{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی خیلی کیوته ولی گیجه...

وقتی خیلی کیوته ولی گیجه...

بعد از ۹ ماه سختی و دکتر رفتن های مداوم و مصرف کلی ویتامین و ویار کردن های بسیار،بالاخره وقتش رسیده بود که دختر کوچولوتون به دنیا بیاد..

مثل همیشه،جیهوپ نزاشته بود کاری انجام بدی و داشت اشپزی میکرد
تو هم روی مبل نشسته بودی و داشتی تلویزیون میدیدی
که یهو،موج شدیدی از درد رو حس کردی..اولش اهمیت ندادی چون این چیز طبیعی بود
ولی یهو بین پاهات خیس شد و دردت،چندین برابر شد
با صدای بلندی گفتی:"هوپی..بیا..بدو"
جیهوپ سریع زیر گازو خاموش کرد و اومد پیشت
چشمات رو روی هم فشردی:"فکر کنم وقتشه"
از استرس دستاش میلرزید:"اما دکتر گفت چند روز دیگه وقتشه"
بین اون همه درد،خندت گرفت:"خب چند روز پیش این حرفو زد"
سریع سویشرتش رو پوشید..سویچ ماشین رو برداشت و کمکت کرد تا توی ماشین بشینی
تا وقتی که برسید بیمارستان،مدام حالت رو میپرسید:"خوبی؟حالت خوبه؟بیین چیزی نشده خب..الان میریم پیش آمبولانس..نه یعنی الان میریم بیمارستان"
سعی میکردی خنده‌ات رو کنترل کنی..ولی نمیشد!
جیهوپ انقدر استرس داشت که عرق سرد به پیشونیش نشسته بود:"الان من مامان میشم..نه تو مامان میشی؟اره دیگه..چیزی نمیشه..مطمئنی چیزی نمیشه؟"
و دیگه از خنده منفجر شدی:"هوپی چیزی نمیشه..تو از من بیشتر استرس داری..حالم خوبه"
نفس راحتی کشید..ولی هنوز هم استرس داشت
بعد از خنده های فراوان،بالاخره رسیدین بیمارستان..

الان تو داخل اتاق عمل بودی..و جیهوپ از استرس پنج ثانیه هم استراحت نکرده بود
پسرا سعی میکردن ارومش کنن..ولی فایده‌ای نداشت..
تا وقتی که دکتر،با یه لبخند،اومد بیرون
جیهوپ سریع رفت پیشش:"حال زنم چطوره؟"
دکتر خنده‌ای کرد:"اولین باره کسی اول حال زنش رو میپرسه..حال هردوشون خوبه..میتونید برید ببینیدش"
جیهوپ سریع وارد اتاق شد..با دیدن لبخند خسته ی و تو،و اون دختر کوچولو،اشکی از گوشه ی چشمش پایین اومد
اومد کنارت و دستت رو گرفت..بوسه ی ارومی به دستت زد
چشمات رو بستی:"نمیخوای دخترمون رو بغل کنی،اقای پدر؟"
خنده‌ای کرد..
دختر ریزه‌میزه رو توی آغوشش گرفت
انگشتای کوچولوش،دور انگشت اشاره ی جیهوپ حلقه شد
اشک دوم،از چشم جیهوپ پایین اومد
لبخندت پررنگ تر شد:"گریه نکن عشقم"
اشکاش رو پاک کرد و بوسه‌ای به پیشونی دخترک زد.
صدای تهیونگ،از پشت در اومد:"نمیشه اون فسقلی رو ببینیمش؟"
جیهوپ هن داد زد:"بیاید تو"
و ۶تا عموی جذاب،وارد اتاق شد
اول از همه،تهیونگ بغلش کرد:"سلام کوچولو..وایییی چقدر کوچولویی"
و بعد جیمین،جونگکوک،جین،نامجون و یونگی
همه داشتن قربون‌صدقه ی دخترک میرفتن،ولی فقط جیهوپ بود که نگران حال تو بود...

-نظرتون رو بهم بگید...
(دانلود شوهری مثل جیهوپ پلیز🤧)
دیدگاه ها (۸)

وقتی میخواستی بری استخر ولی...¹امروز به درخواست و اصرار های ...

وقتی میخواستی بری استخر ولی...²با رفتن تو،جونگکوک هم برگشت ت...

وقتی باهم دعوا میکنید ولی...(پایانی)هرروز با همین روال میگذش...

وقتی باهم دعوا میکنید اما...¹با صدای بلند بهش گفتی:"برو بابا...

p3که یهو صدای گریه ی بچه اومدا.ت:ولش کن بعدا حرف میزنیم*ا.ت ...

shede and shineپارت 5_چرا داری میخندی هاااا......همین الان م...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_76+ چیشد باز رفتی تو فاز چصن...

وقتی داشتی آشپزی میکردی…

سه پارتی✨سونوگرافی... صبح...هوای شهر خنک و دلپذیر بود.یک زوج...

پارت دوم چند شاتی وقتی حالت بد میشه ویو بنگ چان وقت ی دکتر ...

سناریو بلو لاکموضوع : اگه موقع آشپزی دستمون رو با چاقو ببریم...

#ارباب‌سنگدل #پارت_19 ا.ت با چشمای قرمز. از پله ها اومد پ...

I fell for my doctor-part 2

رمان تهکوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط