پارت دهم: «بازیِ بیانتها»
پارت دهم: «بازیِ بیانتها»
تهیونگ به آرامی از روی صندلی بلند شد. سایهی بلند و ترسناکش روی تمامِ اتاق افتاد. با قدمهای آهسته و سنگین دورِ میز چرخید و پشتِ سرِ تینا ایستاد. دستهای کشیدهاش را روی دستههای صندلی گذاشت و صورتش را به لاله گوشِ تینا نزدیک کرد. عطرِ سرد و تلخِ سیگار و ادکلنِ گرانقیمتش با بوی طراوتِ تینا آمیخته شد. با صدایی بم، آرام و خشدار در گوشش زمزمه کرد:
«تو من رو مات کردی، دخترِ قمارباز… این یعنی برندهی شرط شدی. میتونی هر جایی که دلت میخواد بری.»
تینا با اینکه قلبش از این نزدیکی و شدتِ هیجان تندتر میزد، سرش را چرخاند تا در فاصلهی چند سانتیمتریِ چشمانِ رنگی و جذابِ تهیونگ قرار بگیرد. با لجاجت و لحنی لوند جواب داد:
«بیرون رفتن؟ کی گفته من میخوام از اینجا برم؟ بازیِ اصلی تازه شروع شده، تهیونگ… من ترجیح میدهم پیشِ برندهی واقعی بمونم و پادشاهِ این قلعه رو از درون تسخیر کنم.»
تهیونگ برای اولین بار، گوشهی لبش به اندازهی یک میلیمتر بالا رفت—شاید محوترین و سردترین لبخندِ دنیا، اما برای مردی که سالها نخندیده بود، این یعنی اعتراف به باخت در برابرِ جذابترین خطرِ زندگیاش. دستش را بالا آورد و تار موی مشکی و آبیِ تینا را پشتِ گوشش گذاشت:
«پس آماده باش… چون این بازی دیگه هیچوقت تموم نمیشه.»
تهیونگ به آرامی از روی صندلی بلند شد. سایهی بلند و ترسناکش روی تمامِ اتاق افتاد. با قدمهای آهسته و سنگین دورِ میز چرخید و پشتِ سرِ تینا ایستاد. دستهای کشیدهاش را روی دستههای صندلی گذاشت و صورتش را به لاله گوشِ تینا نزدیک کرد. عطرِ سرد و تلخِ سیگار و ادکلنِ گرانقیمتش با بوی طراوتِ تینا آمیخته شد. با صدایی بم، آرام و خشدار در گوشش زمزمه کرد:
«تو من رو مات کردی، دخترِ قمارباز… این یعنی برندهی شرط شدی. میتونی هر جایی که دلت میخواد بری.»
تینا با اینکه قلبش از این نزدیکی و شدتِ هیجان تندتر میزد، سرش را چرخاند تا در فاصلهی چند سانتیمتریِ چشمانِ رنگی و جذابِ تهیونگ قرار بگیرد. با لجاجت و لحنی لوند جواب داد:
«بیرون رفتن؟ کی گفته من میخوام از اینجا برم؟ بازیِ اصلی تازه شروع شده، تهیونگ… من ترجیح میدهم پیشِ برندهی واقعی بمونم و پادشاهِ این قلعه رو از درون تسخیر کنم.»
تهیونگ برای اولین بار، گوشهی لبش به اندازهی یک میلیمتر بالا رفت—شاید محوترین و سردترین لبخندِ دنیا، اما برای مردی که سالها نخندیده بود، این یعنی اعتراف به باخت در برابرِ جذابترین خطرِ زندگیاش. دستش را بالا آورد و تار موی مشکی و آبیِ تینا را پشتِ گوشش گذاشت:
«پس آماده باش… چون این بازی دیگه هیچوقت تموم نمیشه.»
- ۵۱
- ۰۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط