{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قطب های مخالف همدیگرو جذب میکنن.

قطب های مخالف همدیگرو جذب میکنن.
part: ₁₁
یونگی جیمین را پشت سرش نگه داشته بود و دستش در دست جیمین بود و او را دنبال خود می‌کشید.
به کلاس که رسیدند دستش را ول کرد و لبخندی زد.اولین بارش بود لبخندی به این زیبایی دیده بود پس غرق تماشاش شد:
_خب.مواظب خودت باش.فعلا
___
(چت شده یونگی؟ چرا وقتی کنارشی هول میکنی؟چرا دیشب زودتر از لیتوک پریدی رو بابا و جیمین رو بردی خونشون؟
چرا عوض شدی؟ نگو همش بخاطر اون کوچولو نازه)
همانطور که در ذهنش با افکار پراکنده اش مشغول بود به در کلاسش رسید.
کلاسش تمام شده بود رفت دم در کلاس جیمین.
او داشتبا لیتوک حرف میزد‌
یونگی به او اشاره کرد که بیاید
_چی میگی؟
_اون پسره رو بردار بیا بریم.
_چی شده؟روش حساس شدی؟
_روش حساس نشدم.. فقط نمیخوام پدرم بد نام بشه.
_امیدوارم اینطوری باشه
___
_اومدی پسرممم..من و آقای مین داریم میریم خرید واسه عروسی بقیه کارا
جیمین با دیدن ذوق مادرش او هم ذوق کرد.
_مامانیییی تبریک میگمم
_خورشت کیمچی درست کردم زیاده.شاید من شب دیر بیام گرم میکنی میخوری فعلا پسرم.
(خوشحالم مامان تو زندگیش انقد خوشحال و راضی.تا حالا اون رو انقد بشاش ندیدم.امیدوارم کنار هم خوشبخت بشیم.
ناهرمو خوردم و درسامو خوندم..برای چند ثانیه پلکام خسته شد و رو هم افتاد و به خواب عمیقی فرو رفتم)
___
چند روزی فقط فکرش درگیر جیمین بود.چرا؟
این چیزی بود که خودش هم نمی‌دانست..
___
_چیییی عمو داره ازدواج میکنه..اونم با مامان جیمین؟راستشو بگو لیتوک شوخی که نمیکنی؟
_الان قیافه من شبیه اونایی هست که شوخی میکنن؟باید حاضر شم..عااامم برای دو روز بعد یه کت شلوار سفارش میدم.تو نمیخوای؟
_چرا چرا میخوام برای منم یه کت شلوار شیک سفارش بده..اوکی؟
_اوکیه
___
بلاخره مادر جبمین به خانه برگشت.
_سلام مامان
_سلام..شاماتو خوردی؟
_آره مامان خوردم.
_ببین واست چی خریدم
جیمین با کنجکاوی به دست مادرش نگاه کرد.
داخل یک کاور یک کت شلوار سفید بسیار زیبا بود.
_دو روز بعد عروسی مامانته..اینم کت شلوارت آقای مین شخصا واست اینو یادگاری گرفته‌
_واااییی مامان خیلی خوشگله باید ببینمش تشکر کنم ازش.
دیدگاه ها (۵)

پارت ۶ "اخر"یک ماه بعد_نویسنده "کارن":یک ماه از اون اتفاق گذ...

لبخند قاتلپارت³⁴ویو سلینگوشیم هنوز توی دستم بود.چند بار پیام...

پارت دو لیا: باشه خفه میشممامان: دخترم ما دیگه میریم مراقب خ...

#silence_after_you#Part4جیمین: پیرهن سفید و شلوار مشکی و کت ...

برادر ناتنی

《اسیر یک قرارداد》پارت ¹⁰ویو سومیاوچشمام گرد شده بود تعجب کرد...

فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟥𝟥𝟣 سال و 𝟨 ماه بعد.𝟣 و نیم سال گذشت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط