{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در سال های دور پادشاه دانایی یک تخته سنگ بزرگ را در وسط ج

در سال های دور پادشاه دانایی یک تخته سنگ بزرگ را در وسط جاده قرار داد و برای اینکه عکس العمل رهگذارن را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد

بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است

این داستان ادامه داشت تا اینکه نزدیک غروب یک روستایی که پشتش بار میوه بود نزدیک سنگ شد و با هر زحمتی که بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کنار جاده قرار داد

ناگهان کیسه ای دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود کیسه را باز کرد داخل آن سکه های طلا و یک نامه پیدا کرد

در نامه نوشته بود : هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد
دیدگاه ها (۱۴)

شیطان به حضرت یحیی گفت : می خواهم تو را نصیحت کنم !حضرت یحیی...

در روزگاران قدیم مردی از دست روزگار سخت می نالیدپیش استادی ر...

مردی که در اتاقش را قفل می زدمی گویند که ایاز غلام سلطان محم...

داستان کوتاه در مورد خداسلطان به وزیر گفت ۳ سوال میکنم فردا ...

نامه عاشقانه ( به هلندی : De liefdesbrief ) یک نقاشی ژانر قر...

فصل اول_آغاز سرنوشت

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟖صبح روز بعد، سئول هنگام صبحان...

پارت ۴۶ — چیزی که از او باقی مانده بودچند هفته گذشت.یورا سعی...

P : 9

جنگل نفرین شده پارت ۲۲

𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌Part 12صبح روز بعد، هشت نفر در بخش قد...

پارت ۳۱ — «فرمانی که نام یورا را داشت»یورا چند ثانیه به یونگ...

🔴 انسانیت سخت نیستمرد جوانی پدر پیری داشت که در بستر بیماری ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط