{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در فروبسته ترین دشواری

در فروبسته ترین دشواری

 در گرانبارترین نومیدی،
بارها بر سر خود بانگ زدم: "هیچت ار نیست مخور خون جگر،
 دست که هست"!
بیستون را یاد آور، دستهایت را بسپار به کار،
کوه را چون پرِ کاه از سر راهت بردار!
 و چه نیروی شگفت انگیزیست،
   دست هایی که به هم پیوسته ست!
دیدگاه ها (۱)

تنها خوشبخت بودن! اما چه رنجی است لذت‌ها را تنها بردن،و چه ز...

اسرار ازل را نه تو دانی و نه منوین حرف معما نه تو خوانی و نه...

گفت: اگر مرا باور کنی خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذی...

گاهی اوقات دستهایم به آرزوهایم نمی رسند شاید چون آرزوهایم بل...

در فروبسته ترین دشواری در گرانبارترین نومیدی، بارها بر سر ...

در فروبسته ترین دشواریدر گرانبارترین نومیدی،بارها بر سر خود ...

در فروبسته ترین دشواری در گرانبارترین نومیدی،بارها بر سر خود...

در فروبسته ترین دشواریدر گرانبارترین نومیدی،بارها بر سر خود ...

در فرو بسته ترین دشواریدر گرانبارترین نومیدی،بارها بر سر خود...

در فرو بسته ترین دشواریدر گرانبارترین نومیدی،بارها بر سر خود...

در فرو بسته ترین دشواریدر گرانبارترین نومیدی،بارها بر سر خود...

در فرو بسته ترین دشواریدر گرانبارترین نومیدی،بارها بر سر خود...

در فرو بسته ترین دشواری در گرانبارترین نومیدی، بارها بر سر...

در فرو بسته ترین دشواریدر گرانبارترین نومیدی،بارها بر سر خود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط