{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•

•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•

دیانا :< میگما نیکا تو وقتی متین اومد خاستگاریت چجوری تونستی با قاطعیت بهش بله بگی؟ >

نیکا :< منم مثل تو شک و تردید داشتم و می نرسیدم ولی خوب که فکر کردم به این نتیجه رسیدم که واقعا ماین رو دوست دارم و میخام باهاش زندگی کنم تا آخر عمر تو خم باید خودت تنهایی فکر کنی تا به نتیجه برسی >

دیانا :< عه پس از اتاقم برو بیرون >

نیکا :< دیوونه! تا چند دقیقه پیش سر موندن من شوهرمو اذیت میکردی >

خندیدم و گفتم :< من تورو اورده بودم مشورت‌ بگیرم حالا که گفتی باید تنها فکر کنم >

نیکا :< دیاااااااا >

دیانا :< غلط کردم غلط کردم فقط خاستم شوخی کنم >

نیکا :< شوخی هاتم مث ادم نیست >

دیانا :< مث فرشته اس !>

نیکا با متکا زد تو سرم که آخی گفتم سریع گفت :< هیسسس فرشته ها فریاد نمیزنن >

بعد دوتایی زدیم زیر خنده ،
خلاصه نصف شب مون با همین مسخره بازیا و کتک کاریا صرف شد ،

ساعت یک شب بود که دیدم نیکا خابیده پتوشو روش انداختم که با لگد پرتش کرد اونور ،
نگاه نگاه به من میگه بد خواب بعد خودش چجوری جفتک میندازه :/

یاد حرف ارسلان افتادم ، صداش هی تو گوشم اکو میشد :< باور کنید به نفع هردومونه خانم رحیمی لاقل بهش فکر کنید! >

هعی خدای مهربون چی فکر می کردم چی شد!
این پسره برا خودش چی می گفت؟
ازدواج صوری؟
طلاق بعد از دو سال؟
عمرا!!!!

وجی :< فقط قسمت های بدش رو نبین
هزار سکه مهریه؟
تحصیل توی بهترین دانشگاه ها؟
دیانا بهش فکر کن!
این پیشنهاد عالیه! مگه همیشه نمی خواستی درست رو توی یکی از بهترین دانشگاه ها ادامه بدی؟
مگه این ها آرزوت نبود؟
بعد دو سال می تونی برای خودت مستقل زندگی کنی! >

دیانا :< آره خب میخاستم ولی مطمئنی کار درستیه؟ >

وجی :< گیریم که کار اشتباهی باشه تا کی میخای سر بار متین و نیکا باشی؟ الان متین باید کار کنه و خرج چهار نفر رو بده حداقل یه باری از رو دوشش بردار ، بابات دیگه داره پیر میشه اون که نمیتونه کار کنه خونه ی جدا بگیره پس تو حداقل مستقل شو! >

دیانا :< نمیدونم! واقعا نمیدونم! >

وجی :< میدونی! جوابت تو مثبته فقط نمیخای اینو قبول کنی >

وجدانم راست میگفت نمی تونستم تا ابد سربار متین و نیکا باشم ،
درسته همدیگه رو خیلی دوست داریم ولی بالاخره اونا هم میخان مثل هر زن و شوهر دیگه ای راحت و تنها باشن ،
خودم یه بار از زبون نیکا که داشت با متین حرف میزد شنیدم که میگفت دلش میخاد یه زندگیه عادی مثل بقیه ی زوج ها داشته باشه ،

موقعی که خاستگارا اومدن برق خوشحالی رو تو چشم متین و نیکا می دیدم میدونم هم بخاطر این که سر و سامون میگیرم خوشحالن هم بخاطر اینکه از این خونه میرم ،

البته هنوز معلوم نیست که برم :|
ولی باید معلومش کنم!
باید تکلیف خودمو برای همیشه معلوم
دیدگاه ها (۲)

part ۷

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۴ *آوا*تا دیدم اون دختره دیوونه ت...

#ارباب‌سنگدل #پارت_15ا.ت رو برد به. خونه پشت باغاوقتی وارد ش...

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

Part ¹¹ساعت 10:15+طبق لباسمون یه آرایش ملیح کردیم لباس من زر...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۳۲ پارتصبح روز بعد، وقت...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❸_بخش اول_چشمهايت را میبوسم میدانم هيچ كسهيچ‌گاه...

پارت ۴

پارت دومویو جونگکوک از خواب بیدار شدم چی؟ اینجا کجاست؟ اه اح...

رمان تو خود منی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط