دازای خواست حرفی بزنه که هوتوکه زودتر گفت: تو که چیزی برا
دازای خواست حرفی بزنه که هوتوکه زودتر گفت: تو که چیزی برای از دست دادن نداری...داری؟...هوم؟ چون فکر میکردم تنها چیزی که تو، توی این دنیا داری معشوقته... پس فعلا تو هیچی برای از دست دادن نداری آقای بی لیاقت. درست نمیگم؟
دازای:قبوله..
هوتوکه: هی...تو که به شرط های من گوش ندادی!
دازای: اگه قرار باشه چویا پیشم برگرده برام مهم نیست که چه بهایی پرداخت میکنم.
فقط میخوام دوباره صداش رو بشنوم و به چشمان اقانوسیش زل بزنم
من فقط همین رو میخوام.
یویی:بهتره که شرط های هوتوکه رو گوش بدی و بعد تصمیمت رو بگیر
شاید یویی داشت دازای رو نصیحت میکرد..ولی دازای حرف یویی رو یک هشتدار در نظر گرفت.
دازای زیر لب گفت:گوش میدم.
هوتوکه: شرط های بازی ساده است..
بازی؟هوتوکه کی حرف از بازی زده بود؟
و بعد لبخندی به پهنای صورتش زد: ولی بزار قبل از شرط های بازی..برات خود بازی رو توضیح بدم. بازی درست مثل گرگم به هواست...یا مثل قایم موشکا...
خودت تصمیمش رو بگیر من حالش رو ندارم.
ولی من ترجیح میدم که از دستم فرار کنین و من بگیرم تون..یا مثلا یه جا قایم بشین و من دنبال تون بگردم.
*صداش جدی تر شد*
تو فقط باید از دست مرگ فرار کنی! اونم فقط توی 100 روز.
*دوباره یادآوری کرد*
تو فقط 100 روز زمان داری...نه بیشتر و نه کم تر.
*صداش به حالت عادی برگشت*
هر روز من یکبار چویا رو میکشم و فقط یکبار قصد کشتنش رو میکنم... فقط و فقط یکبار.
اگه تلاش من برای کشتن معشوقه ت شکست خورد یعنی تو بردی!
و معشوقه ات تا آخر عمر کوتاهت باهات زندگی میکنه....ولی اگه از من ببازی...حتی صبح ت رو شبیه شب سیاه میکنم..
و فکر کنم گفتی که از درد بدت میاد مگه نه؟
دازای هیچ وقت این حرف ها رو به هوتوکه نزده بود. پس چجوری هوتوکه خبر داشت؟؟؟ (نویسنده:آقا جنه خبر رسونده🌚)
☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆
میخوام برای پارت بعد شرط بزارم😃🎉
اگه پارت میخواین...باید تعداد دنبال کننده ها به 50 برسه!💃💃
دازای:قبوله..
هوتوکه: هی...تو که به شرط های من گوش ندادی!
دازای: اگه قرار باشه چویا پیشم برگرده برام مهم نیست که چه بهایی پرداخت میکنم.
فقط میخوام دوباره صداش رو بشنوم و به چشمان اقانوسیش زل بزنم
من فقط همین رو میخوام.
یویی:بهتره که شرط های هوتوکه رو گوش بدی و بعد تصمیمت رو بگیر
شاید یویی داشت دازای رو نصیحت میکرد..ولی دازای حرف یویی رو یک هشتدار در نظر گرفت.
دازای زیر لب گفت:گوش میدم.
هوتوکه: شرط های بازی ساده است..
بازی؟هوتوکه کی حرف از بازی زده بود؟
و بعد لبخندی به پهنای صورتش زد: ولی بزار قبل از شرط های بازی..برات خود بازی رو توضیح بدم. بازی درست مثل گرگم به هواست...یا مثل قایم موشکا...
خودت تصمیمش رو بگیر من حالش رو ندارم.
ولی من ترجیح میدم که از دستم فرار کنین و من بگیرم تون..یا مثلا یه جا قایم بشین و من دنبال تون بگردم.
*صداش جدی تر شد*
تو فقط باید از دست مرگ فرار کنی! اونم فقط توی 100 روز.
*دوباره یادآوری کرد*
تو فقط 100 روز زمان داری...نه بیشتر و نه کم تر.
*صداش به حالت عادی برگشت*
هر روز من یکبار چویا رو میکشم و فقط یکبار قصد کشتنش رو میکنم... فقط و فقط یکبار.
اگه تلاش من برای کشتن معشوقه ت شکست خورد یعنی تو بردی!
و معشوقه ات تا آخر عمر کوتاهت باهات زندگی میکنه....ولی اگه از من ببازی...حتی صبح ت رو شبیه شب سیاه میکنم..
و فکر کنم گفتی که از درد بدت میاد مگه نه؟
دازای هیچ وقت این حرف ها رو به هوتوکه نزده بود. پس چجوری هوتوکه خبر داشت؟؟؟ (نویسنده:آقا جنه خبر رسونده🌚)
☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆
میخوام برای پارت بعد شرط بزارم😃🎉
اگه پارت میخواین...باید تعداد دنبال کننده ها به 50 برسه!💃💃
- ۱۸۷
- ۳۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط