-【رمان عشق خطرناک】-

-【رمان عشق خطرناک】-

[پارت ۶]

رانپو: رئیس،رئیس،فاکوزوا رئیس....
_(الان رانپو چند باری فاکوزاوا رو صدا زده ولی اصلا انگار حواسش نیست و فکرش جای دیگس)_
ایندفعه رانپو بلند گفت: رررررئئئیییسسس....
فاکو: با تعجب گفت بله چرا داد میزنی رانپو سان!؟
رانپو: حالت خوبه!!؟ الان من چند بار صدات زدم ولی اصلا حواست نبود نگاهم نکردی.!چی شده هان....
فاکوزاوا: چیزی نشده-.- حالا کارتو بگو.
رانپو :ما تقریبا همه ی پرونده ها رو تمام کردیم ..اگه کاری ندارین_ میتونیم برای چند روز ازت بخوام به هممون مرخصی بدی!؟خیلی خسته شدیم.؛*
فاکوزاوا : آره میتونید برای یک هفته برین استراحت کنید به همه بگو...
رانپو :ممنون رئیس😄
..
..
..
راوی: رانپو با سرعت رفت به سمت اتاقی که اعضای آژانس اونجا بودن با صدای بلند و خیلی خوشحال گفت:>
رانپو: بچه ها رئیس برای یک هفته بهمون مرخصی داده😃
همه اعضا خیلی خوشحال شدن و شروع کردن به جمع کردن وسایل هاشون.....
آتسوشی رفت پیش دازای و بهش گفت:>
آتسوشی: دازای میگم من و کیوکا جایی نداریم که بریم میشه حمراه شما بیایم☺️
دازای: آره😀تازه من تنها هم بودم خوشحال میشم که با شما برم....♡
...
_ادامه پارت بعدی..._
فالو لایک و کامنت یادت نره❤️😍
『کپی حرام』
دیدگاه ها (۲)

"تجزیه و تحلیل شخصیت ها" پارت اول شخصیت: اوسامو دازای ول...

عشق بی رحم (ویژه)

رمان سوم پارت هشتم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> فردا صبح وی...

پادشاهی شب''مجازات روز''رستگاری سپیده دم ''PART 1,1این شهر د...

Do I love him, or do I hate him?P:¹³وقت رفتن بود واسه آخرین ...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت چهار.صدای خنده ی مرد تو اتاق پی...

پارت پانزدهم صبح ویو تهیونگ: به سمت اتاق جونگکوک رفتم تا ببی...

#𝓟𝓪𝓻𝓽_۹وسوسه عشق 🥀☘صبح ساعت ۰۷:۰۳اکوتاگاوا بیدار شد و دید که...

ابلیس

[•] عــــمارت★عشقـــ[•] Part number 28"شاید..."+«یعنی امکان ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط