تابع قوانین جمهوری اسلامی
تابع قوانین جمهوری اسلامی
ویو یونا:
دوشی گرفتم و اومدم بیرون و موهامو خشک کردم و بعد لباسمو پوشیدم ( اسلاید دو) و ارایش ملایمی کردم ، و بعد به سمت شرکت راه افتادم ، قراره از این به بعد با هیون سروکله بزنم....
به شرکت رسیدم و رفتم بالا و بعد از آشنایی با کارمندامون رفتم به اتاق هیون....
ویو هیونجین:
با خوشحالی وارد اتاق کارم شدم و روی صندلیم لم دادم
•چیشده هیون خان ؟چیشده اول صبحی اینقدر سرحالی؟
چشمامو باز کردم و به سونگمین که با پوزخند شیطانی بهم خیره شده نگاه کردم...
_خب تو اگه پسرت شب کنارت میخوابید و صبح عشقت میومد خونت و یه کوچولو باهاش حال میکردی خوشحال نمیشدی ؟
• واقعا یونا اومد پیشت ؟
_یونا و کوفت ، بگو خانم هوانگ ، یبار دیگه اسمشو صدا کردی من میدونم با تو
•خیلی خوب باشه نکشیمون
_خب کارتو بگو...
• اومدم بهت بگم که خانوم هوانگ اومدن شرکت ، اتاق کارشو اتاق بغلی تو دادم ، و الاناست که بیاد اینجا
از صندلی پریدم و حیرت زده بهش نگاه کردم
_جدی میگی؟ همین الان برو بیرون میخوام باهاش تنها باشم
•تنها باشی ؟ خیلی نامردی میخوای تو دفتر....
_ به تو چه ربطی داره ها ؟ بدو بیرون
• باشه من میرم میارمش پیشت و بعد میرم
سونگمین رفت بیرون و بعد از چند دقیقه صدای تقه ی در اومد
_بیا تو
در باز شدو یونا اومد تو
_خوش اومدی
+ هوم
روی صندلی نشست و دست به سینه شد
+خب، نمیخوای چیزایی رو بهم توضیح بدی ؟
_مثلا چه چیزایی؟
+ راجب قوانین شرکتت ، کارمندات، وظیفه هایی که به عنوان شریکت باید داشته باشم
_ خب کارمندارو که باهاشون آشنا شدی، قوانین شرکتم که سونگمین بعدن بهت میگه، میمونه شراکتمون...
+ خب بگو میشنوم....
بعد از گفتن چند تا مورد از جام بلند شدمو بهش نزدیک شدم
_و اخرین وظیفه ات
+چیه؟
_ مال من باشی...
با گفتن این بوسه ای روی لبش گذاشتم و دستامو به هردو طرف صندلیش گذاشتم
_ اتاق تو اتاق بغلی منه، و توی اتاقم یه در دارم که به اون اتاق وصل میشه، پس منتظرم باش بیب
+ چرا اینقدر بازیگوشی ؟ هیچوقت عوض نمیشی نه ؟
_ نه عوض نمیشم یادته بهم میگفتی پسرتم ؟مگه بچه ها میتونن از بازیگوشی دست بکشن ؟ نه نمیتونن
لبخند محوی زد
+پسر بچه ی احمق...
ویو یونا:
دوشی گرفتم و اومدم بیرون و موهامو خشک کردم و بعد لباسمو پوشیدم ( اسلاید دو) و ارایش ملایمی کردم ، و بعد به سمت شرکت راه افتادم ، قراره از این به بعد با هیون سروکله بزنم....
به شرکت رسیدم و رفتم بالا و بعد از آشنایی با کارمندامون رفتم به اتاق هیون....
ویو هیونجین:
با خوشحالی وارد اتاق کارم شدم و روی صندلیم لم دادم
•چیشده هیون خان ؟چیشده اول صبحی اینقدر سرحالی؟
چشمامو باز کردم و به سونگمین که با پوزخند شیطانی بهم خیره شده نگاه کردم...
_خب تو اگه پسرت شب کنارت میخوابید و صبح عشقت میومد خونت و یه کوچولو باهاش حال میکردی خوشحال نمیشدی ؟
• واقعا یونا اومد پیشت ؟
_یونا و کوفت ، بگو خانم هوانگ ، یبار دیگه اسمشو صدا کردی من میدونم با تو
•خیلی خوب باشه نکشیمون
_خب کارتو بگو...
• اومدم بهت بگم که خانوم هوانگ اومدن شرکت ، اتاق کارشو اتاق بغلی تو دادم ، و الاناست که بیاد اینجا
از صندلی پریدم و حیرت زده بهش نگاه کردم
_جدی میگی؟ همین الان برو بیرون میخوام باهاش تنها باشم
•تنها باشی ؟ خیلی نامردی میخوای تو دفتر....
_ به تو چه ربطی داره ها ؟ بدو بیرون
• باشه من میرم میارمش پیشت و بعد میرم
سونگمین رفت بیرون و بعد از چند دقیقه صدای تقه ی در اومد
_بیا تو
در باز شدو یونا اومد تو
_خوش اومدی
+ هوم
روی صندلی نشست و دست به سینه شد
+خب، نمیخوای چیزایی رو بهم توضیح بدی ؟
_مثلا چه چیزایی؟
+ راجب قوانین شرکتت ، کارمندات، وظیفه هایی که به عنوان شریکت باید داشته باشم
_ خب کارمندارو که باهاشون آشنا شدی، قوانین شرکتم که سونگمین بعدن بهت میگه، میمونه شراکتمون...
+ خب بگو میشنوم....
بعد از گفتن چند تا مورد از جام بلند شدمو بهش نزدیک شدم
_و اخرین وظیفه ات
+چیه؟
_ مال من باشی...
با گفتن این بوسه ای روی لبش گذاشتم و دستامو به هردو طرف صندلیش گذاشتم
_ اتاق تو اتاق بغلی منه، و توی اتاقم یه در دارم که به اون اتاق وصل میشه، پس منتظرم باش بیب
+ چرا اینقدر بازیگوشی ؟ هیچوقت عوض نمیشی نه ؟
_ نه عوض نمیشم یادته بهم میگفتی پسرتم ؟مگه بچه ها میتونن از بازیگوشی دست بکشن ؟ نه نمیتونن
لبخند محوی زد
+پسر بچه ی احمق...
- ۱۵.۸k
- ۲۲ آبان ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط