#فیک-عشق دو مافیا # پارت۴

بعد چند ساعت به عمارت رسیدم و یونگی و جونگ کوک شروع به داد و بیداد سرمون کردن
یونگی: دخترای نفهم! چرا حواستون به خودتون نیست؟!!(داد)جونگکوک:اصلا این پسره ها کی بودن که به شما پیشنهاد دادن ها؟(داد)
لنا: اینقدر سر ما داد نزنید اصلا مگه شما چیکارمونید که میخاید ما حواسمون به خودمون باشه((با صدای تقریبا بلند)جونگکوک: آیشش...دختره ی...
دلت میخواد امشب تو زیرزمین بخوابی؟!
(لنا سرشو پایین گرفت و ساکت شد)
یونگی: برید اتاقتون...تا یه هفته بیرون رفتن ممنوعه
لیا و لنا: ولی دانشگاه-
جونگکوک: ساکت! برید اتاقتون
لیا و لنا: چشم..
(رفتن تو اتاق)لیا:اجی پس دانشگاه چی میشه این هفته ی آخره اگه نریم نمیتونیم قبول شیم

لنا:منم نمی دونم حالا یه کاریش میکنیم
از تو اتاقم نمی تونیم بیایم بیرون
بیا بخوابیم فعلا
لیا:اوکی(چند ساعت بعد)
(جونگ کوک و یونگی برا شام صداشون زدن...
لنا و لیا رفتن نشستن اما جونگ کوک انقدر نزدیک به لنا نشست کم مونده بود بیاد تو حلقش)ویو لنا
دیگه جونگکوک خیلی داشت بهم نزدیک میشد گفتم من شام نمی خورم سیرم
بلند شدم رفتم تو اتاق
(چند دقیقه بعد)
ویو لیا
داشتم شام میخوردم که یهو دست یکیو روی پام حس کردم
نگاه کردم دیدم یونگیهلیا: چ...چیه؟..
یونگی: اوه هیچی...دستم درد میکرد گذاشتمش اینجا...
(چند ساعت بعد)
ویو لنا
تو اتاقم نشسته بودم که یهو یکی اومد داخل..جونگ کوک بود
مست بود و بشدت بوی الکل میداد
اما خیییلییی کیوت بود
جونگکوک: من...یه خرگوش...مظلومم...
لنا: جان؟جونگکوک : این خرگوش کوچولو یه بوس
میخواد
لیا :وای چی میگه این پسره ی دیوونه (توی ذهنش)
لیا:بیا تا ببرمت تو اتاقت
دستش رو گرفت و آورد تو اتاقش
که یهو...(یهو منو انداخت رو تخت و سرشو تو گودی گردنم فرو برد)



خمارییییی😅
با کمک دوستم سارا
پیجش :#saraprof 💝💝
تا پارت بعد
بوسسس🎀🎀
دیدگاه ها (۱)

پارت ۲۳

my neighbour childhood friend:part9:ویو یونگی:یهو مامان جونگ...

From hate to lovePart::4زنگ آخر خورد بچه ها داشتن میرفتن همه...

" بعد صبحانه "" ویو لیا : صبحونه رو خوردیم و به کوک‌گفتم سفر...

پارت ۲

پارت ۴۵

LESSON

ویو جونگ کوک صبح:از خواب بیدار شدم و یاد اتفاق های دیروز افت...

سرنوشت پارت (۱۲)

پارت ۲ویو جونگ کوک:از خواب بیدار شدم و رفتم یه دوش ده مینی گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط