#اربابسنگدل
#اربابسنگدل
#پارت_33
روز ها در پی هم میگذشتند
و بلاخره اون شب فرا رسید
ا.ت با درد هایی که شروع شدن کوک رو خبر کردن
به سمت بیمارستان راهی شدن
طی راه کوک به دکتر زنگ زد و گفت : الو. دکتر همه چیز،رو آماده کن ما داریم میایم باشه
و گوشی رو قطع کرد. و فقط سریع تر رانندگی کرد
وقتی رسیدن بیمارستان. ا.ت رو بردن داخل
همون دکتر اونروز به کوک گفت قلب ا.ت ضعیفه. همون دکتر به عنوان دستیار و یکی دیگه هم دکتر اصلی
کوک پشت در اتاق. هی راه میرفت
تهیونگ هم خودشو رسوند پیش کوک
یکم طولانی شد
کوک صبرش به سر رسید. رفت سمت در که تهیونگ نگهش داشت ولی کوک هی تقلا میکرد
کوک : ته ... ولم کن. ..ولم کن. اگه واسه ا.ت اتفاقی بیوفته اینجا رو به آتیش میکشم.
تهیونگ : لعنتی نمیتونی بری توی اتاق شرایط رو بدتر میکنی
کوک اشک تو چشماش حلقه زده بود. و گفت : باید پیشش باشم ولم کن
تهیونگ : موقعی که باید هر چی بهت گفتم باهاش بد رفتار میکردی الان اروم بگیر ببینیم چی میشه
ولی کوک بی اهمیت به حرف های تهیونگ
گفت : دکتر....چیشد
بلند همینو میگفت
که همون دستیار دکتر که اونروز باهاش حرف زده بود اومد و گفت : قربان اروم باشید نمیزاری دکتر عمل رو به خوبی پیش ببره
کوک : ببینم....چیشد
دکتر : خب....داره خوب پیش میره بچه سالمه. ولی مادر بیشترین احتمال بر اینه که جونشون رو از دست بدن
و رفت سمت در تا به این مکالمه پایان بده
کوک بلند گفت : دکتر. حتی شده بچه رو فراموش کن فقط ا.ت سالم باشه همین لطفاا
روی صندلی اون نزدیکی نشست
تهیونگ : کوک درکت نمیکنم بهش میگفتی ازش متنفری الان.....
ولش من میرم به کارا میرسم
و از اونجا دور شد
چندی بعد کوک دستاش روی صورتش
صدای بچه رو تو گوشش پیچید .....
#پارت_33
روز ها در پی هم میگذشتند
و بلاخره اون شب فرا رسید
ا.ت با درد هایی که شروع شدن کوک رو خبر کردن
به سمت بیمارستان راهی شدن
طی راه کوک به دکتر زنگ زد و گفت : الو. دکتر همه چیز،رو آماده کن ما داریم میایم باشه
و گوشی رو قطع کرد. و فقط سریع تر رانندگی کرد
وقتی رسیدن بیمارستان. ا.ت رو بردن داخل
همون دکتر اونروز به کوک گفت قلب ا.ت ضعیفه. همون دکتر به عنوان دستیار و یکی دیگه هم دکتر اصلی
کوک پشت در اتاق. هی راه میرفت
تهیونگ هم خودشو رسوند پیش کوک
یکم طولانی شد
کوک صبرش به سر رسید. رفت سمت در که تهیونگ نگهش داشت ولی کوک هی تقلا میکرد
کوک : ته ... ولم کن. ..ولم کن. اگه واسه ا.ت اتفاقی بیوفته اینجا رو به آتیش میکشم.
تهیونگ : لعنتی نمیتونی بری توی اتاق شرایط رو بدتر میکنی
کوک اشک تو چشماش حلقه زده بود. و گفت : باید پیشش باشم ولم کن
تهیونگ : موقعی که باید هر چی بهت گفتم باهاش بد رفتار میکردی الان اروم بگیر ببینیم چی میشه
ولی کوک بی اهمیت به حرف های تهیونگ
گفت : دکتر....چیشد
بلند همینو میگفت
که همون دستیار دکتر که اونروز باهاش حرف زده بود اومد و گفت : قربان اروم باشید نمیزاری دکتر عمل رو به خوبی پیش ببره
کوک : ببینم....چیشد
دکتر : خب....داره خوب پیش میره بچه سالمه. ولی مادر بیشترین احتمال بر اینه که جونشون رو از دست بدن
و رفت سمت در تا به این مکالمه پایان بده
کوک بلند گفت : دکتر. حتی شده بچه رو فراموش کن فقط ا.ت سالم باشه همین لطفاا
روی صندلی اون نزدیکی نشست
تهیونگ : کوک درکت نمیکنم بهش میگفتی ازش متنفری الان.....
ولش من میرم به کارا میرسم
و از اونجا دور شد
چندی بعد کوک دستاش روی صورتش
صدای بچه رو تو گوشش پیچید .....
- ۱۳۱
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط