رمان ازدواج با آقا دزده
پارت : ۵۶
_ببین برات سیب زمینی پختم که گشنه نمونی.. قدرمو
نمیدونی
بلند شد و روی تخت نشست و گفت
_اشک اومد تو چشام با این حرکتت
_مسخره میکنی بیشور؟.. بگیر بخور
سیب زمینی هارو خورد و گفت
_خوب بود.. معده مو اذیت نکرد
_نوشابه رو هم باید ترک کنی.. معده ت رو اسیدی میکنه.. از
فردا برات غذای خونگی میپزم تا حالت خوب بشه
چشماش گرد شد و گفت
_دوربین مخفیه؟
_نه.. میدونم خیلی احساساتی شدی ولی مجبورم فداکاری
کنم بخاطر سالمتیت.. اگه تو بمیری من بازم باید برگردم
خونه پدریم
_پس به فکر خودتی.. منو باش که فکر کردم نگران من شدی
_معلومه که بفکر خودمم.. چرا نگران تو بشم؟.. مامانت و یلدا
جونت نگران تو بشن
_مامانم خیلی اصرار کرده که غذا بیاره برام ولی من قبول
نکردم.. یلدا هم که فکر کنم اصلا نمیدونه من زخم معده دارم
_اون اگه بدونه هم عرضه نداره برات غذا بپزه
_چرا اینو میگی؟.. چیز بدی از یلدا دیدی؟.. کاری کرده که
ازش خوشت نیومده؟
دلم نمیخواست دورویی و حرفهای اون روزشو به آهیر بگم..
نمیخواستم میونه شون رو به هم بزنم و آهیرو ناراحت کنم..
با شوخی گفتم
_نه بابا منظورم اینه که اون انقدر به خودش میرسه وقت
نمیکنه برا تو غذا بپزه
دیگه چیزی نگفت و تکیه داد به تاج تخت.. پاهاشو دراز کرد و
رو به من که یکم اونورتر روی تختش نشسته بودم گفت
_من دانشجوی پزشکی بودم.. اون کتابا هم کتابای درسیم هستن
هنگ کردم و گفتم
_دانشجوی پزشکی بودی؟!!.. دکترِ دزد؟
_نگفتم دکتر.. گفتم دانشجو
_پ چی شد؟.. چرا درستو تموم نکردی؟
_دیگه انقدر فضولی کافیته.. برا کتابا کنجکاو بودی گفتم
راحت بشی
_خودم فهمیده بودما کتابای پزشکی هستن.. ولی باور نکردم
تو اینهمه کتاب ثقیل داشته باشی
_دو برابر اینا بودن.. چهارشنبه سوری پارسال یه آتیش بازی
خوشگل باهاشون ترتیب دادم
_کتابای به این ارزشمندی رو سوزوندی؟
_وقتی بدرد نمیخورن چه ارزشی دارن؟.. اینارم امسال با تو
میریزیم تو آتیش و از روش میپریم
_دیوونه میدونی قیمت این کتابا چنده؟..لااقل بفروش
_خاطره ی خوبی ازشون ندارم.. نمیخوام تبدیلشون کنم به
پول و خرج کنم.. فک نکنمم کسی بخره
_کتابای دست دوم بازار خرید و فروش خودشونو دارن..
بفروش گرونن
اینو که گفتم رفت تو فکر.. انگار راضی شده بود بفروشه..
_من میرم تو اتاقم، بشقاب کثیفتم خودت میبری میشوری
با لبخند نگام کرد و گفت باشه.. داشتم از اتاقش خارج میشدم که گوشیش زنگ خورد..
_بگو اصغر
اسم اصغر رو که شنیدم وایسادم.. نکنه همون اصغر نسناسی
که همش به من میگفت بود.. کنجکاو شدم ببینم کیه و چی میگه..
یهو چنان دادی زد که دلم ریخت..
_گوه خورده.. مرتیکه ی پفیوز مفنگی.. الان میام دهنشو
می.....
_ببین برات سیب زمینی پختم که گشنه نمونی.. قدرمو
نمیدونی
بلند شد و روی تخت نشست و گفت
_اشک اومد تو چشام با این حرکتت
_مسخره میکنی بیشور؟.. بگیر بخور
سیب زمینی هارو خورد و گفت
_خوب بود.. معده مو اذیت نکرد
_نوشابه رو هم باید ترک کنی.. معده ت رو اسیدی میکنه.. از
فردا برات غذای خونگی میپزم تا حالت خوب بشه
چشماش گرد شد و گفت
_دوربین مخفیه؟
_نه.. میدونم خیلی احساساتی شدی ولی مجبورم فداکاری
کنم بخاطر سالمتیت.. اگه تو بمیری من بازم باید برگردم
خونه پدریم
_پس به فکر خودتی.. منو باش که فکر کردم نگران من شدی
_معلومه که بفکر خودمم.. چرا نگران تو بشم؟.. مامانت و یلدا
جونت نگران تو بشن
_مامانم خیلی اصرار کرده که غذا بیاره برام ولی من قبول
نکردم.. یلدا هم که فکر کنم اصلا نمیدونه من زخم معده دارم
_اون اگه بدونه هم عرضه نداره برات غذا بپزه
_چرا اینو میگی؟.. چیز بدی از یلدا دیدی؟.. کاری کرده که
ازش خوشت نیومده؟
دلم نمیخواست دورویی و حرفهای اون روزشو به آهیر بگم..
نمیخواستم میونه شون رو به هم بزنم و آهیرو ناراحت کنم..
با شوخی گفتم
_نه بابا منظورم اینه که اون انقدر به خودش میرسه وقت
نمیکنه برا تو غذا بپزه
دیگه چیزی نگفت و تکیه داد به تاج تخت.. پاهاشو دراز کرد و
رو به من که یکم اونورتر روی تختش نشسته بودم گفت
_من دانشجوی پزشکی بودم.. اون کتابا هم کتابای درسیم هستن
هنگ کردم و گفتم
_دانشجوی پزشکی بودی؟!!.. دکترِ دزد؟
_نگفتم دکتر.. گفتم دانشجو
_پ چی شد؟.. چرا درستو تموم نکردی؟
_دیگه انقدر فضولی کافیته.. برا کتابا کنجکاو بودی گفتم
راحت بشی
_خودم فهمیده بودما کتابای پزشکی هستن.. ولی باور نکردم
تو اینهمه کتاب ثقیل داشته باشی
_دو برابر اینا بودن.. چهارشنبه سوری پارسال یه آتیش بازی
خوشگل باهاشون ترتیب دادم
_کتابای به این ارزشمندی رو سوزوندی؟
_وقتی بدرد نمیخورن چه ارزشی دارن؟.. اینارم امسال با تو
میریزیم تو آتیش و از روش میپریم
_دیوونه میدونی قیمت این کتابا چنده؟..لااقل بفروش
_خاطره ی خوبی ازشون ندارم.. نمیخوام تبدیلشون کنم به
پول و خرج کنم.. فک نکنمم کسی بخره
_کتابای دست دوم بازار خرید و فروش خودشونو دارن..
بفروش گرونن
اینو که گفتم رفت تو فکر.. انگار راضی شده بود بفروشه..
_من میرم تو اتاقم، بشقاب کثیفتم خودت میبری میشوری
با لبخند نگام کرد و گفت باشه.. داشتم از اتاقش خارج میشدم که گوشیش زنگ خورد..
_بگو اصغر
اسم اصغر رو که شنیدم وایسادم.. نکنه همون اصغر نسناسی
که همش به من میگفت بود.. کنجکاو شدم ببینم کیه و چی میگه..
یهو چنان دادی زد که دلم ریخت..
_گوه خورده.. مرتیکه ی پفیوز مفنگی.. الان میام دهنشو
می.....
- ۴.۴k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط