جنایت
۱
یک روز بعد از ظهر که هتل داشت تعطیل میشد و فقط مدیر توی اشپزخانهٔ بزرگ هتل قدم میزد تا همه چیز را بررسی کند ، به تخته ها نگاه کرد ، به چاقو های اویزان و به مواد غذایی بی احتیاط رها شده روی میز ...
اما یکدفعه در انتهای سالن دو نفر رو دید .
دو سایه سیاه که به او چشم دوخته بودند .
ترسید .
اون دونفر جلو آمدند .
نوجوان بودند .
آنها تیشرت پوشیده بودند و شلوارک لی ...
یکی از آنها به دیگری گفت : اون زنیکه ، که میگن آشپز ماهریه هر روز ماری جوانا میکشه ، برای همین غذاش خوبه !
مدیر ناراحت شد ، گفت : تو گوه میخوری ، آشپز های من هیچی مصرف نمیکنن .
آن دونفر به او خیره شدند .
او داد زد : همین حالا گمشید توی سالن ، اینجا نباید هیچ مهمانی بیاد ، زود باشیییییدد
اما اون دونفر تکان نخورند ، یکی از آنها گفت :
- این زنیکه رو چرا آنقدر دوست داری ، حتما باهاش رابطه داری که بالاخواهش در اومدی ، هان ؟
یکی از جوان ها جلو آمد و یک ساطور را از روی میز برداشت ، جلو تر آمد و گفت : حرومزاده میخوای همینجا با این ساطور بکشمت ؟
مدیر چیزی نگفت ولی اون دونفر جلوتر اومدند و یکی یخه اش را گرفت و محکم روی زمین پرتش کرد .
اون یکی که ساطور دستش بود فریاد زد و ساطور را بالا برد ...
۲
صبح روز بعد آن زنِ سرآشپز وقتی درب آشپزخانه را باز کرد ، روی میز ، چند تا سطل پر از گوشت چرخ کرده دید که متعلق به مدیر بود .
یک روز بعد از ظهر که هتل داشت تعطیل میشد و فقط مدیر توی اشپزخانهٔ بزرگ هتل قدم میزد تا همه چیز را بررسی کند ، به تخته ها نگاه کرد ، به چاقو های اویزان و به مواد غذایی بی احتیاط رها شده روی میز ...
اما یکدفعه در انتهای سالن دو نفر رو دید .
دو سایه سیاه که به او چشم دوخته بودند .
ترسید .
اون دونفر جلو آمدند .
نوجوان بودند .
آنها تیشرت پوشیده بودند و شلوارک لی ...
یکی از آنها به دیگری گفت : اون زنیکه ، که میگن آشپز ماهریه هر روز ماری جوانا میکشه ، برای همین غذاش خوبه !
مدیر ناراحت شد ، گفت : تو گوه میخوری ، آشپز های من هیچی مصرف نمیکنن .
آن دونفر به او خیره شدند .
او داد زد : همین حالا گمشید توی سالن ، اینجا نباید هیچ مهمانی بیاد ، زود باشیییییدد
اما اون دونفر تکان نخورند ، یکی از آنها گفت :
- این زنیکه رو چرا آنقدر دوست داری ، حتما باهاش رابطه داری که بالاخواهش در اومدی ، هان ؟
یکی از جوان ها جلو آمد و یک ساطور را از روی میز برداشت ، جلو تر آمد و گفت : حرومزاده میخوای همینجا با این ساطور بکشمت ؟
مدیر چیزی نگفت ولی اون دونفر جلوتر اومدند و یکی یخه اش را گرفت و محکم روی زمین پرتش کرد .
اون یکی که ساطور دستش بود فریاد زد و ساطور را بالا برد ...
۲
صبح روز بعد آن زنِ سرآشپز وقتی درب آشپزخانه را باز کرد ، روی میز ، چند تا سطل پر از گوشت چرخ کرده دید که متعلق به مدیر بود .
- ۷۴
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط