جنگل نفرین شده پارت ۲۹(یکی مونده به آخر)
همه آمادهی برگشتن بودند.
کالسکه کنار مسیر جنگل
منتظر ایستاده بود.
سربازها سوار شدند.
پادشاه و ملکه هم
کنار کالسکه ایستادند.
اما شارلوت...
همانجا مانده بود.
یک طرفش
شهر بود.
طرف دیگرش
جنگل.
شارلوت به درختها نگاه کرد.
به خانهای که سالها
در آن زندگی کرده بود.
به چشمه.
به اژدهای سفید.
به پادشاه جنگل.
آرام گفت:
«من نمیتونم اینجا رو ترک کنم.»
ملکه نزدیکش شد.
«پس مجبور نیستی.»
شارلوت سرش را پایین انداخت.
«ولی شما هم خانوادهی منید.»
پادشاه شهر گفت:
«میتونی هر دو رو داشته باشی.»
شارلوت نگاهش کرد.
«واقعاً؟»
ملکه لبخند زد.
«واقعاً.»
شارلوت چند لحظه
ساکت ماند.
بعد نگاهش افتاد
به تهیونگ.
تهیونگ چند قدم آنطرفتر
ایستاده بود.
شارلوت آرام سمتش رفت.
روبهرویش ایستاد.
«تو چرا چیزی نمیگی؟»
تهیونگ لبخند زد.
«منتظرم ببینم
چی انتخاب میکنی.»
شارلوت اخم کوچکی کرد.
«خودت چی؟»
«من؟»
«میای یا نه؟»
تهیونگ کمی نزدیکتر شد.
«فکر کنم جوابش رو
قبلاً بهت دادم.»
شارلوت لبخند زد.
«کِی؟»
تهیونگ نگاهش کرد.
«همون موقع که گفتم...»
چند لحظه مکث کرد.
بعد آرام گفت:
«فکر کنم یه نفر
قلب منو شکار کرده.»
شارلوت خندید.
«اون موقع رو میگی؟»
تهیونگ سر تکان داد.
«آره.»
یک قدم دیگر نزدیک شد.
«حالا میخوای بدونی
معنی دلمو برده چیه؟»
شارلوت با لبخند گفت:
«آره.»
«یعنی چی؟»
تهیونگ فقط لبخند زد.
دستاش رو گذاشت رو کمر شارلوت
صورتش خیلی آهسته به صورت شارلوت نزدیک کرد
گویی داشت اجازه میگرفت( جوننن شاعر کی بودم من)
و بعد....
تهیونگ لبهای شارلوت و بوسی.د
چند لحظه بعد...
شارلوت با صورت سرخ
کنار تهیونگ ایستاده بود.
ملکه از دور
با تعجب نگاهشان میکرد.
پادشاه شهر آهسته گفت:
«فکر کنم...»
«دخترمون تصمیمش رو گرفته.»
شارلوت به جنگل نگاه کرد.
بعد به شهر.
لبخند زد.
«من میام.»
تهیونگ نگاهش کرد.
شارلوت ادامه داد:
«ولی هر وقت دلم برای جنگل تنگ شد...»
«برمیگردم.»
پادشاه جنگل آرام گفت:
«در همیشه بازه.»
اژدهای سفید هم
کنار درختها ایستاده بود.
شارلوت برای آخرین بار
به جنگل نگاه کرد.
بعد دست تهیونگ را گرفت.
و همراه بقیه
به سمت شهر راه افتادند.
مرسی بابت حمایت . برای پارت بعد که همون پارت آخر هست نیاز به این ها دارید⬇️
لایک:۱۰تا
کامنت:۴ تا (به کم راضی عم)
بازنشر:۲تا
خداییش ۱۰۰ تا ممبر داریم چرا حمایت ها انقدر کمه😭خو منم زحمت میکشممم
کالسکه کنار مسیر جنگل
منتظر ایستاده بود.
سربازها سوار شدند.
پادشاه و ملکه هم
کنار کالسکه ایستادند.
اما شارلوت...
همانجا مانده بود.
یک طرفش
شهر بود.
طرف دیگرش
جنگل.
شارلوت به درختها نگاه کرد.
به خانهای که سالها
در آن زندگی کرده بود.
به چشمه.
به اژدهای سفید.
به پادشاه جنگل.
آرام گفت:
«من نمیتونم اینجا رو ترک کنم.»
ملکه نزدیکش شد.
«پس مجبور نیستی.»
شارلوت سرش را پایین انداخت.
«ولی شما هم خانوادهی منید.»
پادشاه شهر گفت:
«میتونی هر دو رو داشته باشی.»
شارلوت نگاهش کرد.
«واقعاً؟»
ملکه لبخند زد.
«واقعاً.»
شارلوت چند لحظه
ساکت ماند.
بعد نگاهش افتاد
به تهیونگ.
تهیونگ چند قدم آنطرفتر
ایستاده بود.
شارلوت آرام سمتش رفت.
روبهرویش ایستاد.
«تو چرا چیزی نمیگی؟»
تهیونگ لبخند زد.
«منتظرم ببینم
چی انتخاب میکنی.»
شارلوت اخم کوچکی کرد.
«خودت چی؟»
«من؟»
«میای یا نه؟»
تهیونگ کمی نزدیکتر شد.
«فکر کنم جوابش رو
قبلاً بهت دادم.»
شارلوت لبخند زد.
«کِی؟»
تهیونگ نگاهش کرد.
«همون موقع که گفتم...»
چند لحظه مکث کرد.
بعد آرام گفت:
«فکر کنم یه نفر
قلب منو شکار کرده.»
شارلوت خندید.
«اون موقع رو میگی؟»
تهیونگ سر تکان داد.
«آره.»
یک قدم دیگر نزدیک شد.
«حالا میخوای بدونی
معنی دلمو برده چیه؟»
شارلوت با لبخند گفت:
«آره.»
«یعنی چی؟»
تهیونگ فقط لبخند زد.
دستاش رو گذاشت رو کمر شارلوت
صورتش خیلی آهسته به صورت شارلوت نزدیک کرد
گویی داشت اجازه میگرفت( جوننن شاعر کی بودم من)
و بعد....
تهیونگ لبهای شارلوت و بوسی.د
چند لحظه بعد...
شارلوت با صورت سرخ
کنار تهیونگ ایستاده بود.
ملکه از دور
با تعجب نگاهشان میکرد.
پادشاه شهر آهسته گفت:
«فکر کنم...»
«دخترمون تصمیمش رو گرفته.»
شارلوت به جنگل نگاه کرد.
بعد به شهر.
لبخند زد.
«من میام.»
تهیونگ نگاهش کرد.
شارلوت ادامه داد:
«ولی هر وقت دلم برای جنگل تنگ شد...»
«برمیگردم.»
پادشاه جنگل آرام گفت:
«در همیشه بازه.»
اژدهای سفید هم
کنار درختها ایستاده بود.
شارلوت برای آخرین بار
به جنگل نگاه کرد.
بعد دست تهیونگ را گرفت.
و همراه بقیه
به سمت شهر راه افتادند.
مرسی بابت حمایت . برای پارت بعد که همون پارت آخر هست نیاز به این ها دارید⬇️
لایک:۱۰تا
کامنت:۴ تا (به کم راضی عم)
بازنشر:۲تا
خداییش ۱۰۰ تا ممبر داریم چرا حمایت ها انقدر کمه😭خو منم زحمت میکشممم
- ۵.۹k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط