رمان سوکوکو 28

زیر نور ماه ᴘᴀʀᴛ 28:

ورلاین: نامه ای که تو براش فرستادی.. با اون نامه دیگ رسما همه چی بینتون تمومه...

«بیمارستان، ویو دازای»

+ اخخ سرم.. یدفعه چیشد.. اوه اره.. یادم اومد
اروم چشمامو باز کردم
اتسوشی رو بروم نشسته بود
- دازای سان.. حالتون خوبه؟
+ ا..اره من خوبم ولی..چویا.. اون کجاست؟
- خب راستش.. اون براتون یه نامه گذاشته
+ جدی...خب پس برو برام بیارش و بعدم به بقیه بگو که فعلا میخوام تنها باشم
اتسوشی نامه رو برام اورد و با ذوق و هیجان بازش کردم:

*دازای.. برام مهم نیست که الان حالت چطوره..
این نامه رو فرستادم تا بتونم بدون دیدن اون قیافه از خود راضیت بهت بگم که منتظرم نباش..
اتفاقی که افتاده باید میوفتاد..
من که الکی چاقو دنبال خودم نیاورده بودم..
میدونی..اخیرا فهمیدم که هرکاری میکنم بازم تو سر راهم سبز میشی..
نمیدونم این چ سرنوشت شومیه که من دارم ولی انگار لحظه به لحظه باید تو رو تحمل کنم پس تصمیم گرفتم خودم تورو از سر راهم بکشم کنار..
تا الانم همه اینا دست گرمی بوده و شانس اوردی..
اگه فقط یبار دیگ ببینمت مطمئن باش که میکشمت..
چویا*

کاغذ نامه رو اوردم پایین
نگاهم به زمین دوخته شده بود..
درد وحشتناکی توی قفسه سی//نم میپیچید
نمیتونستم خودمو تکون بدم
حس میکردم هر حرکت کوچیکی باعث میشه دنده هام خورد بشه
پاهامو اروم جمع کردم توی دلم و سرمو تکیه دادم به دیوار
باورم نمیشد که اون از ته دلش میخواست که من بمیرم!

«ویو چویا»

+ تو چه غلطی کردی؟؟
بلند بلند خندید و گفت: خب میدونی.. از طرف تو یه نامه براش نوشتم ولی انقدر قشنگ نوشته بودم که خودمم یه لحظه شک کردم که اینو واقعا من نوشتم یا تو نوشتی..
رفتم جلوتر..
یقشو گرفتم و با حالت تهدید امیزی نگاش کردم ولی بازم نتونستم جلوش وایسم و قدرتمو ثابت کنم
دستمو ول کردم و نفس عمیقی کشیدم..
چویا: باشه.. من بهش نزدیک نمیشم.. ولی دیگه بهش اسیب نزن.. دیگه نمیخام به خاطر من زجر بکشه
- هرچی داداش کوچولوم بگه..

«9 اوریل، 13 روز بعد، ویو........»
دیدگاه ها (۸)

رمان سوم پارت بیست و یکم 😐در کمال تعجب ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙...

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۲۹: «همه میفهمن» 🤍🖤**صحنه ۱ - داخلی: کاف...

روباه کوچولوی منپارت سی و پنجم꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو چویا دازا...

رمان چهارم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو دازای * چ...

شکوفه های گیلاس 🌸 🌸پارت ۱۱🌸*ویو چویاداشتم تویه خیابون راه می...

پارت اول ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو چویا 🙂یه روز مسخره ی...

یک سگ زیادی ولگرد

#𝓟𝓪𝓻𝓽_4★وسوسه عشق ★از دید اکوتاگاوا ★با سر درد بدی از خواب ب...

بهار بدون تو

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت چهار.صدای خنده ی مرد تو اتاق پی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط