه برادری پشتمه و هوامو داره.. چشماتو باز کن.. دادااااش...
ماتم برده بود نمیدونستم چی بگم..
فقط به چویا زل زده بودم که سرشو روی سی//نه برادرش که دیگه جونی نداشت گذاشته بود و اروم و بی صدا.. گریه میکرد...
«30 دسامبر، 4 ماه بعد، ویو چویا»
کتشو روی شونه هام انداخت و دستشو دور کمرم حلقه کرد
دازای: بریم..؟
نفس عمیقی کشیدم و همونطور که به سنگ قبرش که با قطره های ریز و درشت بارون خیس میشدن خیره شده بودم گفتم: بریم..
رومو برگردوندم و همونطور که هنوز دستش دور کمرم بود زمزمه کردم: چقدر خوبه که تو کنارمی.. اینطوری.. کمتر احساس دلتنگی میکنم..
«ویو دازای»
با حرفی که زد لبخند زدم و کنار سرش یه بو/سه کاشتم
+ عجله کن.. هوا داره تاریک میشه.. دیر برسیم قطار میره ها..
سری به نشونه تایید تکون داد و کتمو بیشتر دورش پیچید
دستشو توی دستم قفل کرد و.. اروم.. زیر بارون.. دنبالم راه افتاد...
دو تا پارت دیگ داریم تا رمان تموم شه🥲
ᴘᴀʀᴛ 132:
«چند دقیقه قبل، ویو دازای»
+ امیدوارم دیر نشده باشه..
سرعتمو بیشتر کردم و بلاخره رسیدم به ساختمون..
البته..
الان دیگه شده بود ساختمون متروکه..
همینکه چویا رو دیدم فوری دویدم سمتش و دستشو گرفتم
+ استراحت کن، چویا..
شوکه شده بود
با چشمای خمار و لرزون بهم خیره شد و زیرل/ب زمزمه کرد: اومدی..
قبل از اینکه بیوفته بغلش کردم و سرشو به شونم چسبوندم
+ مگه قرار بود نیام..؟
خودشو از توی بغلم بیرون کشید و با چشمای پر از اشک بهم خیره شد
- ورلاین..اون کجاست..
+ ورلاین؟..
فوری ازم جدا شد و یکی یکی اوار هارو جا به جا کرد تا بلاخره دیدش
کنارش نشست و دستی به صورتش کشید
چویا: نفس میکشه..هنوز زندس..
مکث کرد و صداشو برد بالاتر
- ورلاین..هی..صدامو میشنوی..
اروم چشماشو باز کرد و به چویا خیره شد
پل: انگار..م..موفق شدی..داداش..کوچو..لو
بغض کرده بود ولی با این حال لبخند زد و دستاشو گرفت
چویا: با هم..موفق شدیم..
پل: خ..خوبه..خیلی خوبه..
نیگرو از توی جیبش دراورد
چویا: نگران نباش..با این..دوباره..
دستشو پس زد و همونطور که خون از گوشه لبش به پایین می غلتید، لبخند زد
پل: دیگه.. منو بیخیال شو..چویا
رفتم جلوتر و دستمو رو شونش گذاشتم
فوری بهم نگاه کرد و نیگرو بهم داد
چویا: دازای..میتونی فعالش کنی..؟ نه، تو باید فعالش کنی.. هوم..؟ دازای..
چاقوشو از توی جیبش برداشتم و نیگرو ازش گرفتم
+ اره..میتونم..
دستمو پاره کردم و خونمو ریختم توی شیشه و ایندفعه..
کامل فعال شد
دازای: بگیرش..گردن اولین نفری که بیوفته..تا وقتی بمیره تنها صاحبش میشه..و کسی غیر از اون..نمیتونه ازش استفاده کنه..
چویا: فهمیدم
گردنبندو ازم گرفت و بردش سمت پل و اونم دستشو اورد جلو و گردنبندو ازش گرفت
پل: خودم..اینکارو میکنم
یه ذره از جاش بلند شد و نگاهی به نیگر انداخت
لبخند زد و یدفعه..
انداختش گردن چویا..
چویا: چ..چیکار کردی..
پل: دیگه..واسه فساد.. مشکلی نداری.. داداش کوچولو
چویا(باداد): چیکار کردی احمق؟؟ اخه واسه چی.. چراا.. چراااا
پل: از وقتی دوستامون توی حادثه ده سال پیش مردن..من..خیلی اذیتت کردم.. بخاطر همین..اینجا واست جبرانش کردم هـ..هرچی نباشه..تو برادرمی..
سرفه ای کرد و بعد.. ارومتر و ضعیفتر از قبل، ادامه داد: خ..خوشحالم که..لحظه اخر..با هم..توی شکست دادن یه سازمان..موفق شدیم..
اینو گفت و..چشماشو بست
چویا(داد): نهههه...تو نباید بمیری.. نه تازه وقتی که حس کردم یه برادری پشتمه و هوامو داره.. چشماتو باز کن.. دادااااش...
ماتم برده بود نمیدونستم چی بگم..
فقط به چویا زل زده بودم که سرشو روی سی//نه برادرش که دیگه جونی نداشت گذاشته بود و اروم و بی صدا.. گریه میکرد...
«30 دسامبر، 4 ماه بعد، ویو چویا»
کتشو روی شونه هام انداخت و دستشو دور کمرم حلقه کرد
دازای: بریم..؟
نفس عمیقی کشیدم و همونطور که به سنگ قبرش که با قطره های ریز و درشت بارون خیس میشدن خیره شده بودم گفتم: بریم..
رومو برگردوندم و همونطور که هنوز دستش دور کمرم بود زمزمه کردم: چقدر خوبه که تو کنارمی.. اینطوری.. کمتر احساس دلتنگی میکنم..
«ویو دازای»
با حرفی که زد لبخند زدم و کنار سرش یه بو/سه کاشتم
+ عجله کن.. هوا داره تاریک میشه.. دیر برسیم قطار میره ها..
سری به نشونه تایید تکون داد و کتمو بیشتر دورش پیچید
دستشو توی دستم قفل کرد و.. اروم.. زیر بارون.. دنبالم راه افتاد...
دو تا پارت دیگ داریم تا رمان تموم شه🥲
- ۲۴.۱k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط