میبخشی پارت ۳
باران همچنان میبارید.
تو چند لحظه همانجا ایستاده بودی و به شو نگاه میکردی.
حرفهایش هنوز در ذهنت میچرخیدند.
این بار فرار نمیکنم.
قبلاً شاید همین جمله کافی بود تا تمام دیوارهایی که دور قلبت ساخته بودی فرو بریزند.
اما حالا...
دیگر آن آدم سابق نبودی.
تو آهسته نفس کشیدی و نگاهت را پایین انداختی.
ا/ت: شو...
شو فوراً نگاهش را بالا آورد.
ا/ت: من نمیتونم همینطوری فراموش کنم.
شو: میدونم.
ا/ت: نمیتونم وانمود کنم اتفاقی نیفتاده.
شو: میدونم.
ا/ت: و نمیخوام دوباره بهت قولی بدم که خودمم نمیدونم میتونم بهش عمل کنم.
شو چند ثانیه ساکت ماند.
بعد خیلی آرام سرش را تکان داد.
شو: لازم نیست هیچ قولی بدی.
تو با تعجب نگاهش کردی.
شو: این بار قرار نیست چیزی ازت بخوام.
چشمانت برای لحظهای روی صورتش ثابت ماند.
شو ادامه داد:
شو: نه بخشش. نه برگشتن. نه حتی یه فرصت.
صدایش آرام بود.
شو: فقط میخواستم بدونی که فهمیدم چه چیزی رو از دست دادم.
تو چیزی نگفتی.
شو دستش را در جیب کت خیسش فرو برد و قدمی عقب رفت.
شو: بهتره بری. هوا سرده.
لبخند خیلی کوچکی زدی.
ا/ت: خودت هم زیر بارونی.
شو: من میتونم تحملش کنم.
ا/ت: همیشه همینقدر لجباز بودی.
شو برای اولین بار لبخند زد.
شو: و تو همیشه همینقدر نگران من بودی.
لبخندت خیلی زود محو شد.
چون هر دو فهمیدید که آن جمله، متعلق به گذشته بود.
تو بند کیفَت را روی شانهات مرتب کردی.
ا/ت: خداحافظ شو.
شو: خداحافظ ا/ت.
چند قدم برداشتی.
یک قدم...
دو قدم...
سه قدم...
اما درست قبل از اینکه دور شوی، صدای شو دوباره آمد.
شو: ا/ت؟
ایستادی، ولی برنگشتی.
شو: ممنون که وایسادی و حرفامو شنیدی.
چشمانت را بستی.
ا/ت: این آخرین باری نیست که باهات حرف میزنم.
شو چیزی نگفت.
فقط نگاهش کرد.
تو برگشتی و برای چند ثانیه به او خیره شدی.
ا/ت: ولی اینم به معنی برگشتنم نیست.
شو آرام سر تکان داد.
شو: میدونم.
و همین جواب...
برای اولین بار باعث شد لبخند خیلی کوچکی روی لبت بنشیند.
تو راه افتادی.
شو همانجا ماند.
اما این بار نگاهش را به رفتنت دوخت و دنبالت نیامد.
برای اولین بار فهمیده بود که دوست داشتنِ کسی یعنی گاهی...
باید به انتخابش احترام گذاشت.
حتی اگر آن انتخاب، نبودن تو باشد.
---
چند دقیقه بعد، تو وارد ماشینت شدی.
در را بستی و به شیشه خیس خیره شدی.
باران روی شیشه سر میخورد.
درست مثل اشکی که نمیخواستی بریزد.
زیر لب گفتی:
ا/ت: چرا هنوز اینقدر سخته...
سرت را به صندلی تکیه دادی.
دو سال گذشته بود.
دو سال تلاش کرده بودی فراموشش کنی.
اما امشب فهمیده بودی یک حقیقت ساده هنوز سر جایش مانده:
بعضی آدمها را میشود از زندگی بیرون کرد...
اما نمیشود خاطراتشان را یکشبه پاک کرد.
گوشیات روی صندلی لرزید.
پیام جدید.
شمارهای ناشناس.
پیام را باز کردی.
شو: رسیدی خونه؟
چند ثانیه به صفحه خیره ماندی.
انگشتت روی صفحه ماند.
میتوانستی جواب ندهی.
حتی باید جواب نمیدادی.
اما بعد از چند لحظه تایپ کردی:
ا/ت: آره.
پیامش تقریباً بلافاصله آمد.
شو: خوبه.
فقط همین.
نه درخواست دیگری.
نه اصراری.
نه حرفی درباره گذشته.
گوشی را کنار گذاشتی.
اما چند ثانیه بعد دوباره نگاهش کردی.
برای اولین بار بعد از دو سال...
شمارهی شو را پاک نکرده بودی.
و شاید همین کوچکترین اتفاق...
شروع چیزی نبود.
اما شاید هم پایان کامل همهچیز نبود.
تو چند لحظه همانجا ایستاده بودی و به شو نگاه میکردی.
حرفهایش هنوز در ذهنت میچرخیدند.
این بار فرار نمیکنم.
قبلاً شاید همین جمله کافی بود تا تمام دیوارهایی که دور قلبت ساخته بودی فرو بریزند.
اما حالا...
دیگر آن آدم سابق نبودی.
تو آهسته نفس کشیدی و نگاهت را پایین انداختی.
ا/ت: شو...
شو فوراً نگاهش را بالا آورد.
ا/ت: من نمیتونم همینطوری فراموش کنم.
شو: میدونم.
ا/ت: نمیتونم وانمود کنم اتفاقی نیفتاده.
شو: میدونم.
ا/ت: و نمیخوام دوباره بهت قولی بدم که خودمم نمیدونم میتونم بهش عمل کنم.
شو چند ثانیه ساکت ماند.
بعد خیلی آرام سرش را تکان داد.
شو: لازم نیست هیچ قولی بدی.
تو با تعجب نگاهش کردی.
شو: این بار قرار نیست چیزی ازت بخوام.
چشمانت برای لحظهای روی صورتش ثابت ماند.
شو ادامه داد:
شو: نه بخشش. نه برگشتن. نه حتی یه فرصت.
صدایش آرام بود.
شو: فقط میخواستم بدونی که فهمیدم چه چیزی رو از دست دادم.
تو چیزی نگفتی.
شو دستش را در جیب کت خیسش فرو برد و قدمی عقب رفت.
شو: بهتره بری. هوا سرده.
لبخند خیلی کوچکی زدی.
ا/ت: خودت هم زیر بارونی.
شو: من میتونم تحملش کنم.
ا/ت: همیشه همینقدر لجباز بودی.
شو برای اولین بار لبخند زد.
شو: و تو همیشه همینقدر نگران من بودی.
لبخندت خیلی زود محو شد.
چون هر دو فهمیدید که آن جمله، متعلق به گذشته بود.
تو بند کیفَت را روی شانهات مرتب کردی.
ا/ت: خداحافظ شو.
شو: خداحافظ ا/ت.
چند قدم برداشتی.
یک قدم...
دو قدم...
سه قدم...
اما درست قبل از اینکه دور شوی، صدای شو دوباره آمد.
شو: ا/ت؟
ایستادی، ولی برنگشتی.
شو: ممنون که وایسادی و حرفامو شنیدی.
چشمانت را بستی.
ا/ت: این آخرین باری نیست که باهات حرف میزنم.
شو چیزی نگفت.
فقط نگاهش کرد.
تو برگشتی و برای چند ثانیه به او خیره شدی.
ا/ت: ولی اینم به معنی برگشتنم نیست.
شو آرام سر تکان داد.
شو: میدونم.
و همین جواب...
برای اولین بار باعث شد لبخند خیلی کوچکی روی لبت بنشیند.
تو راه افتادی.
شو همانجا ماند.
اما این بار نگاهش را به رفتنت دوخت و دنبالت نیامد.
برای اولین بار فهمیده بود که دوست داشتنِ کسی یعنی گاهی...
باید به انتخابش احترام گذاشت.
حتی اگر آن انتخاب، نبودن تو باشد.
---
چند دقیقه بعد، تو وارد ماشینت شدی.
در را بستی و به شیشه خیس خیره شدی.
باران روی شیشه سر میخورد.
درست مثل اشکی که نمیخواستی بریزد.
زیر لب گفتی:
ا/ت: چرا هنوز اینقدر سخته...
سرت را به صندلی تکیه دادی.
دو سال گذشته بود.
دو سال تلاش کرده بودی فراموشش کنی.
اما امشب فهمیده بودی یک حقیقت ساده هنوز سر جایش مانده:
بعضی آدمها را میشود از زندگی بیرون کرد...
اما نمیشود خاطراتشان را یکشبه پاک کرد.
گوشیات روی صندلی لرزید.
پیام جدید.
شمارهای ناشناس.
پیام را باز کردی.
شو: رسیدی خونه؟
چند ثانیه به صفحه خیره ماندی.
انگشتت روی صفحه ماند.
میتوانستی جواب ندهی.
حتی باید جواب نمیدادی.
اما بعد از چند لحظه تایپ کردی:
ا/ت: آره.
پیامش تقریباً بلافاصله آمد.
شو: خوبه.
فقط همین.
نه درخواست دیگری.
نه اصراری.
نه حرفی درباره گذشته.
گوشی را کنار گذاشتی.
اما چند ثانیه بعد دوباره نگاهش کردی.
برای اولین بار بعد از دو سال...
شمارهی شو را پاک نکرده بودی.
و شاید همین کوچکترین اتفاق...
شروع چیزی نبود.
اما شاید هم پایان کامل همهچیز نبود.
- ۳۳.۳k
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط