عمو های من

p26
تهیونگ در حالی که دستش را توی جیب ژاکتش فرو کرده بود، بی‌هدف به منظره‌ی جاده خیره شده بود. چند روزی بود که حتی نگاهش هم از ا.ت دزدیده می‌شد. ا.ت، که سعی می‌کرد با بقیه بخندد و عادی رفتار کند، گاه‌گاهی زیرچشمی تهیونگ را نگاه می‌کرد. او دلش می‌خواست دوباره همان نزدیکیِ قبل را حس کند، اما غرور هر دو مانع می‌شد.

بچه‌ها با شوخی و خنده سعی می‌کردند جو را عوض کنند، اما سنگینیِ فضای بین این دو نفر هنوز حس می‌شد. ا.ت وقتی دید تهیونگ از جمع فاصله گرفت و سمت صخره‌های رو به دریا رفت، بهانه‌ای آورد و به دنبالش راه افتاد. هوای خنک ساحلی صورتش را نوازش می‌کرد، اما قلبش با دیدن شانه‌های افتاده‌ی تهیونگ فشرده شد.

آرام نزدیکش شد. دیگر لرزشی در کار نبود، فقط یک غم عمیق و خستگی از این فاصله گرفتن. کنارش ایستاد و بدون اینکه نگاهش کند، با صدایی که حالا آرام و بی‌آلایش بود، گفت: «هنوزم فکر می‌کنی اون حرفا ارزشش رو داشت که چند روزه اینجوری با هم غریبی کنیم؟»ا.ت که بغضش ترکیده بود، رو به تهیونگ ایستاد و با چشمانی پر از اشک گفت: «چطور می‌تونم به تو اعتماد کنم، تهیونگ؟ به کسی که سال‌ها کنارم بوده، ولی انگار نه انگار که من هستم؟ کسی که وقتی بهت نیاز دارم، مثل یه غریبه از کنارم رد می‌شه؟»

صداش می‌لرزید و هر کلمه با بغضی عمیق‌تر بیرون می‌آمد: «من… من فقط می‌خواستم که تو… که تو یه کم بیشتر به من توجه کنی. ولی تو… انگار از سنگ ساختی. چطور بهت اعتماد کنم وقتی حتی نمی‌تونی یه بار بهم محل بذاری؟ این همه سال… من فقط…»

حرفش را خورد و اشک‌ها روی گونه‌هایش سرازیر شد. سرش را پایین انداخت و شانه‌هایش از گریه تکان می‌خورد.

تهیونگ که تا آن لحظه با چهره‌ای جدی به ا.ت گوش می‌داد، با دیدن حالش نتوانست مقاومت کند. نرم شد و دستش را به سمت صورت ا.ت دراز کرد، اما قبل از لمس کردنش، دستش را نگه داشت. آرام و با لحنی که سعی می‌کرد بغضش را پنهان کند، گفت: «قربونت برم… عزیزم… گریه نکن دیگه. حق با توئه. من… من خیلی بد کردم. خیلی بی‌توجهی کردم.»

به آرامی اشک‌های ا.ت را با انگشت شستش پاک کرد و ادامه داد: «من بلد نیستم چطور باید باهات رفتار کنم. می‌ترسم… می‌ترسم از دستت بدم. برای همین شاید یه جوری رفتار می‌کنم که فکر می‌کنم باید ازت دور باشم، یا اینکه خودمو سفت بگیرم. ولی قسم می‌خورم، تمام وجودم تویی. هیچ‌کس به جز تو برام مهم نیست.»

نفس عمیقی کشید و ا.ت را آرام در آغوش گرفت. «ببخشید که انقدر بهت سخت گذشت. ببخشید که حس کردی بهت محل نمی‌ذارم. از این به بعد، قول می‌دم که بیشتر بهت توجه کنم. فقط… فقط تو هم سعی کن منو درک کنی. باشه، خوشگلم؟»
دیدگاه ها (۰)

فاصله یک لبخند تا جنون

پارت سوم | «قرار نیست برم»ا/ت گوشی را از روی میز برداشت.— چر...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒 | چیزی بیشتر از دوستیزمستان سئول از راه رسید.برف آرام...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

🩷 hׁׅ֮υׁׅꭈׁׅtׁׅ — پارت سومروز بعد، ا/ت طبق معمول بعد از کلاس...

پارت 2

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 5 | یک قدم نزدیک‌ترروزهای بعد، چیزی بین ا/ت و جیم...

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃𝟽 | آخرین نتدو سال گذشت.دو سال از روزی که ا/ت برای...

چشمم از نگاهش فروریخت.سریع به سمت یکی از گل‌های بزرگ و پرزرق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط