{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✦ اولین گناه ✦

✦ اولین گناه ✦

فصل دهم: فرود

---

آن شب، وقتی کاساندرا روی تخت خوابید، من رفتم.

از پنجره بیرون پریدم. روی پشت‌بام. بعد پایین. مثل سایه. مثل همیشه.

چرا برگشتم؟

نمی‌دانستم. هنوز هم نمی‌دانم. من نه ناجی‌ام. نه مهربان. من فقط می‌کشم. پانزده سال است که فقط می‌کشم.

اما وقتی روی زمین می‌لرزید... وقتی مثل پرنده‌ای زخمی بود... دلم سوخت.

و این را سال‌ها بود که حس نکرده بودم.

لعنتی.

---

خانه‌ی دِه‌گو.

صبح رفتم. مثل کسی که مالِ همان‌جاست. دِه‌گو در سالنِ اصلی بود. با آن لباسِ ابریشمی. با آن جامِ شراب.

— کیم! — گفت، و بلند خندید. — بیا بنشین. دیشب کجا بودی؟

— کار داشتم.

— کار؟ — خندید. — تو همیشه کار داری. این را دوست دارم. آدم‌های مشغول، قابل اعتماد هستند.

نشستم. آبجو آوردند. جام‌ها به هم خورد.

تمام روز با او بودم. با او خندیدم. با او شراب خوردم. با او درباره‌ی تجارت حرف زدم. درباره‌ی کشتی‌ها. درباره‌ی برده‌ها. درباره‌ی کشتن.

و او دوستِ من شد.

چون دِه‌گو احمق نیست. اما مغرور است. و مغرورها فکر می‌کنند همه‌چیز را می‌دانند.

وقتی شب شد، به من نگاه کرد. با آن چشم‌های سرد. با آن لبخندِ چرب.

— کیم.

— بله؟

— می‌توانی برایم دختری جور کنی؟

— دختر؟

— یک هرزه. — خندید. — امشب حوصله‌ام سر رفته. یک هرزه می‌خواهم که شب را با او بگذرانم.

مکث کردم. یک لحظه. فقط یک لحظه.

و بعد گفتم:

— دخترِ لرد آلیستایر روینتا چطوره؟

دِه‌گو سرش را بالا آورد. ابروهایش بالا رفت.

— کاساندرا؟ — خندید. — آن دخترِ مریض؟ آن دیوانه؟

— شنیده‌ام زیباست. و دست‌نخورده. و پدرش... — شانه بالا انداختم. — پدرش هر قیمتی را قبول می‌کند.

دِه‌گو نگاهم کرد. طولانی. سپس لبخند زد. لبخندی که در آن هوس بود.

— باشه. — جامش را بالا آورد. — برو با آلیستایر حرف بزن. بگو دِه‌گو می‌خواهد. و دِه‌گو چیزی را نصفه نمی‌گذارد.

بلند شدم.

— الان می‌روم.

---

عمارت روینتا.

شب بود. مه روی سنگفرش. شمع‌ها در پنجره‌ها. عمارت مثل همیشه — سنگی. سرد. مرده.

از دروازه رد شدم. نگهبان‌ها مرا شناختند. «کیم. فرستاده‌ی دِه‌گو.» راهم دادند.

از حیاط گذشتم. از کنار رزهای سیاه. از کنار فواره‌ای که از آن اشک می‌آمد.

و بعد...

ایستادم.

چشمم به پنجره‌ی طبقه‌ی سوم افتاد.

کاساندرا.

لبِ طاقچه. شنلِ سیاه. موهایش... کوتاه شده بود. تا روی شانه. ناهموار.

و پشتش به اتاق بود. و به پایین نگاه نمی‌کرد.

او می‌خواهد بپرد.

قلبم ایستاد.

نگاه کردم.

او یک نفس کشید. دو نفس.

و بعد...

پرید.

از طاقچه. از طبقه‌ی سوم. به سمت تاریکی.

من هیچ کاری نکردم.

فقط نگاه کردم.

و در آن لحظه — آن کسری از ثانیه که در هوا بود — خون از سرش جاری شد. از پیشانی‌اش. از جایی که به لبه‌ی طاقچه خورده بود. مثل یک خطِ سرخ. در هوا. در تاریکی.

و بعد... افتاد.

روی شن. روی سنگ. روی چیزی.

من نگاه کردم.

و در دلم گفتم:

«لعنتی. لعنتی. لعنتی.»

و دویدم.

---

پایان فصل دهم.

---

فصل یازدهم: «خونی که روی شن ریخت» — به‌زودی.

«من آمده بودم که او را به یک هیولا بفروشم. اما وقتی پرید... وقتی خون از سرش جاری شد... فهمیدم که من هم یک هیولا هستم.»
— جیون جونگ‌کوک
دیدگاه ها (۱۸)

✦ اولین گناه ✦فصل یازدهم: خونی که روی شن ریخت---یک لحظه سر ب...

✦ اولین گناه ✦فصل دوازدهم: جایی که هیچ‌کس نمی‌رود---لعنت به ...

✦ اولین گناه ✦فصل نهم: مردی که برگشت---با بدنی که آتش بود، ا...

✦ اولین گناه ✦فصل هشتم: صبحی که هیچ‌کس انتظارش را نداشت---نی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط