چند پارتی جونگ کوک
چند پارتی جونگ کوک
وقتی هردوتون ایدل بودید...
دیدن عشقم که هنوزم دوسش دارم برام سخت بود،ولی سرنوشت بی رحم تر از این حرفا بود که مارو به هم برسونه نگام کرد با همون نگاهی که ۴ ماه پیش هرروز و هرشب نگام میکرد.سریع نگاهمون ازش دزدیم ولی سنگینی نگاهشو رو خودم حس میکردم،وارد تالار شد و نزدیک ترین صندلیو به من که فقط ۲ میز باهم تفاوت داشتین رو برای نشستن انتخاب کرد،تمام مدت چشمش به من بود و حس کردن سنگینی نگاهش منو معذب تر میکرد. دیگه طاقت نیاوردم و پاشدم که برم
+:خب خیلی خوشحال شدم دیدمتون من دیگه باید برم خدافظ همگی خدافظ تزویو
÷:چرا؟تو که فقط ۲۰ دقیقست اومدی
+:اه....ا..اره ولی باید برم ببخشید بهت زنگ میزنم هماهنگکنیم دوباره همو ببینیم خدافظ
÷:باشه حتما خدافظ(تعجب)
بعد از خدافظی کردن با ایدل های دور میز سریع از اونمکان رفتم مدیر برنامه بهم گفته بود که حتما بهش زنگ بزنم و یادم میاد چندین بار از کمپانی بخاطر تنها راه رفتن تو خیابون هشدار گرفتم،ولی الان فقط میخواستم تنها باشم و نه حوصله مدیر برنامه نه کمپانی رو داشتم. تالار تقریبا خارج از سئول بود و مطمئنا پیاده رفتن توی این وقت شب کار خطرناکی بود،بعد از ۲۰ دقیقه راه رفتن به جایی رسیدم که تابحال نیومده بودم.....یا شایدم اومده بودم ولی اینجا هیچ نوری نداشت و من تنها چیزی که میدیدم نور یه ماشین سیاه بود که داشت به سمتم میومد.
(ویو جونگ کوک)
ا.ت چند دقیقه بعد از ورود من به مهمونی گذاشت رفت.مننمیتونستم که تو این وقت شب تنهاش بذارم و بذارم هرجا که میخواد بره پس....تصمیم گرفتم که برم با ماشینم دنبالش.
ادامه دارد....
لطفا حمایت کنید تا پارت بعدیییی💝💝❤️🩹❤️🩹
وقتی هردوتون ایدل بودید...
دیدن عشقم که هنوزم دوسش دارم برام سخت بود،ولی سرنوشت بی رحم تر از این حرفا بود که مارو به هم برسونه نگام کرد با همون نگاهی که ۴ ماه پیش هرروز و هرشب نگام میکرد.سریع نگاهمون ازش دزدیم ولی سنگینی نگاهشو رو خودم حس میکردم،وارد تالار شد و نزدیک ترین صندلیو به من که فقط ۲ میز باهم تفاوت داشتین رو برای نشستن انتخاب کرد،تمام مدت چشمش به من بود و حس کردن سنگینی نگاهش منو معذب تر میکرد. دیگه طاقت نیاوردم و پاشدم که برم
+:خب خیلی خوشحال شدم دیدمتون من دیگه باید برم خدافظ همگی خدافظ تزویو
÷:چرا؟تو که فقط ۲۰ دقیقست اومدی
+:اه....ا..اره ولی باید برم ببخشید بهت زنگ میزنم هماهنگکنیم دوباره همو ببینیم خدافظ
÷:باشه حتما خدافظ(تعجب)
بعد از خدافظی کردن با ایدل های دور میز سریع از اونمکان رفتم مدیر برنامه بهم گفته بود که حتما بهش زنگ بزنم و یادم میاد چندین بار از کمپانی بخاطر تنها راه رفتن تو خیابون هشدار گرفتم،ولی الان فقط میخواستم تنها باشم و نه حوصله مدیر برنامه نه کمپانی رو داشتم. تالار تقریبا خارج از سئول بود و مطمئنا پیاده رفتن توی این وقت شب کار خطرناکی بود،بعد از ۲۰ دقیقه راه رفتن به جایی رسیدم که تابحال نیومده بودم.....یا شایدم اومده بودم ولی اینجا هیچ نوری نداشت و من تنها چیزی که میدیدم نور یه ماشین سیاه بود که داشت به سمتم میومد.
(ویو جونگ کوک)
ا.ت چند دقیقه بعد از ورود من به مهمونی گذاشت رفت.مننمیتونستم که تو این وقت شب تنهاش بذارم و بذارم هرجا که میخواد بره پس....تصمیم گرفتم که برم با ماشینم دنبالش.
ادامه دارد....
لطفا حمایت کنید تا پارت بعدیییی💝💝❤️🩹❤️🩹
- ۲.۲k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط