جنگل نفرین شده پارت ۲۰
شارلوت دیگر توان ایستادن نداشت.
آرام روی زمین نشست.
تهیونگ سریع کنارش زانو زد.
«شارلوت؟»
شارلوت نفس عمیقی کشید.
«فقط... خستهام.»
اژدهای سفید آرام جلو آمد.
سر بزرگش را پایین آورد.
نوک بینیاش را به صورت شارلوت زد.
شارلوت لبخند کمجانی زد.
دستش را روی صورت اژدها گذاشت.
«سلام رفیق... 🥺»
اژدها آرام صدایی از خودش درآورد.
اما همان لحظه...
شارلوت سرفه کرد.
چند قطره خون روی زمین افتاد.
تهیونگ سریع کنارش نشست.
«شارلوت!»
اژدها بلافاصله سرش را بالا آورد.
نگاهش اول روی شارلوت ماند.
بعد روی تهیونگ.
شارلوت آرام گفت:
«تهیونگ...»
«جانم؟»
«میتونی... تا یه جایی منو ببری؟»
تهیونگ بدون حرف او را بلند کرد.
«حتماً.»
اژدها جلو افتاد.
تهیونگ هم پشت سرش حرکت کرد.
چند دقیقه در مه راه رفتند.
تا اینکه اژدها جلوی یک درخت بزرگ ایستاد.
تهیونگ با تعجب نگاه کرد.
«اینجا؟»
روی تنهی درخت...
یک در کوچک بود.
اژدها با سرش به در اشاره کرد.
بعد به تهیونگ نگاه کرد.
تهیونگ فهمید.
«باید در بزنم؟»
اژدها سرش را تکان داد.
تهیونگ جلو رفت.
تق.
تق.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد در باز شد.
یک موجود کوچک بیرون آمد.
قدش کوتاه بود.
گوشهای نوکتیز داشت.
لباس عجیبی پوشیده بود.
و بیشتر شبیه یک الف کوچک بود.
تا شارلوت را دید، چشمهایش گرد شد.
«خدای من!»
بعد جلو آمد.
«پرنسس!»
تهیونگ خشکش زد.
موجود ادامه داد:
«بازم حالتون بد شده؟!»
تهیونگ به شارلوت نگاه کرد.
بعد به موجود.
«پرنسس؟»
موجود حتی نگاهش هم نکرد.
«هی یارو، لطفاً بذارش زمین.»
تهیونگ مکث کرد.
بعد شارلوت را آرام روی زمین گذاشت.
موجود کوچک دستهایش را به کمر زد.
«بهتون گفته بودم!»
شارلوت آرام نگاهش کرد.
«چی؟»
«همین که اولین علائم رو دیدین، باید میاومدین پیش من.»
بعد اخم کرد.
«پادشاه حسابی عصبیه.»
تهیونگ جلو آمد.
«کدوم پادشاه؟»
موجود به او نگاه کرد.
«پادشاه جنگل.»
تهیونگ ساکت شد.
موجود دوباره به شارلوت نگاه کرد.
«کجا بودید؟»
شارلوت چیزی نگفت.
موجود چشمش به تهیونگ افتاد.
اخم کرد.
«این هیولای بیشاخودم کیه با خودتون آوردین؟»
تهیونگ ابرو بالا انداخت.
«درست حرف بزن.»
موجود با تعجب نگاهش کرد.
«چی؟»
«هیولای بیشاخودم چیه دیگه؟»
تهیونگ به خودش اشاره کرد.
«من انسانم.»
موجود چند لحظه خیره ماند.
«با پرنسس ما چیکار داری؟»
تهیونگ خواست جواب بدهد.
اما اژدها ناگهان متوجه شد حال شارلوت دوباره بد شده.
با شاخ سفیدش آرام به موجود کوچک زد.
«آخ!»
موجود دستش را روی سرش گذاشت.
بعد سریع برگشت سمت شارلوت.
«درسته، درسته!»
«ببخشید پرنسس.»
«حواسم پرت این یارو شد.»
تهیونگ زیر لب گفت:
«این یارو...»
موجود بیتوجه چند شیشهی کوچک آورد.
یکی سبز بود.
یکی آبی.
یکی هم مایعی طلایی داشت.
شارلوت با دیدنشان آرام گفت:
«بازم اونها؟»
موجود سر تکان داد.
«آره.»
«ولی مزهشون بده.»
«میدونم.»
«خیلی بده.»
«میدونم.»
«اون سبزه از همه بدتره.»
موجود آه کشید.
«شارلوت، بخورش.»
شارلوت با بیمیلی شیشه را گرفت.
تهیونگ کنارش نشست.
«اگه نمیتونی، مجبور نیستی.»
موجود سریع گفت:
«باید بخوره.»
تهیونگ نگاهش کرد.
«چرا؟»
موجود مکث کرد.
بعد آرام گفت:
«چون اگه نخوره...»
نگاهش به شارلوت افتاد.
«این بار ممکنه دیگه نتونه خوب بشه.»
لایک کن دیگهه
آرام روی زمین نشست.
تهیونگ سریع کنارش زانو زد.
«شارلوت؟»
شارلوت نفس عمیقی کشید.
«فقط... خستهام.»
اژدهای سفید آرام جلو آمد.
سر بزرگش را پایین آورد.
نوک بینیاش را به صورت شارلوت زد.
شارلوت لبخند کمجانی زد.
دستش را روی صورت اژدها گذاشت.
«سلام رفیق... 🥺»
اژدها آرام صدایی از خودش درآورد.
اما همان لحظه...
شارلوت سرفه کرد.
چند قطره خون روی زمین افتاد.
تهیونگ سریع کنارش نشست.
«شارلوت!»
اژدها بلافاصله سرش را بالا آورد.
نگاهش اول روی شارلوت ماند.
بعد روی تهیونگ.
شارلوت آرام گفت:
«تهیونگ...»
«جانم؟»
«میتونی... تا یه جایی منو ببری؟»
تهیونگ بدون حرف او را بلند کرد.
«حتماً.»
اژدها جلو افتاد.
تهیونگ هم پشت سرش حرکت کرد.
چند دقیقه در مه راه رفتند.
تا اینکه اژدها جلوی یک درخت بزرگ ایستاد.
تهیونگ با تعجب نگاه کرد.
«اینجا؟»
روی تنهی درخت...
یک در کوچک بود.
اژدها با سرش به در اشاره کرد.
بعد به تهیونگ نگاه کرد.
تهیونگ فهمید.
«باید در بزنم؟»
اژدها سرش را تکان داد.
تهیونگ جلو رفت.
تق.
تق.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد در باز شد.
یک موجود کوچک بیرون آمد.
قدش کوتاه بود.
گوشهای نوکتیز داشت.
لباس عجیبی پوشیده بود.
و بیشتر شبیه یک الف کوچک بود.
تا شارلوت را دید، چشمهایش گرد شد.
«خدای من!»
بعد جلو آمد.
«پرنسس!»
تهیونگ خشکش زد.
موجود ادامه داد:
«بازم حالتون بد شده؟!»
تهیونگ به شارلوت نگاه کرد.
بعد به موجود.
«پرنسس؟»
موجود حتی نگاهش هم نکرد.
«هی یارو، لطفاً بذارش زمین.»
تهیونگ مکث کرد.
بعد شارلوت را آرام روی زمین گذاشت.
موجود کوچک دستهایش را به کمر زد.
«بهتون گفته بودم!»
شارلوت آرام نگاهش کرد.
«چی؟»
«همین که اولین علائم رو دیدین، باید میاومدین پیش من.»
بعد اخم کرد.
«پادشاه حسابی عصبیه.»
تهیونگ جلو آمد.
«کدوم پادشاه؟»
موجود به او نگاه کرد.
«پادشاه جنگل.»
تهیونگ ساکت شد.
موجود دوباره به شارلوت نگاه کرد.
«کجا بودید؟»
شارلوت چیزی نگفت.
موجود چشمش به تهیونگ افتاد.
اخم کرد.
«این هیولای بیشاخودم کیه با خودتون آوردین؟»
تهیونگ ابرو بالا انداخت.
«درست حرف بزن.»
موجود با تعجب نگاهش کرد.
«چی؟»
«هیولای بیشاخودم چیه دیگه؟»
تهیونگ به خودش اشاره کرد.
«من انسانم.»
موجود چند لحظه خیره ماند.
«با پرنسس ما چیکار داری؟»
تهیونگ خواست جواب بدهد.
اما اژدها ناگهان متوجه شد حال شارلوت دوباره بد شده.
با شاخ سفیدش آرام به موجود کوچک زد.
«آخ!»
موجود دستش را روی سرش گذاشت.
بعد سریع برگشت سمت شارلوت.
«درسته، درسته!»
«ببخشید پرنسس.»
«حواسم پرت این یارو شد.»
تهیونگ زیر لب گفت:
«این یارو...»
موجود بیتوجه چند شیشهی کوچک آورد.
یکی سبز بود.
یکی آبی.
یکی هم مایعی طلایی داشت.
شارلوت با دیدنشان آرام گفت:
«بازم اونها؟»
موجود سر تکان داد.
«آره.»
«ولی مزهشون بده.»
«میدونم.»
«خیلی بده.»
«میدونم.»
«اون سبزه از همه بدتره.»
موجود آه کشید.
«شارلوت، بخورش.»
شارلوت با بیمیلی شیشه را گرفت.
تهیونگ کنارش نشست.
«اگه نمیتونی، مجبور نیستی.»
موجود سریع گفت:
«باید بخوره.»
تهیونگ نگاهش کرد.
«چرا؟»
موجود مکث کرد.
بعد آرام گفت:
«چون اگه نخوره...»
نگاهش به شارلوت افتاد.
«این بار ممکنه دیگه نتونه خوب بشه.»
لایک کن دیگهه
- ۷.۶k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط