{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان تهکوک

گروگانگیر من 🖤
پارت 6

my hostage 🖤
p6

فردا صبح:

تهیونگ و ات خوابیده بودن که با صدای زنگ تلفن از خواب پریدن
...
شماره ناشناس بود...
هر دو بین خواب و بیداری گوشی رو وصل کردن
^الو
¥لطفا تشریف بیارید بیمارستان
*چ..چرا؟
¥امروز روز تعیین جنسیت بچه هست

لبخند کم رنگی روی لب های هر دو ظاهر شد...

^بله..بله...حتما میایم...کی؟...الان؟...خدافظ

گوشی رو قطع کردن...لباساشون رو پوشیدن و به سمت بیمارستان راهی شدن
توی مسیر

تهیونگ در حالی که گاز گرفته بود به سمت بیمارستان ، با نگاه سرد و تمسخر امیز گفت
^باید بچه پسر باشه(عجب!)

ات با صدایی که کمی میلرزید گفت
*چه فرقی داره؟

تهیونگ دستی تکون داد و گفت
^من نمیدونم...باید پسر باشه


*عع چرا؟


^همین که گفتم...

*اخه چه فرقی داره...پسر و دختر مساوی ان...(اروم و سر به زیر)

^حرف نباشه(جدی)

به بیمارستان رسیدن...

(کمی بعد)
ویو تهیونگ

ات توی اتاق بود...
استرس داشتم...ات پست سر دکتر اومد بیرون
دکتر با یک کاغذ که توی دستش لوله شده بود فریاد زد
€همراه خانم کیم؟
پاشدم...
^م...م...منم...

دکتر با لبخند بزرگی اومد کنارم و گفت
€تبریک میگم اقای کیم بچه سالم هست...یک دختر...

با کلمه ی دختر اعصبانی شدم با فریاد و عربده گفتم
^دختر؟...باید پسر باشه...سریع...یک کاری کن که پسر باشه...

ات که تقریبا نزدیک بود چند قدم عقب رفت...

دکتر با تأسف گفت
€متاسفانه نمیشه کاری کرد که دختر به پسر تبدیل بشه...

^پس...پس...بچه رو بکش...بچه رو سقط کن...
جوری این حرف رو زد که ات اشک توی چشماش جمع شد و عقب تر رفت

€ببخشید اقای کیم،باید اوایل بارداری بچه سقط بشه...حالا که چند ماه گذشته بدون کشتن مادر بچه نمیشه بچه رو کشت...

^چی؟منظورت اینه که ات باید بمیره تا بچه کشته بشه؟
...

ادامه دارد...

شرایط پارت بعد
فالو ۱ الی ۲
لایک ۳
کامنت ۴
بازنشر ۲ الی ۳
عاشقتونم ...
دیدگاه ها (۰)

رمان تهکوک

رمان تهکوک

dark love

ببخشید میدونم دیر گذاشتم p۳و جیهوپ اهمیت نداد و رفتات تا صبح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط