مـیدونین چرا آدمـا هــمدیگـه رو بـغل میکنــن آقـای کــیم؟

مـیدونین چرا آدمـا هــمدیگـه رو بـغل میکنــن آقـای کــیم؟
ناپـلئون کـه ضــربان قلـب پسـر روبـه روش رو تـوی تـن خـودش حـس میـکرد، گفـت؛
_چـرا؟
_ادمـا وقتـی هــمدیگه رو بغـل میـکنن، دوتـا قلـب دقیـقا مـماس و روبـروی هـم قرار میگیــرند؛ بـرای همـین میتونن آروم بشـن، هروقـت که اشفــته بودیـن، یادتـون باشـه کــه قلـب من هــمیشه آمـاده ی خـدمت به قـلب شـماست ناپـلئون شـی.
کــیم، لبـخند مـحوی به پسـرک تـوی بغلـش کـرد و بوســه ی کوتـاه، ولـی گرمـی روی گونــه نـرم و سفـیدش که از ســرما قرمـز شـده بود، گذاشــت؛ به چشــمای تیلـه ای بـراق مشـکیــ'ش' خـیره شـد و اروم زمـزمه کـرد؛
_حتـی اگـر اشـفتـه نباشـم!؟
جئــون سـری به نشـانه مثبــت تکــان داد؛
_حـتی اگـر اشـفته نباشـید ناپـلئـون.
دیدگاه ها (۰)

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁰⁹دستش رو به سمتم دراز کرد._بیا..صدای ...

### پارت ۶: وقتی دیوارها می‌ریزندصحن اتاق هنوز گرم بود از تم...

پارت پنجم حرف‌های تهیونگ مثل آب رو آتش بود، ا...

پارت ۵۷یک ماه بعد. باغِ اختصاصیِ عمارت غرق در گل‌هایِ یاس بو...

p5

«رایحه پنهان»امروز روز استراحت تهیونگ بود.از صبح هیچ کاری ند...

پارت ۱۳: بهایِ پیروزیصدای شلیک مثل پتک توی مغزِ ا.ت کوبیده ش...

Part "71"☆ویو هانا☆از شدت تعجب و حس تنفری که از حرف‌های ماری...

«رایحه پنهان»جونگ‌هیون لبخند کمرنگی زد.- برو لباساتو عوض کن....

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p95هوای داخل ساختمان متروک بوی رطوبت و آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط