Monster!
P1
نور،از لای پرده به سمت اتاق تابید و
باعث بیدار شدنت شد
پاشدی و روی تخت نشستی و سگت رو که کنارت دراز کشیده بود ناز کردی
دور و برتو نگاه کردی،هیونجین نبود،مثل همیشه
ازدواجتون اجباری بود،سر یه قرارداد،شرط،هرچی میخوای اسمشو بزار،مهم اینه که عشق و علاقه ای توش وجود نداشت،صرفا همخونه بودید
هیونجین مرد خشن و عصبی ای بود و کسی جرئت اطاعت نکردن ازش رو نداشت
ولی هيچوقت اون خشم رو سر تو خالی نکرد،هیچ وقت سرت داد نکشید،فکر میکردی شاید اونقدر اهمیتی براش نداری که بخواد به حرفات توجهی کنه
کنار هم نمیخوابیدید،پیشنهاد هیونجین بود،دلیلشم این بود که با این کار هیچ کدومتون معذب نمیشید؛ولی ته دلت میگفت دلیل دیگه ای داره
هیچوقت ازش راجب کارش یا خودش چیزی نپرسیدی،لزومی هم نداشت،چون به گفته خودش بعد از دوسال طلاق میگیرین،ولی داشت از 3 سال هم میگذشت و هیونجین هنوز حرفی از طلاق نزده بود
دروغ چرا،اون ته ته های دلت نمیخواستی ازش جدا شی
اسمش وابستگی بود؟شاید،هنوز نمیدونی
بعد از روتین صبحت رفتی سر میز کارت که توی خونه هیونجین برات فراهم کرده بود و شروع به کار کردی
طراح داخلی بودی و برای همین کل کارت طراحی کردن خونه ها با لپ تاپ و سر و کله زدن با مشتری ها بود
به خودت اومدی دیدی ساعت 12:30 شبه
بخاطر اون قهوه هایی که تو طول روز خوردی اصلا خوابت نمیبرد
و سعی کردی با تلویزیون دیدن خودتو سرگرم کنی
وسطای تلویزیون دیدنت صدای عجیبی به گوشت رسید،صدایی مثل نفس نفس زدن،انگار که از یه مسابقه دومیدانی برگشتی و داری بعد اون همه تشنگی و سختی آب میخوری
یکم که دقت کردی صدا از توی زیرمین خونه بود
آروم آروم با نوک انگشتای پات به سمت زيرزمين رفتی تا به زیرزمین رسیدی
درش از بیرون قفل بود،مگه میشد؟مطمئن بودی که شاید یه حیوونی چیزی توی زیرزمین گیر افتاده
خواستی بری و به هیونجین زنگ بزنی،ولی حس کنجکاویت بهت گفت که اول از قفل در ببینی چی اون توعه و کاش هیچوقت نمیدیدی
اون...اون هیونجین بود که داشت...به طور وحشیانه ای (به طور خیلییییی عذاب آوری تصور کنین😔)
خون یه شخصو میمکید و باقی اعضای بدنشو با وسایل مختلف میبرید و خونشونو میمکید
شبیه به انسان نبود،انگار که خوی یک حیوون وحشی داخل وجودش رخنه کرده بود
از شوکی که یه دفعه بهت وارد شد پرت شدی عقب و افتادی زمین
صدای ایجاد شده از افتادنت توجه هیونجین رو جلب کرد؛از صدای پاهاش فهمیدی داره میاد سمت در تا از چشمی مخصوصش بیرونو ببینه
مغزت بهت دستور داد تا سریع به کنجی که اونجا وجود داشت بری و قایم بشی،دستت هم روی دهنت گذاشتی تا مبادا صدایی ایجاد کنی و هیونجین بفهمه تو اینجایی
وقتی صدای قدمای هیونجین قطع شد فهمیدی داره از چشمی در نگاه میکنه بعد از چند دقیقه مکالمه ای با یکی از آدماش شروع کرد
هیونجین:جیمز،کجایی؟
رفتی داروخونه؟
ببین سریع بیا عمارت، داشتم به حساب لیسونگ میرسیدم یه صدایی شنیدم فکر کردم تویی
گوش کن بهم ببین چی میگم،بعد از اینکه اون دارو هارو گرفتی سریع بیا خونه،مراقب ا/ت باش که غیر از اتاقش و اتاق کارش جای دیگه ای نیاد،مخصوصا زیرزمین،میخوام از این به بعد به عنوان بادیگارد ا/ت هم کار کنی،نمیخوام بفهمه من چه موجودیم،نمیخوام بدونه چه کسایی قربانی منن،شیرفهم شد؟
بعد از اینکه قطع کرد با قدمای شمرده به سمت قربانیش رفت
هیونجین:خوب خوب خوب،آقای چوی لی سونگ،کجا بودیم؟آها یادم اومد قرار بود اعتراف کنی چه گوهایی خوردی
لیسونگ:بخدا غلط کردم،من اونموقع بچه بودم نمیدونست_..
حرفش با میله داغی که هیونجین روی کمرش گذاشت نیمه کاره موند،صدای فریاد اون مرد از درد و عذاب زیاد گوشاتو خراش داد
بالاخره خون به مغزت رسید و فهمیدی که باید هر چه سریعتر از اینجا بری
با هر زوری بود خودتو به اتاقت رسوندی و روی تختت پرت شدی
پتو رو روی خودت کشیدی
سعی کردی اتفاقایی که افتادو هضم کنی
یعنی...یعنی واقعا هیونجین خون آشام بود؟هیولا بود؟چی بود؟ میخواستی خودتو قانع کنی که اشتباه دیدی ولی اون حرفای هیونجین با تصاویری که دیدی این تئوری رو رد میکردن،اون مرد کی بود؟اسمش خیلی آشنا میومد...چوی لی سونگ...چوی لی سونگ
بالاخره یادت اومد،قلدر خطرناک مدرسه که بخاطر چاقو زدن به چند نفر لقب خطرناکو روش گذاشته بودن
توی دوران مدرسه مهمترین قربانیش تو بودی،خیلی آسیب دیدی از طرفش،چه جسمی،چه روحی
ولی...هیونجین چرا باید از قلدرت انتقام بگیره؟جریانش چی بود؟
ا/ت:بالاخره از رازت سر در میارم مستر هوانگ!کاری میکنم خودت اعتراف کنی چه موجودی هستی
...
#هیونجین #استری_کیدز #وانشات #تک_پارتی #kpop
نور،از لای پرده به سمت اتاق تابید و
باعث بیدار شدنت شد
پاشدی و روی تخت نشستی و سگت رو که کنارت دراز کشیده بود ناز کردی
دور و برتو نگاه کردی،هیونجین نبود،مثل همیشه
ازدواجتون اجباری بود،سر یه قرارداد،شرط،هرچی میخوای اسمشو بزار،مهم اینه که عشق و علاقه ای توش وجود نداشت،صرفا همخونه بودید
هیونجین مرد خشن و عصبی ای بود و کسی جرئت اطاعت نکردن ازش رو نداشت
ولی هيچوقت اون خشم رو سر تو خالی نکرد،هیچ وقت سرت داد نکشید،فکر میکردی شاید اونقدر اهمیتی براش نداری که بخواد به حرفات توجهی کنه
کنار هم نمیخوابیدید،پیشنهاد هیونجین بود،دلیلشم این بود که با این کار هیچ کدومتون معذب نمیشید؛ولی ته دلت میگفت دلیل دیگه ای داره
هیچوقت ازش راجب کارش یا خودش چیزی نپرسیدی،لزومی هم نداشت،چون به گفته خودش بعد از دوسال طلاق میگیرین،ولی داشت از 3 سال هم میگذشت و هیونجین هنوز حرفی از طلاق نزده بود
دروغ چرا،اون ته ته های دلت نمیخواستی ازش جدا شی
اسمش وابستگی بود؟شاید،هنوز نمیدونی
بعد از روتین صبحت رفتی سر میز کارت که توی خونه هیونجین برات فراهم کرده بود و شروع به کار کردی
طراح داخلی بودی و برای همین کل کارت طراحی کردن خونه ها با لپ تاپ و سر و کله زدن با مشتری ها بود
به خودت اومدی دیدی ساعت 12:30 شبه
بخاطر اون قهوه هایی که تو طول روز خوردی اصلا خوابت نمیبرد
و سعی کردی با تلویزیون دیدن خودتو سرگرم کنی
وسطای تلویزیون دیدنت صدای عجیبی به گوشت رسید،صدایی مثل نفس نفس زدن،انگار که از یه مسابقه دومیدانی برگشتی و داری بعد اون همه تشنگی و سختی آب میخوری
یکم که دقت کردی صدا از توی زیرمین خونه بود
آروم آروم با نوک انگشتای پات به سمت زيرزمين رفتی تا به زیرزمین رسیدی
درش از بیرون قفل بود،مگه میشد؟مطمئن بودی که شاید یه حیوونی چیزی توی زیرزمین گیر افتاده
خواستی بری و به هیونجین زنگ بزنی،ولی حس کنجکاویت بهت گفت که اول از قفل در ببینی چی اون توعه و کاش هیچوقت نمیدیدی
اون...اون هیونجین بود که داشت...به طور وحشیانه ای (به طور خیلییییی عذاب آوری تصور کنین😔)
خون یه شخصو میمکید و باقی اعضای بدنشو با وسایل مختلف میبرید و خونشونو میمکید
شبیه به انسان نبود،انگار که خوی یک حیوون وحشی داخل وجودش رخنه کرده بود
از شوکی که یه دفعه بهت وارد شد پرت شدی عقب و افتادی زمین
صدای ایجاد شده از افتادنت توجه هیونجین رو جلب کرد؛از صدای پاهاش فهمیدی داره میاد سمت در تا از چشمی مخصوصش بیرونو ببینه
مغزت بهت دستور داد تا سریع به کنجی که اونجا وجود داشت بری و قایم بشی،دستت هم روی دهنت گذاشتی تا مبادا صدایی ایجاد کنی و هیونجین بفهمه تو اینجایی
وقتی صدای قدمای هیونجین قطع شد فهمیدی داره از چشمی در نگاه میکنه بعد از چند دقیقه مکالمه ای با یکی از آدماش شروع کرد
هیونجین:جیمز،کجایی؟
رفتی داروخونه؟
ببین سریع بیا عمارت، داشتم به حساب لیسونگ میرسیدم یه صدایی شنیدم فکر کردم تویی
گوش کن بهم ببین چی میگم،بعد از اینکه اون دارو هارو گرفتی سریع بیا خونه،مراقب ا/ت باش که غیر از اتاقش و اتاق کارش جای دیگه ای نیاد،مخصوصا زیرزمین،میخوام از این به بعد به عنوان بادیگارد ا/ت هم کار کنی،نمیخوام بفهمه من چه موجودیم،نمیخوام بدونه چه کسایی قربانی منن،شیرفهم شد؟
بعد از اینکه قطع کرد با قدمای شمرده به سمت قربانیش رفت
هیونجین:خوب خوب خوب،آقای چوی لی سونگ،کجا بودیم؟آها یادم اومد قرار بود اعتراف کنی چه گوهایی خوردی
لیسونگ:بخدا غلط کردم،من اونموقع بچه بودم نمیدونست_..
حرفش با میله داغی که هیونجین روی کمرش گذاشت نیمه کاره موند،صدای فریاد اون مرد از درد و عذاب زیاد گوشاتو خراش داد
بالاخره خون به مغزت رسید و فهمیدی که باید هر چه سریعتر از اینجا بری
با هر زوری بود خودتو به اتاقت رسوندی و روی تختت پرت شدی
پتو رو روی خودت کشیدی
سعی کردی اتفاقایی که افتادو هضم کنی
یعنی...یعنی واقعا هیونجین خون آشام بود؟هیولا بود؟چی بود؟ میخواستی خودتو قانع کنی که اشتباه دیدی ولی اون حرفای هیونجین با تصاویری که دیدی این تئوری رو رد میکردن،اون مرد کی بود؟اسمش خیلی آشنا میومد...چوی لی سونگ...چوی لی سونگ
بالاخره یادت اومد،قلدر خطرناک مدرسه که بخاطر چاقو زدن به چند نفر لقب خطرناکو روش گذاشته بودن
توی دوران مدرسه مهمترین قربانیش تو بودی،خیلی آسیب دیدی از طرفش،چه جسمی،چه روحی
ولی...هیونجین چرا باید از قلدرت انتقام بگیره؟جریانش چی بود؟
ا/ت:بالاخره از رازت سر در میارم مستر هوانگ!کاری میکنم خودت اعتراف کنی چه موجودی هستی
...
#هیونجین #استری_کیدز #وانشات #تک_پارتی #kpop
- ۸.۳k
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط