I can be myself with him
I can be myself with him
Part¹⁰⁶
میا برام لباس اورد و عوض کردم
تهیونگ روی یکی از تخت های بیمارستان خوابیده بود
اصلا نفهمیدم بودم یک ساعته دارم بهش نگاه میکنم..یا هر پنجثانیه یکبار،دستم رو روی حلقه میکشم
حدودا ساعتای ۵صبح بود..چشمام داشت اروم روی هم میافتاد..که دست تهیونگ تکون خورد
بعد چشماش نیمهباز شد
انگار که نور بیمارستان اذیتش کنه،چشماش رو بست
اسمش رو ناخداگاه صدا زدم
-تهیونگ..
با شنیدن صدام،سریع چشماشو باز کرد
بهم نگاه کرد..چند ثانیه نگاهمون بههم گره خورد
اشکی از گوشه ی چشمم پایین اومد..بعد محکم بغلش کردم
با صدای گرفتهای لب زد:
+خانوم کوچولو..دارم خفه میشم
ازش فاصله گرفتم..همون لبخند همیشگی رو داشت
اشکام اروماروم پایین ریخت:
-فکر کردم مُردی عوضی..تا مرض سکته رفتم و برگشتم..خیلی بیشعوری
+مگه تقصیر منه؟
-اره!به خدا خوب شو،خودم با دستای خودم میکشمت
خندید..منم ناخداگاه خندم گرفت
لپش رو اروم بوسیدم
-زخمت درد نمیکنه؟برم دکتر رو صدا بزنم؟
+نه..حالم خوبه
-همش همینو میگی!ولی اخرش یه اتفاقی میافته
یهو در اتاق زده شد
-یا خدا..کیه؟
در رو باز کردم..
میا اومد داخل..و وقتی دید تهیونگ به هوش اومده،چشماش برق زد
میا:کیم تهیونگ!تو میدونی چقدر دوست منو سکته دادی؟
+میدونم..دیگه تکرار نمیشه
میا زنگ زد به بقیه تا بیان و تهیونگ رو ببینن..منم رفتم تا دکتر رو صدا بزنم
اما غیبت دوتا پرستار رو شنیدم:
:شنیدی میگن یه پسر خوشتیپ تیر خورده؟
:میگن دوستدختر داره!
:کاش من جای اون دختره خوششانس بودم
:دختره خیلی خوشگله
-خیلی ممنون..فقط اگه مزاحمتون نمیشم،دکتر رو صدا میزنید؟
عذرخواهی کردن و دکتر رو صدا زدن
بعد از ویزیت و گرفتن چندتا ازمایش،بهش قرص دادن
تا چند ساعت دیگه هم مرخص میشد
پسرا اومدن تا تهیونگ رو ببینن...
بعد از شوخی های زیاد و خنده هایی که کل بیمارستان رو گرفته بود،کارهای ترخیصش رو انجام دادم
پسرا رفته بودن خونه..
و فقط من و تهیونگ بودیم..
روی تخت،کنارش نشستم..هنوز دنبال جمله ی مناسب میگشتم
+چیشده؟داری به چی فکر میکنی؟
-هیچی
+پس حتما یه چیزی شده
دستاش رو باز کرد
+بیا بغلِ بابایی
خودمو توی بغلش جا کردم
-تهیونگ؟
+جانِ تهیونگ؟
-منظورت از 'دلیلِ تهیونگ بودن' چی بود؟
خندهای کرد و دستش رو روی حلقه کشید
+دلیل زنده بودنم تویی،نیلسو..دلیل لبخندی که برای من مرده بود تویی..پس تو دلیلِ تهیونگی!
لبخند کوچیکی زدم
-اگه برگردیم خونه،استاد لی مارو میکشه
+پسرا باهاش صحبت کردن
-طراحی؟وقتش داره تموم میشه
بوسهای به موهام زد
+فعلا دو روز وقت داریم..الان من مرخص میشم و تا فردا کارش رو انجام میدیم
سرمو تکون دادم..
نمیدونم چرا،ولی احساس میکردم دیگه خیالم راحته..همیشه با اون لحن ارومش،استرسم رو کم میکنه...
*ادامه دارد...
Part¹⁰⁶
میا برام لباس اورد و عوض کردم
تهیونگ روی یکی از تخت های بیمارستان خوابیده بود
اصلا نفهمیدم بودم یک ساعته دارم بهش نگاه میکنم..یا هر پنجثانیه یکبار،دستم رو روی حلقه میکشم
حدودا ساعتای ۵صبح بود..چشمام داشت اروم روی هم میافتاد..که دست تهیونگ تکون خورد
بعد چشماش نیمهباز شد
انگار که نور بیمارستان اذیتش کنه،چشماش رو بست
اسمش رو ناخداگاه صدا زدم
-تهیونگ..
با شنیدن صدام،سریع چشماشو باز کرد
بهم نگاه کرد..چند ثانیه نگاهمون بههم گره خورد
اشکی از گوشه ی چشمم پایین اومد..بعد محکم بغلش کردم
با صدای گرفتهای لب زد:
+خانوم کوچولو..دارم خفه میشم
ازش فاصله گرفتم..همون لبخند همیشگی رو داشت
اشکام اروماروم پایین ریخت:
-فکر کردم مُردی عوضی..تا مرض سکته رفتم و برگشتم..خیلی بیشعوری
+مگه تقصیر منه؟
-اره!به خدا خوب شو،خودم با دستای خودم میکشمت
خندید..منم ناخداگاه خندم گرفت
لپش رو اروم بوسیدم
-زخمت درد نمیکنه؟برم دکتر رو صدا بزنم؟
+نه..حالم خوبه
-همش همینو میگی!ولی اخرش یه اتفاقی میافته
یهو در اتاق زده شد
-یا خدا..کیه؟
در رو باز کردم..
میا اومد داخل..و وقتی دید تهیونگ به هوش اومده،چشماش برق زد
میا:کیم تهیونگ!تو میدونی چقدر دوست منو سکته دادی؟
+میدونم..دیگه تکرار نمیشه
میا زنگ زد به بقیه تا بیان و تهیونگ رو ببینن..منم رفتم تا دکتر رو صدا بزنم
اما غیبت دوتا پرستار رو شنیدم:
:شنیدی میگن یه پسر خوشتیپ تیر خورده؟
:میگن دوستدختر داره!
:کاش من جای اون دختره خوششانس بودم
:دختره خیلی خوشگله
-خیلی ممنون..فقط اگه مزاحمتون نمیشم،دکتر رو صدا میزنید؟
عذرخواهی کردن و دکتر رو صدا زدن
بعد از ویزیت و گرفتن چندتا ازمایش،بهش قرص دادن
تا چند ساعت دیگه هم مرخص میشد
پسرا اومدن تا تهیونگ رو ببینن...
بعد از شوخی های زیاد و خنده هایی که کل بیمارستان رو گرفته بود،کارهای ترخیصش رو انجام دادم
پسرا رفته بودن خونه..
و فقط من و تهیونگ بودیم..
روی تخت،کنارش نشستم..هنوز دنبال جمله ی مناسب میگشتم
+چیشده؟داری به چی فکر میکنی؟
-هیچی
+پس حتما یه چیزی شده
دستاش رو باز کرد
+بیا بغلِ بابایی
خودمو توی بغلش جا کردم
-تهیونگ؟
+جانِ تهیونگ؟
-منظورت از 'دلیلِ تهیونگ بودن' چی بود؟
خندهای کرد و دستش رو روی حلقه کشید
+دلیل زنده بودنم تویی،نیلسو..دلیل لبخندی که برای من مرده بود تویی..پس تو دلیلِ تهیونگی!
لبخند کوچیکی زدم
-اگه برگردیم خونه،استاد لی مارو میکشه
+پسرا باهاش صحبت کردن
-طراحی؟وقتش داره تموم میشه
بوسهای به موهام زد
+فعلا دو روز وقت داریم..الان من مرخص میشم و تا فردا کارش رو انجام میدیم
سرمو تکون دادم..
نمیدونم چرا،ولی احساس میکردم دیگه خیالم راحته..همیشه با اون لحن ارومش،استرسم رو کم میکنه...
*ادامه دارد...
- ۲۸۴
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط