#اربابسنگدل
#اربابسنگدل
#پارت_19
ا.ت با چشمای قرمز. از پله ها اومد پایین
ساعت تقریبا 9 صبح بود
رفت سمت کوک هک پشت میز تو سالن غذا خوری نشسته بود
با صدایی گرفته گفت : ک..کوک
کوک نگاهش رو برد سمت ا.ت. و گفت : هوم چیه
ا.ت : ممن یکم حالم خوب نیست میرم دکتر
کوک نگاهی به ا.ت کرد
ا.ت : خودم میتونم برم.
کوک بعد مکثی اروم گفت : باش برو زود برگرد
ا.ت : باشه پس فعلا
و رفت. رفت سمت. ی مطب
آدرسی که شانسی گیر آورد
اون ....اون تصمیمش رو گرفته بود
میخواست بچه رو سقط کنه
تا اینکه به دنیاش بیاره تو این زندگی پر از بی رحمی
ول مدت اشک میریخت
چند بعد تو مطب دکتر >>
دکتر ریز به ا.ت نگاه میکرد. انگار ی جا دیده بودش قبلا
دکتر : گفتم که خانم باید همسرتون هم باشت تا مطمئن باشیم هر دو تون راوی هستین تا بچه سقط شه
ا.ت با صدایی لرزون و بغض آلود: آقای دکتر گفتم که شوهرم راضیه لطفا همین امروز تمومش کنید و گیر ندید خواهش میکنم
دکتر یکم رفت تو فکر
ی راه حلی به ذهنش رسید شاید با این کار بفهمه قبلا این دختر رو کجا دیده
گفت : باشه ولی اسم همسرتون چیه؟
ا.ت یکم متعجب گفت : چ...چطور
دکتر همینطور میگشت دنبال ی بهانه. و در آخر. گفت: خب همسرتون نیستن نباید حداقل تو برگه بنویسم که که شوهرت راضیه اسم شوهرت رو باید بدونم
ا.ت با صدایی لرزون گفت : جئون.....جن جونگ کوک
یهو همه چی عین ی جرقه توی سر دکتر به هم ربط پیدا کرد یادش اومد اونروز تو عمارت کک این دختر رو دیده بود ولی ....
ولی کوک خبر داره که زنش میخواد بچشون سقط کنه
دکتر : خوبه حالا میتونین برین به اتاق کناری من همه چی رو آماده میکنم
ا.ت با لبخدنی پر از درد گفت : ممنون دکتر
و بلند شد و از اتاق خارج شد
در همون عین. دکتر به شماره ای آشنا زنگ زد
دکتر : سلام ارباب ج (دکتر اینطور کوک رو صدا میکنه )
از پشت خط صدای بم کوک شنیده میشد
#پارت_19
ا.ت با چشمای قرمز. از پله ها اومد پایین
ساعت تقریبا 9 صبح بود
رفت سمت کوک هک پشت میز تو سالن غذا خوری نشسته بود
با صدایی گرفته گفت : ک..کوک
کوک نگاهش رو برد سمت ا.ت. و گفت : هوم چیه
ا.ت : ممن یکم حالم خوب نیست میرم دکتر
کوک نگاهی به ا.ت کرد
ا.ت : خودم میتونم برم.
کوک بعد مکثی اروم گفت : باش برو زود برگرد
ا.ت : باشه پس فعلا
و رفت. رفت سمت. ی مطب
آدرسی که شانسی گیر آورد
اون ....اون تصمیمش رو گرفته بود
میخواست بچه رو سقط کنه
تا اینکه به دنیاش بیاره تو این زندگی پر از بی رحمی
ول مدت اشک میریخت
چند بعد تو مطب دکتر >>
دکتر ریز به ا.ت نگاه میکرد. انگار ی جا دیده بودش قبلا
دکتر : گفتم که خانم باید همسرتون هم باشت تا مطمئن باشیم هر دو تون راوی هستین تا بچه سقط شه
ا.ت با صدایی لرزون و بغض آلود: آقای دکتر گفتم که شوهرم راضیه لطفا همین امروز تمومش کنید و گیر ندید خواهش میکنم
دکتر یکم رفت تو فکر
ی راه حلی به ذهنش رسید شاید با این کار بفهمه قبلا این دختر رو کجا دیده
گفت : باشه ولی اسم همسرتون چیه؟
ا.ت یکم متعجب گفت : چ...چطور
دکتر همینطور میگشت دنبال ی بهانه. و در آخر. گفت: خب همسرتون نیستن نباید حداقل تو برگه بنویسم که که شوهرت راضیه اسم شوهرت رو باید بدونم
ا.ت با صدایی لرزون گفت : جئون.....جن جونگ کوک
یهو همه چی عین ی جرقه توی سر دکتر به هم ربط پیدا کرد یادش اومد اونروز تو عمارت کک این دختر رو دیده بود ولی ....
ولی کوک خبر داره که زنش میخواد بچشون سقط کنه
دکتر : خوبه حالا میتونین برین به اتاق کناری من همه چی رو آماده میکنم
ا.ت با لبخدنی پر از درد گفت : ممنون دکتر
و بلند شد و از اتاق خارج شد
در همون عین. دکتر به شماره ای آشنا زنگ زد
دکتر : سلام ارباب ج (دکتر اینطور کوک رو صدا میکنه )
از پشت خط صدای بم کوک شنیده میشد
- ۱۱۴
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط