تک پارتی جیمین
بارون نمنم میبارید و خیابونهای سئول یه رنگ نقرهای ملایم به خودشون گرفته بودن. ا/ت زیر یه چتر بزرگ مشکی ایستاده بود و منتظر جیمین بود. قرار بود بعد از مدتها همدیگه رو ببینن. دلش مثل یه گنجشک کوچولو تند تند میزد.
چند دقیقه بعد، یه ماشین مشکی کنار پیادهرو ایستاد و جیمین ازش پیاده شد. یه کت بلند خاکستری پوشیده بود و موهاش به خاطر بارون کمی خیس شده بود. ا/ت با دیدنش یه لبخند بزرگ زد.
"جیمین!"
جیمین هم لبخند زد و به سمتش اومد. "ا/ت، خیلی خوشحالم که میبینمت."
با هم زیر یه چتر راه افتادن. سکوت بینشون پر از حسهای نگفته بود. بعد از چند دقیقه، جیمین سکوت رو شکست. "دلم برات تنگ شده بود."
ا/ت سرخ شد. "منم همینطور."
رسیدن به یه کافه کوچیک با پنجرههای بخار گرفته. داخل کافه گرم و روشن بود و بوی قهوه تازه فضا رو پر کرده بود. یه گوشه دنج رو انتخاب کردن و نشستن.
وقتی قهوههاشون رو سفارش دادن، جیمین دست ا/ت رو گرفت. دستهاشون سرد بود، ولی لمس دستهای همدیگه یه گرما و آرامش خاصی بهشون داد.
"یادته اولین بار اینجا همدیگه رو دیدیم؟" جیمین پرسید.
ا/ت خندید. "آره، تو قهوهتو ریختی روی لباسم!"
جیمین هم خندید. "آره، خیلی دست و پا چلفتی بودم."
ساعتها توی کافه نشستن و حرف زدن. از خاطرات گذشته، از آرزوهای آینده، از هر چیزی که به ذهنشون میرسید. حس میکردن هیچ چیزی توی دنیا مهمتر از این لحظه نیست.
وقتی از کافه بیرون اومدن، بارون بند اومده بود و یه رنگین کمون کمرنگ توی آسمون ظاهر شده بود. جیمین ا/ت رو به یه پارک کوچیک برد. روی یه نیمکت نشستن و به رنگین کمون نگاه کردن.
جیمین دستش رو دور شونههای ا/ت حلقه کرد و اون رو به خودش نزدیکتر کرد. "ا/ت، میدونی؟ من... من هنوزم همون حس رو بهت دارم. حتی بیشتر."
ا/ت سرش رو بلند کرد و به چشمهای جیمین نگاه کرد. چشمهاش پر از عشق و صداقت بود. "منم همینطور جیمین. تو همیشه توی قلبم بودی."
جیمین صورت ا/ت رو با دستهاش قاب گرفت و آروم لبهاش رو بوسید. یه بوسه نرم و لطیف، پر از عشق و احساس.
زیر نور کمرنگ غروب، توی اون پارک خلوت، ا/ت و جیمین دوباره همدیگه رو پیدا کرده بودن. یه عشق قدیمی که دوباره جوونه زده بود، قویتر و عمیقتر از همیشه.
پایان......
چند دقیقه بعد، یه ماشین مشکی کنار پیادهرو ایستاد و جیمین ازش پیاده شد. یه کت بلند خاکستری پوشیده بود و موهاش به خاطر بارون کمی خیس شده بود. ا/ت با دیدنش یه لبخند بزرگ زد.
"جیمین!"
جیمین هم لبخند زد و به سمتش اومد. "ا/ت، خیلی خوشحالم که میبینمت."
با هم زیر یه چتر راه افتادن. سکوت بینشون پر از حسهای نگفته بود. بعد از چند دقیقه، جیمین سکوت رو شکست. "دلم برات تنگ شده بود."
ا/ت سرخ شد. "منم همینطور."
رسیدن به یه کافه کوچیک با پنجرههای بخار گرفته. داخل کافه گرم و روشن بود و بوی قهوه تازه فضا رو پر کرده بود. یه گوشه دنج رو انتخاب کردن و نشستن.
وقتی قهوههاشون رو سفارش دادن، جیمین دست ا/ت رو گرفت. دستهاشون سرد بود، ولی لمس دستهای همدیگه یه گرما و آرامش خاصی بهشون داد.
"یادته اولین بار اینجا همدیگه رو دیدیم؟" جیمین پرسید.
ا/ت خندید. "آره، تو قهوهتو ریختی روی لباسم!"
جیمین هم خندید. "آره، خیلی دست و پا چلفتی بودم."
ساعتها توی کافه نشستن و حرف زدن. از خاطرات گذشته، از آرزوهای آینده، از هر چیزی که به ذهنشون میرسید. حس میکردن هیچ چیزی توی دنیا مهمتر از این لحظه نیست.
وقتی از کافه بیرون اومدن، بارون بند اومده بود و یه رنگین کمون کمرنگ توی آسمون ظاهر شده بود. جیمین ا/ت رو به یه پارک کوچیک برد. روی یه نیمکت نشستن و به رنگین کمون نگاه کردن.
جیمین دستش رو دور شونههای ا/ت حلقه کرد و اون رو به خودش نزدیکتر کرد. "ا/ت، میدونی؟ من... من هنوزم همون حس رو بهت دارم. حتی بیشتر."
ا/ت سرش رو بلند کرد و به چشمهای جیمین نگاه کرد. چشمهاش پر از عشق و صداقت بود. "منم همینطور جیمین. تو همیشه توی قلبم بودی."
جیمین صورت ا/ت رو با دستهاش قاب گرفت و آروم لبهاش رو بوسید. یه بوسه نرم و لطیف، پر از عشق و احساس.
زیر نور کمرنگ غروب، توی اون پارک خلوت، ا/ت و جیمین دوباره همدیگه رو پیدا کرده بودن. یه عشق قدیمی که دوباره جوونه زده بود، قویتر و عمیقتر از همیشه.
پایان......
- ۲۶.۵k
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط