{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در فرو بسته ترین دشواری

در فرو بسته ترین دشواری
در گرانبارترین نومیدی
بارها بر سر خود بانگ زدم:
"هیچت اَر نیست،مخور خون جگر!دست که هست"
بیستون را یاد آر!دستهایت را بسپار به کار!
کوه را چون پرِ کاه، از سر راه بردار!
وه چه نیروی شگفت انگیزیست
دستهایی که به هم پیوسته ست!

#فریدون_مشیری
دیدگاه ها (۱۰)

باز کن "پنجره چشمت را"خبر وصل تو را صبح به گلها گفتمتاب از ق...

آقای جناب گهگاهی زن قصه ات را "خانومم"صدا کنگاهی با عجله اسم...

انسان که ماشین نیست ،انسان روح است،انسان معنویت است ،انسان ع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط