(سناریو فرفره های انفجار)(BL)
پارت۴
شب که به نیمه رسید، کنارِ شعلههایِ رقصانِ آتش، والت پیشنهاد داد: «خب، تا وقتی خوابمون نبرده، بیاید جرئت یا حقیقت بازی کنیم!»
بازی با چرخشِ یک بطریِ چوبی شروع شد. سوالهایِ احمقانه، اعترافهایِ خندهدار و جرئتهایِ عجیب، حال و هوایِ کمپ را به کلی عوض کرده بود. شو هنوز گوشهای ساکت نشسته بود، اما این بار نگاهش نه از رویِ سردی، بلکه با نوعی توجهِ نامحسوس رویِ ا/ت قفل شده بود.
وقتی بطری بالاخره از چرخش ایستاد، دهانهاش به سمتِ نیکا بود و تهِ آن به سمتِ ا/ت. نیکا با شیطنتِ خاصی دستش را به هم کوبید و گفت: «ا/ت! جرئت یا حقیقت؟»
ا/ت که نمیخواست جلوی بقیه کم بیاورد، با اعتمادِ به نفسی که سعی داشت نشان دهد، گفت: «جرئت!»
نیکا با چشمانی که از هیجان برق میزد، به کولهپشتیاش اشاره کرد. «آخ جون! پس باید بذاری من کل صورتت رو آرایش کنم! میخوام یه میکآپِ کامل و حرفهای بزنم!»
ا/ت خشکش زد. صورتش در لحظه به رنگِ لبو در آمد و نگاهش را با اضطراب به دور و بر چرخاند. با صدایی که سعی میکرد نشنیده باقی بماند، نالید:
«نیکا… نه! جدی؟ آخه… من پسرم! این خیلی خجالتآوره! نمیشه یه جرئتِ دیگه بگی؟»
والت که از خنده روی زمین پهن شده بود، با هیجان فریاد زد: «بیخیال ا/ت! این فقط یه بازیه! تازه، کی میدونه؟ شاید خیلی هم بهت بیاد!»
رانتارو در حالی که داشت چیپس میخورد، خندید: «آره، پسر! بذار ببینیم هنرمند کوچولو چه بلایی سرت میاره!»
واکیا در حالی که روی صندلی لوکسش لم داده بود:«تازه فقط ما اینجا هستیم کسی قرار نیست تو رو ببینه جز ما!»
ا/ت با درماندگی نگاهش را به سمتِ شو چرخاند؛ شاید انتظار داشت او دخالت کند و نجاتش بدهد، اما شو فقط با لبخندی که این بار مرموزتر از همیشه بود، به شعلههای آتش زل زده بود.
نیکا که اصلاً قصد نداشت کوتاه بیاید، لوازمِ آرایشِ کوچکش را بیرون کشید: «ا/ت! قانونِ بازی قانونِ بازیه! اگه عقبنشینی کنی، باید اعتراف کنی که ترسیدی! میخوای همه اینطور فکر کنن؟»
ا/ت با دیدنِ نگاههایِ کنجکاوِ دایگو و حتی نگاهِ خیرهی شو که حالا سنگینتر از همیشه روی صورتش بود، آهی کشید. او نمیخواست در این بازیِ روانی بازنده باشد. با دستهایی که کمی میلرزید، خودش را به نیکا نزدیک کرد و با صدایی ضعیف گفت: «خیلی خب… فقط… فقط آروم باش، باشه؟»
نیکا جیغی از سرِ ذوق کشید و کارش را شروع کرد. ا/ت در حالی که بقیه با هیجان تماشا میکردند و والت داشت با گوشیاش فیلم میگرفت، احساس کرد که شاید این «مجازات»، عجیبترین اتفاقی است که تا به حال برایش افتاده. او در دلش با خودش زمزمه میکرد:
«خدایا… امیدوارم شو منو تو این وضعیت نبینه… یا اگه میبینه، حداقل ندونه که چقدر دلم میخواد از خجالت بمیرم!»
اما دقیقاً در همان لحظه، سایهیِ شو بلند شد. او آرام به سمتِ آنها قدم برداشت و سایهاش رویِ چهرهیِ رنگشدهیِ ا/ت افتاد. شو دست به سینه، بالایِ سرِ ا/ت ایستاد و با صدایی بم که لرزه به تنِ ا/ت انداخت، گفت:
«فکر نمیکردم انقدر… قانعپذیر باشی.»
نیکا با وسواسی وسواسگونه، آخرین ضرباتِ براش را روی صورتِ ا/ت زد. وقتی کارش تمام شد، با هیجان گفت: «تمام شد! چشمات رو باز کن!»
ا/ت چشمانش را که از ترسِ اینکه چه شکلی شده باز کرد. در بازتابِ شعلههای آتش و نگاهِ متعجبِ بچهها، انگار خودش را نمیدید. آرایشِ لایت و هوشمندانهیِ نیکا، ویژگیهایِ صورتش را طوری برجسته کرده بود که حالا ظاهری بسیار ملیح، ظریف و به طرزِ عجیبی “ناز” پیدا کرده بود. گویی نیکا با هنرِ خود، وجههیِ پنهان و معصومانهای از چهرهیِ ا/ت را بیرون کشیده بود.
سکوتِ ناگهانی در جمع حاکم شد.
والت دهانش باز مانده بود و گونههایش از شدتِ خجالت و تعجب گل انداخته بود. رانتارو برای پنهان کردنِ سرخشدگیِ صورتش، سریع سرش را پایین انداخت و با لباسش ور رفت. واکیا سعی کرد نگاهش را بدزدد اما مدام زیرچشمی ا/ت را برانداز میکرد، و حتی دایگو که همیشه خونسرد بود، نگاهش را با کمی دستپاچگی به سمتِ دیگری چرخاند.
ا/ت که حس میکرد گرمایِ نگاههای خیره دارد پوستش را میسوزاند، با لکنت گفت: «چ… چطوره؟ خیلی بد شدم، نه؟»
والت با صدایی که کمی میلرزید گفت: «ا… ا/ت؟ تو… تو واقعاً…»
او نتوانست جمله را تمام کند و با خندهای عصبی، شو جمله والت رو تمام کرد.!
شو با آن لبخندِ کمجان و همان لحنِ خونسردی که همیشه بیشتر شبیه تیغ بود تا تعریف، به صورتِ ا/ت نگاه کرد و گفت:
«تو واقعاً خوشگلی… شاید نظرم راجع به تو عوض بشه.»
این جمله برای چند ثانیه در هوا معلق ماند؛ درست مثل جرقهای که قبل از شعلهور شدن، همهچیز را ساکت میکند.
پایان
شب که به نیمه رسید، کنارِ شعلههایِ رقصانِ آتش، والت پیشنهاد داد: «خب، تا وقتی خوابمون نبرده، بیاید جرئت یا حقیقت بازی کنیم!»
بازی با چرخشِ یک بطریِ چوبی شروع شد. سوالهایِ احمقانه، اعترافهایِ خندهدار و جرئتهایِ عجیب، حال و هوایِ کمپ را به کلی عوض کرده بود. شو هنوز گوشهای ساکت نشسته بود، اما این بار نگاهش نه از رویِ سردی، بلکه با نوعی توجهِ نامحسوس رویِ ا/ت قفل شده بود.
وقتی بطری بالاخره از چرخش ایستاد، دهانهاش به سمتِ نیکا بود و تهِ آن به سمتِ ا/ت. نیکا با شیطنتِ خاصی دستش را به هم کوبید و گفت: «ا/ت! جرئت یا حقیقت؟»
ا/ت که نمیخواست جلوی بقیه کم بیاورد، با اعتمادِ به نفسی که سعی داشت نشان دهد، گفت: «جرئت!»
نیکا با چشمانی که از هیجان برق میزد، به کولهپشتیاش اشاره کرد. «آخ جون! پس باید بذاری من کل صورتت رو آرایش کنم! میخوام یه میکآپِ کامل و حرفهای بزنم!»
ا/ت خشکش زد. صورتش در لحظه به رنگِ لبو در آمد و نگاهش را با اضطراب به دور و بر چرخاند. با صدایی که سعی میکرد نشنیده باقی بماند، نالید:
«نیکا… نه! جدی؟ آخه… من پسرم! این خیلی خجالتآوره! نمیشه یه جرئتِ دیگه بگی؟»
والت که از خنده روی زمین پهن شده بود، با هیجان فریاد زد: «بیخیال ا/ت! این فقط یه بازیه! تازه، کی میدونه؟ شاید خیلی هم بهت بیاد!»
رانتارو در حالی که داشت چیپس میخورد، خندید: «آره، پسر! بذار ببینیم هنرمند کوچولو چه بلایی سرت میاره!»
واکیا در حالی که روی صندلی لوکسش لم داده بود:«تازه فقط ما اینجا هستیم کسی قرار نیست تو رو ببینه جز ما!»
ا/ت با درماندگی نگاهش را به سمتِ شو چرخاند؛ شاید انتظار داشت او دخالت کند و نجاتش بدهد، اما شو فقط با لبخندی که این بار مرموزتر از همیشه بود، به شعلههای آتش زل زده بود.
نیکا که اصلاً قصد نداشت کوتاه بیاید، لوازمِ آرایشِ کوچکش را بیرون کشید: «ا/ت! قانونِ بازی قانونِ بازیه! اگه عقبنشینی کنی، باید اعتراف کنی که ترسیدی! میخوای همه اینطور فکر کنن؟»
ا/ت با دیدنِ نگاههایِ کنجکاوِ دایگو و حتی نگاهِ خیرهی شو که حالا سنگینتر از همیشه روی صورتش بود، آهی کشید. او نمیخواست در این بازیِ روانی بازنده باشد. با دستهایی که کمی میلرزید، خودش را به نیکا نزدیک کرد و با صدایی ضعیف گفت: «خیلی خب… فقط… فقط آروم باش، باشه؟»
نیکا جیغی از سرِ ذوق کشید و کارش را شروع کرد. ا/ت در حالی که بقیه با هیجان تماشا میکردند و والت داشت با گوشیاش فیلم میگرفت، احساس کرد که شاید این «مجازات»، عجیبترین اتفاقی است که تا به حال برایش افتاده. او در دلش با خودش زمزمه میکرد:
«خدایا… امیدوارم شو منو تو این وضعیت نبینه… یا اگه میبینه، حداقل ندونه که چقدر دلم میخواد از خجالت بمیرم!»
اما دقیقاً در همان لحظه، سایهیِ شو بلند شد. او آرام به سمتِ آنها قدم برداشت و سایهاش رویِ چهرهیِ رنگشدهیِ ا/ت افتاد. شو دست به سینه، بالایِ سرِ ا/ت ایستاد و با صدایی بم که لرزه به تنِ ا/ت انداخت، گفت:
«فکر نمیکردم انقدر… قانعپذیر باشی.»
نیکا با وسواسی وسواسگونه، آخرین ضرباتِ براش را روی صورتِ ا/ت زد. وقتی کارش تمام شد، با هیجان گفت: «تمام شد! چشمات رو باز کن!»
ا/ت چشمانش را که از ترسِ اینکه چه شکلی شده باز کرد. در بازتابِ شعلههای آتش و نگاهِ متعجبِ بچهها، انگار خودش را نمیدید. آرایشِ لایت و هوشمندانهیِ نیکا، ویژگیهایِ صورتش را طوری برجسته کرده بود که حالا ظاهری بسیار ملیح، ظریف و به طرزِ عجیبی “ناز” پیدا کرده بود. گویی نیکا با هنرِ خود، وجههیِ پنهان و معصومانهای از چهرهیِ ا/ت را بیرون کشیده بود.
سکوتِ ناگهانی در جمع حاکم شد.
والت دهانش باز مانده بود و گونههایش از شدتِ خجالت و تعجب گل انداخته بود. رانتارو برای پنهان کردنِ سرخشدگیِ صورتش، سریع سرش را پایین انداخت و با لباسش ور رفت. واکیا سعی کرد نگاهش را بدزدد اما مدام زیرچشمی ا/ت را برانداز میکرد، و حتی دایگو که همیشه خونسرد بود، نگاهش را با کمی دستپاچگی به سمتِ دیگری چرخاند.
ا/ت که حس میکرد گرمایِ نگاههای خیره دارد پوستش را میسوزاند، با لکنت گفت: «چ… چطوره؟ خیلی بد شدم، نه؟»
والت با صدایی که کمی میلرزید گفت: «ا… ا/ت؟ تو… تو واقعاً…»
او نتوانست جمله را تمام کند و با خندهای عصبی، شو جمله والت رو تمام کرد.!
شو با آن لبخندِ کمجان و همان لحنِ خونسردی که همیشه بیشتر شبیه تیغ بود تا تعریف، به صورتِ ا/ت نگاه کرد و گفت:
«تو واقعاً خوشگلی… شاید نظرم راجع به تو عوض بشه.»
این جمله برای چند ثانیه در هوا معلق ماند؛ درست مثل جرقهای که قبل از شعلهور شدن، همهچیز را ساکت میکند.
پایان
- ۵.۳k
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط