𝑾𝒊𝒍𝒅 𝑳𝒊𝒍𝒚୨ৎ
𝑾𝒊𝒍𝒅 𝑳𝒊𝒍𝒚୨ৎ
لیــلــیوم وحــشی¹
رایحه شیرین شکوفه ها با بوی تلخ قهوه درهم آمیخته بود.
بوی کره ذوب شده روی نون تازه هم به مشام میرسید.
نور خورشید صبحگاهی، از لابهلای شکوفههای درخت گیلاس روی رومیزی سفیدرنگ میتابید.
گلدونِ شیشهایِ کوچیکی روی میز قرار داشت.
گلدونی که شاخههای لیلیومِ صورتی رنگ رو توی خودش جا میداد.
خانمِ هان داشت با جناب کیم حرف میزد.
همون لبخند شیرین روی لباش بود.
لبخندی که هروقت با جناب کیم حرف میزد روی لبش مینشست.
ثمرهی عشقشون،دو پسرشون بود.
و من بهتر از هرکسی میدونستم تمام خواسته آقا و خانم کیم، خوشبختی پسراشون و البته نوههاشون بود.
_هی دختر حواست کجاست؟،فنجون مینجون خالیه
با صدای آروم نارا در گوشم به خودم اومدم.
قوری رو برداشتم و به طرف میز رفتم.
کنار صندلی مینجون وایسادم، کمی خم شدم و مشغول ریختن چای شدم.
عطرش، با رایحهی زنبق سیاه، توی یه لحظه تمام فضای اطرافم رو پر کرد.
کتوشلوار سیاه رنگی که تنش بود، اتوخورده و تمیز بود.
موهاش رو خیلی مرتب به عقب حالت داده بود و چشمهاش همون حالت خمار همیشگیش رو داشت.
مینجون تنها پسرِ پسر بزرگتر خانواده بود؛ مغرور، سرد و قانونمند.
بعد از اینکه فنجون پر شد صاف وایسادم و تعظیم کوتاهی کردم.
به سمت نارا رفتم و کنارش وایسادم.
پدرِ مینجون فنجونش رو روی نعلبکی گذاشت و روبه جناب کیم گفت:پدر... درمورد اون قضیه، بهتره با اعضای خانواده هم درمیون بزارید
سکوتی سنگین بینشون افتاد...
تنها چیزی که شنیده میشد صدای پرنده ها و شرشر فواره اب بود.
جناب کیم به صندلیش تکیه داد و گلوش رو صاف کرد.
_توی این چند سال، همه شاهد تلاشهای بیوقفهی کیم مینجون برای پیشرفت شرکت بودیم... تصمیم گرفتم بخش بزرگی از سهام خودم رو به اون واگذار کنم و در نظر دارم که در آینده، جانشین من در ادارهی شرکت باشه
خانم چوی ههجین،مادر مینجون، با شنیدن این حرف لبخندی به لب آورد و نگاهی به خانم یون میکیونگ، مادر تهیونگ انداخت و گفت:پدرجان، خوب میدونم این جایگاهی که الان مینجون روش ایستاده سهم تهیونگه، اما نمیشه از این چشم پوشی کرد که پسرم با شایستگی های خودش این رو بهدست آورده
با شنیدن اسم تهیونگ، انگشتهام دور سینی محکمتر شدن.
هشت سال گذشته بود؛ هشت سال از آخرین باری که صدای پیانوش رو شنیده بودم.
بااینحال، هنوز هم شنیدن اسمش کافی بود تا آرامشم رو از دست بدم.
نمیدونم چرا قلبم انقدر اون عشق بچگی رو جدی گرفته بود.
خانم یونمیکیونگ با خونسردی کامل دهنشو با ستمال پاک کرد و گفت:خانم چوی... به هر حال ما یه خانواده هستیم... وقتی موفقیت پسر شما رو میبینم انگار موفقیت پسر خودم رو دیدم
جناب کیم آروم سرش رو تکون داد و گفت:اون پسر... خیلی لجبازه،بعد گذشت این همه سال،هنوز هم تصمیم برگشت نگرفته
پدر تهیونگ،آقای تههیون که تمام این مدت ساکت بود، ناگهان لب زد:فقط امیدوارم باعث سرافکندگیمون نشه...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#لیلیوم_وحشی#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
لیــلــیوم وحــشی¹
رایحه شیرین شکوفه ها با بوی تلخ قهوه درهم آمیخته بود.
بوی کره ذوب شده روی نون تازه هم به مشام میرسید.
نور خورشید صبحگاهی، از لابهلای شکوفههای درخت گیلاس روی رومیزی سفیدرنگ میتابید.
گلدونِ شیشهایِ کوچیکی روی میز قرار داشت.
گلدونی که شاخههای لیلیومِ صورتی رنگ رو توی خودش جا میداد.
خانمِ هان داشت با جناب کیم حرف میزد.
همون لبخند شیرین روی لباش بود.
لبخندی که هروقت با جناب کیم حرف میزد روی لبش مینشست.
ثمرهی عشقشون،دو پسرشون بود.
و من بهتر از هرکسی میدونستم تمام خواسته آقا و خانم کیم، خوشبختی پسراشون و البته نوههاشون بود.
_هی دختر حواست کجاست؟،فنجون مینجون خالیه
با صدای آروم نارا در گوشم به خودم اومدم.
قوری رو برداشتم و به طرف میز رفتم.
کنار صندلی مینجون وایسادم، کمی خم شدم و مشغول ریختن چای شدم.
عطرش، با رایحهی زنبق سیاه، توی یه لحظه تمام فضای اطرافم رو پر کرد.
کتوشلوار سیاه رنگی که تنش بود، اتوخورده و تمیز بود.
موهاش رو خیلی مرتب به عقب حالت داده بود و چشمهاش همون حالت خمار همیشگیش رو داشت.
مینجون تنها پسرِ پسر بزرگتر خانواده بود؛ مغرور، سرد و قانونمند.
بعد از اینکه فنجون پر شد صاف وایسادم و تعظیم کوتاهی کردم.
به سمت نارا رفتم و کنارش وایسادم.
پدرِ مینجون فنجونش رو روی نعلبکی گذاشت و روبه جناب کیم گفت:پدر... درمورد اون قضیه، بهتره با اعضای خانواده هم درمیون بزارید
سکوتی سنگین بینشون افتاد...
تنها چیزی که شنیده میشد صدای پرنده ها و شرشر فواره اب بود.
جناب کیم به صندلیش تکیه داد و گلوش رو صاف کرد.
_توی این چند سال، همه شاهد تلاشهای بیوقفهی کیم مینجون برای پیشرفت شرکت بودیم... تصمیم گرفتم بخش بزرگی از سهام خودم رو به اون واگذار کنم و در نظر دارم که در آینده، جانشین من در ادارهی شرکت باشه
خانم چوی ههجین،مادر مینجون، با شنیدن این حرف لبخندی به لب آورد و نگاهی به خانم یون میکیونگ، مادر تهیونگ انداخت و گفت:پدرجان، خوب میدونم این جایگاهی که الان مینجون روش ایستاده سهم تهیونگه، اما نمیشه از این چشم پوشی کرد که پسرم با شایستگی های خودش این رو بهدست آورده
با شنیدن اسم تهیونگ، انگشتهام دور سینی محکمتر شدن.
هشت سال گذشته بود؛ هشت سال از آخرین باری که صدای پیانوش رو شنیده بودم.
بااینحال، هنوز هم شنیدن اسمش کافی بود تا آرامشم رو از دست بدم.
نمیدونم چرا قلبم انقدر اون عشق بچگی رو جدی گرفته بود.
خانم یونمیکیونگ با خونسردی کامل دهنشو با ستمال پاک کرد و گفت:خانم چوی... به هر حال ما یه خانواده هستیم... وقتی موفقیت پسر شما رو میبینم انگار موفقیت پسر خودم رو دیدم
جناب کیم آروم سرش رو تکون داد و گفت:اون پسر... خیلی لجبازه،بعد گذشت این همه سال،هنوز هم تصمیم برگشت نگرفته
پدر تهیونگ،آقای تههیون که تمام این مدت ساکت بود، ناگهان لب زد:فقط امیدوارم باعث سرافکندگیمون نشه...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#لیلیوم_وحشی#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۸۱۲
- ۰۹ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط