My idol
Part {6}
تا وارد خونه شدم کلی آدم هجوم آوردن
سرم .
.....:مبارک باشه عزیزمممممممم💐💐💐
منی که داشتم زیر صدها نفر لِه میشدم گفتم :
ات: چیچیو مبارک باشه توروخدا از روم بلند شین لِه شدمممم .
بلند شدن و منتظر صحبت هام بودن.
(انگار داشتم مصاحبه میکردن باهام😐)
مامان : عزیزک گوگول مگولی ...(شما یاد یه شعری نیافتادین؟) من همههههههه فامیل و همسایه و جد و آباد رو دعوت کردم برای همراهی تو تا رفتن به کره. گفتم شاید دلتنگ بشی پس تا روزی که بری اینجا میمونَنَنَننننن
با این حرفی که زد برق از سرم پرید.....ولی نمیتونستم به روی خودم بیارم چون نزدیک صد نفر داشتن نگاهم میکردن....
ات: اونوقت چجوری میخوان جا بشن تو خونه ؟؟؟؟
مامان : عزیزم این که کاری ندارعهعه
موقع خواب نصفمون میرن خونه خالت
نصفمون میموننننننن...هوراااا
همه (به غیر از ات ): هورااااااا
همینجوری داشتم به جمعیت نگاه میکردم که متوجه شدم خاله و پسر خاله و شوهر خاله .... (میخوای همرو بگی؟؟؟؟) نبودن.
ات : مامان پس خاله و آرمان و شوهر خاله کوشن؟؟؟
مامان : نمیدونم مادر هرچی زنگ زدم جواب ندادن🤷🏻♀️به نظرم چون قراره شب هم اونجا باشی برو خونشون ببین چی شده
حرف آخرش تو سرم چند بار پیچید
ات: یعنی چی!!!؟؟؟؟
اونا مهمونن تو خونه ما من باید از خونه خودمون برم بیروننن؟؟؟!!!!
مامان : خوبه خودت میگی مهمون.
خب معلومه.
مهمون حبیب خداست باید رو تخم چشامون بزاریمشون.
ات: ایبابا!!!!!!!
مامان : حالا تا لباس تنته بدو برو ببین چرا نمیان.
مامانم همزمان با گفتن این حرف منو به بیرون در هدایت کرد و در
ات: اونوقت چجوری میخوان جا بشن تو خونه ؟؟؟؟
مامان : عزیزم این که کاری ندارعهعه
موقع خواب نصفمون میرن خونه خالت
نصفمون میموننننننن...هوراااا
همه (به غیر از ات ): هورااااااا
همینجوری داشتم به جمعیت نگاه میکردم که متوجه شدم خاله و پسر خاله و شوهر خاله .... (میخوای همرو بگی؟؟؟؟) نبودن.
ات : مامان پس خاله و آرمان و شوهر خاله کوشن؟؟؟
مامان : نمیدونم مادر هرچی زنگ زدم جواب ندادن🤷🏻♀️به نظرم چون قراره شب هم اونجا باشی برو خونشون ببین چی شده
حرف آخرش تو سرم چند بار پیچید
ات: یعنی چی!!!؟؟؟؟
اونا مهمونن تو خونه ما من باید از خونه خودمون برم بیروننن؟؟؟!!!!
مامان : خوبه خودت میگی مهمون.
خب معلومه.
مهمون حبیب خداست باید رو تخم چشامون بزاریمشون.
ات: ایبابا!!!!!!!
مامان : حالا تا لباس تنته بدو برو ببین چرا نمیان.
مامانم همزمان با گفتن این حرف منو به بیرون در هدایت کرد و در رو بست .
با حالت شکست خورده ای تاکسی گرفتم و منتظر رسیدنش بودم.
وقتی سوار شدم پول رو اینترنتی پرداخت کردم و منتظر رسیدن شدم.
وقتی رسیدم تشکر کردم و پیاده شدم.
چندبار زنگ در رو زدم ولی کسی جواب نداد .
یکم صبر کردم و دوباره میخواستم زنگ بزنم .
وقتی دستم رفت سمت زنگ قبل از لمس دکمه زنگ در باز شد....
حمایت فراموش نشه خوشگلا💐
#رمان
#فیک
#فیکشن
#سناریو
#چندپارتی
#جونگکوک
#ات
#my_idol
تا وارد خونه شدم کلی آدم هجوم آوردن
سرم .
.....:مبارک باشه عزیزمممممممم💐💐💐
منی که داشتم زیر صدها نفر لِه میشدم گفتم :
ات: چیچیو مبارک باشه توروخدا از روم بلند شین لِه شدمممم .
بلند شدن و منتظر صحبت هام بودن.
(انگار داشتم مصاحبه میکردن باهام😐)
مامان : عزیزک گوگول مگولی ...(شما یاد یه شعری نیافتادین؟) من همههههههه فامیل و همسایه و جد و آباد رو دعوت کردم برای همراهی تو تا رفتن به کره. گفتم شاید دلتنگ بشی پس تا روزی که بری اینجا میمونَنَنَننننن
با این حرفی که زد برق از سرم پرید.....ولی نمیتونستم به روی خودم بیارم چون نزدیک صد نفر داشتن نگاهم میکردن....
ات: اونوقت چجوری میخوان جا بشن تو خونه ؟؟؟؟
مامان : عزیزم این که کاری ندارعهعه
موقع خواب نصفمون میرن خونه خالت
نصفمون میموننننننن...هوراااا
همه (به غیر از ات ): هورااااااا
همینجوری داشتم به جمعیت نگاه میکردم که متوجه شدم خاله و پسر خاله و شوهر خاله .... (میخوای همرو بگی؟؟؟؟) نبودن.
ات : مامان پس خاله و آرمان و شوهر خاله کوشن؟؟؟
مامان : نمیدونم مادر هرچی زنگ زدم جواب ندادن🤷🏻♀️به نظرم چون قراره شب هم اونجا باشی برو خونشون ببین چی شده
حرف آخرش تو سرم چند بار پیچید
ات: یعنی چی!!!؟؟؟؟
اونا مهمونن تو خونه ما من باید از خونه خودمون برم بیروننن؟؟؟!!!!
مامان : خوبه خودت میگی مهمون.
خب معلومه.
مهمون حبیب خداست باید رو تخم چشامون بزاریمشون.
ات: ایبابا!!!!!!!
مامان : حالا تا لباس تنته بدو برو ببین چرا نمیان.
مامانم همزمان با گفتن این حرف منو به بیرون در هدایت کرد و در
ات: اونوقت چجوری میخوان جا بشن تو خونه ؟؟؟؟
مامان : عزیزم این که کاری ندارعهعه
موقع خواب نصفمون میرن خونه خالت
نصفمون میموننننننن...هوراااا
همه (به غیر از ات ): هورااااااا
همینجوری داشتم به جمعیت نگاه میکردم که متوجه شدم خاله و پسر خاله و شوهر خاله .... (میخوای همرو بگی؟؟؟؟) نبودن.
ات : مامان پس خاله و آرمان و شوهر خاله کوشن؟؟؟
مامان : نمیدونم مادر هرچی زنگ زدم جواب ندادن🤷🏻♀️به نظرم چون قراره شب هم اونجا باشی برو خونشون ببین چی شده
حرف آخرش تو سرم چند بار پیچید
ات: یعنی چی!!!؟؟؟؟
اونا مهمونن تو خونه ما من باید از خونه خودمون برم بیروننن؟؟؟!!!!
مامان : خوبه خودت میگی مهمون.
خب معلومه.
مهمون حبیب خداست باید رو تخم چشامون بزاریمشون.
ات: ایبابا!!!!!!!
مامان : حالا تا لباس تنته بدو برو ببین چرا نمیان.
مامانم همزمان با گفتن این حرف منو به بیرون در هدایت کرد و در رو بست .
با حالت شکست خورده ای تاکسی گرفتم و منتظر رسیدنش بودم.
وقتی سوار شدم پول رو اینترنتی پرداخت کردم و منتظر رسیدن شدم.
وقتی رسیدم تشکر کردم و پیاده شدم.
چندبار زنگ در رو زدم ولی کسی جواب نداد .
یکم صبر کردم و دوباره میخواستم زنگ بزنم .
وقتی دستم رفت سمت زنگ قبل از لمس دکمه زنگ در باز شد....
حمایت فراموش نشه خوشگلا💐
#رمان
#فیک
#فیکشن
#سناریو
#چندپارتی
#جونگکوک
#ات
#my_idol
- ۱۷.۱k
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط