Crimson Vow🍷❤️‍🔥/قسم خونین

Crimson Vow🍷❤️‍🔥/قسم خونین
  پارت اخر/PART: Four

صدای جیغِ مهمان‌ها در گوش تهیونگ گم شد. او فقط صدای تپشِ ضعیفِ قلب نیکی را زیر انگشتانش حس می‌کرد که لحظه به لحظه آرام‌تر می‌شد. سفیدیِ لباس عروس نیکی، حالا با نقش‌هایی از رنگ سرخ، در هم می‌آمیخت. تهیونگ نخواست باور کند؛ او فقط نیکی را محکم‌تر در آغوش گرفت، انگار می‌خواست با تمامِ توانِ خود، جانِ او را در سینه‌اش حبس کند، اما تنها چیزی که در میان دستانش بود، سرمایِ مرگ بود.
در آن لحظه، تهیونگ دیگر آن مردِ مهربانی نبود که در حیاط با نیکی می‌رقصید. وقتی خونِ نیکی روی دست‌هایش گرم شد، چیزی در درون او شکست و جای خود را به تاریکیِ مطلق داد. او به دشمنش نگاه کرد؛ نگاهی که از میانِ اشک‌های فروریخته، برقی مرگبار داشت. حالا دیگر نوبتِ پیمانِ خونین بود؛ پیمانی که با خونِ نیکی نوشته شده بود و با خونِ دشمنانش به پایان می‌رسید.
از سر جایش بلند شد و به سمت جونگ کوک رفت اسلحه را از او گرفت و چندبار به دشمنش شلیک کرد.
صدای آخرین شلیک، در سکوتِ مرگبار تالار طنین‌انداز شد و سپس… هیچ. هیچ صدای دیگری نبود؛ نه موسیقی، نه جیغ، و نه حتی صدای نفس‌های تهیونگ. تنها چیزی که شنیده می‌شد، صدای چک‌چکِ خون بود که از لبه‌ی میز بر روی زمین می‌ریخت.
تهیونگ، در حالی که اسلحه هنوز در دستان لرزانش بود، به سمت نیکی بازگشت. چشمانش که تا چند لحظه پیش از خشم می‌سوخت، حالا به سرمایی بی‌انتها بدل شده بود. او در کنار جسدِ نیکی زانو زد. نگاهش به لباسِ سفیدِ عروس افتاد که حالا دیگر رنگی جز قرمزِ تند نداشت.
او با انگشتانی که از خونِ دشمن و خونِ معشوقه پوشیده شده بود، انگشترِ الماسِ نیکی را از دستِ سرد او برداشت. الماس زیر نورِ لرزانِ لوستر می‌درخشید، اما این درخشش برای تهیونگ، مانندِ یک ریشه‌ی سوزان بود. او انگشتر را به سینه‌اش چسباند و سرش را روی شانه ی خالی نیکی گذاشت.
او دیگر آن مردِ مهربانی نبود که در حیاط، زیر نورِ ماه، برای نیکی می‌رقصید. آن مرد، همان لحظه‌ای که گلوله‌ی دشمن بر پیکر نیکی نشست، مُرد.
تهیونگ از میانِ آن ویرانه‌ی خونین بلند شد. او به دشمنانش که در سایه‌ها پنهان شده بودند نگاه نکرد؛ چرا که او می‌دانست این تازه آغاز است. او با نگاهی که از هر نوع انسانیت تهی شده بود، به افقِ تاریک نگاه کرد. او حالا تنها یک چیز داشت: یک پیمانِ خونین.

پیمانی که با عشق نوشته شده بود، اما با انتقام ادامه می‌یافت‌.
.
.
.
.
.
.
.
ادامه‌دارد....


اینم از پارت اخر امیدوارم خوشتون اومده باشه 💕🌊
خیلی ممنون که تا اینجا خوندید و حمایت کردید❤️‍🔥🦥
دیدگاه ها (۰)

پارت ۵۸

عقد با رئیس مافیا پارت 30ات هنوز به گوشی تهیونگ نگاه می‌کرد....

پارت ششم: فاصله ی کمقبل از اینکه جونگکوک جواب بدهد، صدای شکس...

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت هفدهمیونا گردنبندش رو محکم توی د...

جنگل نفرین شده پارت ۱۹

چند پارتی بازی ممنوع

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟑ویو جونگکوکصدای آلارم کل ساختمان رو بر...

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

پارت ۴۹آسمانِ شهر خاکستری بود و بارانِ ریزی می‌بارید که انگا...

𝕾𝖎𝖑𝖊𝖓𝖈𝖊 🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چــهارم 𓆪 🖤🥀...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط