p1
با زدن زنگ در منتظر شدی در عمارت بزرگ رو به روت رو باز کنن که چند ثانیه بعد در باز شد که چهره گریون سوفیا دختر ۵ سالهای که پرستارش بودی رو دیدی روی زانوهات نشستی و بغلش کردی و بعد بلند شدی و رفتی داخل و درو بستی و به سمت مبل رفتی و نشستی و اونو روی پاهات نشوندی در حالیکه موهای بلوندش که از پدرش به ارث برده بود رو نوازش میکردی پرسیدی:کی باعث شده پرنسس کوچولوی من ناراحت بشه؟چرا گریه میکنی عزیزم
با دستای کوچولوی چشماشو مالید و با لحن آرومی گفت:بابا
+چرا عزیزم؟
÷گفتم من مامان میخوام و در آخر دعوامون شد
لبخند غمگینی به دختر کوچولویی که هنوزم داشت گریه میکرد زدی که یادت افتاد براش عروسک خریدی از کیفت عروسک خرگوش سفید رو برداشتی و جلوش گرفتی
+ببین این بانی گریه نمیکنه تو هم نباید گریه کنی پرنسس
اشکاشو پاک کرد و گفت:حالا که گریه نمیکنم بانی مال من میشه؟
+آفرین الان بانی مال توعه
÷ا.ت؟
+بله؟
÷من واقعا راحت نیستم ا.ت صدات کنم تو از من ۲۰ سال بزرگتری
+۲۰ سال هم نه حدودا ۱۵ سال پس دوست داری چی صدام کنی عزیزم؟
÷هر چی دلم خواست؟
+هر چی دلت خواست!
-سوفیا؟کجایی؟
با شنیدن صدای پدرش بغلش کردی و بلند شدی و به سمت صدا رفتی
+اینجاست آقای مالفوی
برگشت سمتتون و اومد سمتت
+(این مرد واقعا همیشه خوشتیپه!علاوه بر خوشتیپ بودن این چهره جذاب هوف بس کن ا.ت!اون فقط پدر دختریه که پرستارشی نه بیشتر نه کمتر)
رو به روتون وایساد و بغلش برای سوفیا باز کرد که سوفیا ناراحت نگاهش کرد
-نمیخوای با بابایی خداحافظی کنی؟بابایی شب دیر میاد سوفیای من لطفا تا ۱۲ شب پیشش باش خانم گونت
+حتما اقای مالفوی سوفیا عزیزم؟
÷باهات قهرم بابا تو سرم داد زدی ولی من چیز بدی نگفتم من گفتم بچههای توی مهدکودک مسخرهم میکنن که مامان ندارم این چیز بدیه؟
-گفتم بین خودمون میمونه سوفیا
+سوفیا عزیزم برو بغل پدرت تا با هم حرف بزنین منم صبحونهتو آماده میکنم
سوفیا دستاشو دور گردنت گذاشت و پشت به باباش بغلت کرد
÷نمیخوام با بابا تنها باشم
-سوفیا داره دیرم میشه
سوفیا سرشو از روی شونهت برداشت و برگشت سمت باباش
÷به یه شرط باهات آشتی میکنم!
دریکو نفس عمیقی کشید و گفت:اون چیه پرنسس؟
÷من ا.تو به عنوان مامانم میخوام
+چیییی؟!
-سوفیا!
÷ا.ت واقعا دوست نداری من مامان صدات کنم؟نمیخوای من دخترت باشم؟دیدی تو هم دوسم نداری؟بزارتم زمین
آخرشو با اشک گفت که متعجب گذاشتیش زمین و به زمین خیره بودی که صدای گریه سوفیا به خودت آوردتت و تا خواستی بغلش کنی دوید و از پلهها بالا رفت نگاهتو به دریکو دادی که کلافه به تو خیره بود
-به خاطر رفتارش متاسفم هر چند وقت یه بار اینجوری میشه من باید برم لطفا مواظبش باش
+حتما روز به خیر
سری تکون داد و با پوشیدن کتش از خونه خارج شد نفس عمیقی کشیدی و رفتی سمت اتاقش و در زدی صدای گریههاش در حدی بلند بود که صدای در بین گریههاش گم شد بلندتر در زدی که با گریه گفت:تا وقتی نخوای مامانم بشی منو نمیبینی مامان
با دستای کوچولوی چشماشو مالید و با لحن آرومی گفت:بابا
+چرا عزیزم؟
÷گفتم من مامان میخوام و در آخر دعوامون شد
لبخند غمگینی به دختر کوچولویی که هنوزم داشت گریه میکرد زدی که یادت افتاد براش عروسک خریدی از کیفت عروسک خرگوش سفید رو برداشتی و جلوش گرفتی
+ببین این بانی گریه نمیکنه تو هم نباید گریه کنی پرنسس
اشکاشو پاک کرد و گفت:حالا که گریه نمیکنم بانی مال من میشه؟
+آفرین الان بانی مال توعه
÷ا.ت؟
+بله؟
÷من واقعا راحت نیستم ا.ت صدات کنم تو از من ۲۰ سال بزرگتری
+۲۰ سال هم نه حدودا ۱۵ سال پس دوست داری چی صدام کنی عزیزم؟
÷هر چی دلم خواست؟
+هر چی دلت خواست!
-سوفیا؟کجایی؟
با شنیدن صدای پدرش بغلش کردی و بلند شدی و به سمت صدا رفتی
+اینجاست آقای مالفوی
برگشت سمتتون و اومد سمتت
+(این مرد واقعا همیشه خوشتیپه!علاوه بر خوشتیپ بودن این چهره جذاب هوف بس کن ا.ت!اون فقط پدر دختریه که پرستارشی نه بیشتر نه کمتر)
رو به روتون وایساد و بغلش برای سوفیا باز کرد که سوفیا ناراحت نگاهش کرد
-نمیخوای با بابایی خداحافظی کنی؟بابایی شب دیر میاد سوفیای من لطفا تا ۱۲ شب پیشش باش خانم گونت
+حتما اقای مالفوی سوفیا عزیزم؟
÷باهات قهرم بابا تو سرم داد زدی ولی من چیز بدی نگفتم من گفتم بچههای توی مهدکودک مسخرهم میکنن که مامان ندارم این چیز بدیه؟
-گفتم بین خودمون میمونه سوفیا
+سوفیا عزیزم برو بغل پدرت تا با هم حرف بزنین منم صبحونهتو آماده میکنم
سوفیا دستاشو دور گردنت گذاشت و پشت به باباش بغلت کرد
÷نمیخوام با بابا تنها باشم
-سوفیا داره دیرم میشه
سوفیا سرشو از روی شونهت برداشت و برگشت سمت باباش
÷به یه شرط باهات آشتی میکنم!
دریکو نفس عمیقی کشید و گفت:اون چیه پرنسس؟
÷من ا.تو به عنوان مامانم میخوام
+چیییی؟!
-سوفیا!
÷ا.ت واقعا دوست نداری من مامان صدات کنم؟نمیخوای من دخترت باشم؟دیدی تو هم دوسم نداری؟بزارتم زمین
آخرشو با اشک گفت که متعجب گذاشتیش زمین و به زمین خیره بودی که صدای گریه سوفیا به خودت آوردتت و تا خواستی بغلش کنی دوید و از پلهها بالا رفت نگاهتو به دریکو دادی که کلافه به تو خیره بود
-به خاطر رفتارش متاسفم هر چند وقت یه بار اینجوری میشه من باید برم لطفا مواظبش باش
+حتما روز به خیر
سری تکون داد و با پوشیدن کتش از خونه خارج شد نفس عمیقی کشیدی و رفتی سمت اتاقش و در زدی صدای گریههاش در حدی بلند بود که صدای در بین گریههاش گم شد بلندتر در زدی که با گریه گفت:تا وقتی نخوای مامانم بشی منو نمیبینی مامان
- ۴۱.۳k
- ۲۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط